مشترک پیشه شوید!

Bishe RSS Feed
پیوند

از داستانک‌های برگزیده‌ی مسابقه‌ی داستانک‌نویسی یلدا

میم شیشه‌های چشمی‌اش روی صورتش را جابه‌جا می‌کند، بعد برش می‌دارد، ولش می‌کند روی هوا، که با این جاذبه کم –همه‌اش مشکل بودجه است، تولید جاذبه مصنوعی خیلی گران درمی‌آید- در همان حوالی معلق می‌شود، پارچه‌ای از یکی از جیب‌هایش در می‌آورد، شیشه‌ها را می‌گیرد و با پارچه تمیزشان می‌کند، دوباره آن را به صورتش می‌زند و اخم می‌کند… حتما خوب پاک نشده است… ولی چاره‌ای نیست… چیز غریبی است، می‌گوید اسمش عینک است و برای این می‌زند که به نظرش بامزه است… درک نمی‌کنم… دوباره سرش را پایین می‌اندازد و به دستورالعمل‌های بارگیری خیره می‌شود. ولی من همیشه می‌دانستم که فقط سرش در کاغذ است و دارد فکر می‌کند… دارد به الف فکر می‌کند…

Tags: ,

__(Comments are closed.,'kubrick')