جنازهی تو ندانم کدام حادثه بود – به یاد استاد غلامحسین مرزآبادی
جمعه, دی ۱۸م, ۱۳۸۸به یاد استاد غلامحسین مرزآبادی…
روزهای آغازین پاییز هزارو سیصد و هشتاد و دو بود. پیرمردی از پلههای طبقهی دوم خود را بالا میکشید. مردی که از شیوه راه رفتن و طرز نگاهش، دنیادیدگی و بی حوصلهگی تراوش میکرد و حق چنین بود که به دیوارهای دانشکده و مشتی دانشجوی از همه جا رانده با نگاه عاقل اندر سفیه بنگرد و افسوس که چنین نمیکرد! او داشتهها و تجربیاتش را در طبق اخلاص مینهاد و با نفسی گرفته سخن میگفت، در حالی که شهین و مریم و مکامبیز و ناصر در انتهای کلاس مشغول یکدیگر بودند و هاجر در آینهی کوچکش خال گندهی کنار دماغش را دستمالی میکرد و اندوهگین بود و ترم پنجم تازه آغاز شده بود…
مجلهی آگاهانه
عباس سلیمی آنگیل
awat.angil@gmail.com
جنازهی تو ندانم کدام حادثه بود

