گروه ها جستجو فایل ها تماس با ما پرداخت اینترنتی قبض ورود
  تبلیغات
 جستجوی فایل ها
جستجوی نام  کتاب :   
 
لینک یادداشت
هومن نیک پرورد
هومن نیک پرورد  شنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۴در گروه دانلود کتاب : PDF
  جایی دیگر ( داستانهای کوتاه بازی ناتمام،اناربانو وپسرهایش، سفربزرگ امینه، درخت گلابی، بزرگ بانوی روح من، جایی دیگر )

نوشته ی : گلی ترقی

265 برگ

3066ک.ب.

نشر نخستین : انتشارات نیلوفر

نشر در وب : تارنمای پارس بوک

درباره ی نویسنده : گلی ترقی در ۱۷ مهر ۱۳۱۸ در تهران به دنیا آمد. پدرش لطف‌الله ترقی مدیر مجلهٔ ترقی بود. در خیابان خوشبختی به‌دنیا آمد و در شمیران به مدرسه و سپس دبیرستان انوشیروان دادگر رفت. در ۱۹۵۴ (میلادی) پس از به پایان رساندن سیکل اول دبیرستان به آمریکا رفت. ۶ سال در آمریکا زندگی کرد و دیپلم دبیرستان و لیسانس فلسفه گرفت و از آن‌جا که زندگی در آمریکا را دوست نداشت به ایران بازگشت. پس از بازگشت برای گرفتن دکترای فلسفه به دانشگاه تهران رفت اما بعد از دو سال ترک تحصیل کرد و به داستان‌نویسی روی آورد. او ۶ سال در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران به تدریس در رشته شناخت اساطیر و نمادهای آغازین پرداخت، سپس به فرانسه رفت. هنگامی که در ایران بود با هژیر داریوش، سینماگر و منتقد ازدواج کرد و دارای ۲ فرزند شدند و سپس از یکدیگر جدا شدند. اولین مجموعه داستان‌اش به نام من هم چه‌گوارا هستم در ۱۳۴۸ توسط انتشارات مروارید منتشر شد. پس از انقلاب به فرانسه رفت در آنجا هم به نوشتن ادامه داد یکی از داستان‌های‌اش به نام بزرگ‌بانوی روح من به فرانسه ترجمه شد. در ۱۹۸۵ (میلادی) این داستان به عنوان بهترین قصهٔ سال در فرانسه برگزیده شد. در نخستین داستان‌های گلی ترقی شخصیت آدم‌ها بیمارگونه، ناامید، ناتوان و تنها و منزوی هستند که از همه چیز بیم دارند، سرخورده‌اند و رابطه‌ای با اجتماع ندارند، چرا که اغلب مردم جامعه را نادان و سطحی می‌بینند. ترقی پس از سال ۱۳۵۷ داستان‌های تامل برانگیزی مانند «بزرگ بانوی روح من»، «اتوبوس شمیران»، و «خانه‌ای در آسمان» نوشته است که نمونه‌های برجسته ادبیات داستانی معاصر ایران هستند.


 هومن نیک پرورد: خرسندم از حضورتان و سپاسگزارم
 GILZAAD: اقای نیک پرورد شما کتابی میشناسین برای کمک به نقد تئاتر که معرفی کنین؟
 هومن نیک پرورد: شوربختانه در دنیای مجازی گشتم نبود
 
لینک یادداشت
هومن نیک پرورد
هومن نیک پرورد  سه شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۳در گروه دانلود کتاب : PDF
  شاهد بیاورید و کمی هم شیراز

سروده و نوشته : م.عباسی

69برگ

269ک.ب.

نشر نخستین در وب : نشر نوگام

نشر واپسین در وب : تارنمای کتاب سبز

درباره ی نسک(کتاب) : ((شاهد بیاورید و کمی هم شیراز...)) کتابی است آکنده از بیست و چهار شعر ِعاشقانه.
شاعر مجموعه شعر ((شاهد بیاورید و کمی هم شیراز))عاصی است. دنیا٬ عشق٬ زندگی٬ دوستی٬ جامعه٬ فرهنگ٬ همه چیز و همه چیز٬ بس که عوض شده‌اند و کارکرد درست خودشان را از دست داده‌اند٬ او را خسته کرده‌اند و حالا شاعر دل‌اش می‌خواهد انتقام خواسته‌هایش را که هیچ‌کدام از این‌ها برآورده نکرده‌اند با شعرهایش بگیرد. شاعر از اجتماع خشمگین است٬ از جامعه‌ای که نمی‌خواند و از صدا و متنی که مخاطب ندارد خسته شده است. عاصی می‌شود و می‌گوید: ((شاهد بیاورید و کمی هم شیراز با شاعرانی ارغوانی در عرق‌ریزیِ کو مخاطب؟)) او از این جامعه تک‌رنگ و حوصله سربری که نفس آدم را تنگ می‌کند خسته شده است: ((و چند روسری با رنگ‌های پا به سن گذاشته…)) او حتی از دست معشوقه‌اش هم گریزان است: ((با چند کلمه کوک می‌شوی و روسری نمی‌گذارد گوش‌های تو را دراز ببینم.)) و همه چیز این جامعه را قلابی می‌بیند: ((با کدام غزل به شکار گربه‌های لنز چشم‌هایت بیایم؟)) ((شاهد بیاورید و کمی هم شیراز))شعرهای تلخی دارد٬ با شاعری طرف‌ایم که نه تنها دیگر راه برگشتی برای خیلی چیزها نمی‌بیند٬ بلکه بعضی وقت‌ها معتقد است هیچ‌وقت راهی برای ارتباط برقرار کردن درست نشده بوده.اما در نهایت شاعر دنبال دنیایی آرام است. دنیایی که عادل باشد و اعتقادش به خورشید است که ((در ادای دین به غریبه‌ها طور دیگری نمی‌تابد)).


 هومن نیک پرورد: یک گردآورده و مجموعه سروده است
 eshghepenhan: وحیده : عایه کتاب های شعر رو دوووووست دارم .بیگ لایگ اقای نیک پرورد
 eshghepenhan: وحیده : عایه کتاب های شعر رو دوووووست دارم .بیگ لایگ اقای نیک پرورد
 eshghepenhan: وحیده : عایه کتاب های شعر رو دوووووست دارم .بیگ لایگ اقای نیک پرورد
 eshghepenhan: وحیده : عایه کتاب های شعر رو دوووووست دارم .بیگ لایگ اقای نیک پرورد
 eshghepenhan: وحیده : عایه کتاب های شعر رو دوووووست دارم .بیگ لایگ اقای نیک پرورد
 eshghepenhan: وحیده : عایه کتاب های شعر رو دوووووست دارم .بیگ لایگ اقای نیک پرورد
 هومن نیک پرورد: سپاسگزارم بانو وحیده
 DYBA: دوست دارم هومن جون نفسی
 هومن نیک پرورد: سپاسگزارم بانو دیبا
 
لینک یادداشت
هومن نیک پرورد
هومن نیک پرورد  شنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۴در گروه دانلود کتاب : PDF
  یِوگِنی آنِه گین

نوشته و سروده ی : الکساندر پوشکین

ترجمه ی : منوچهر وثوقی نیا

439 برگ

2383ک.ب.

نشر نخستین : انتشارات گوتنبرگ

نشر در وب : تارنمای پارس بوک

درباره ی نسک(کتاب) : یِوگنی آنِه گِین رمان شعرگونه الکساندر پوشکین، نویسنده روسی، است. این داستان منظوم شاهکار پوشکین است و او به مدّت هشت سال روی آن کار کرد. در موسیقی و ادبیات و فیلم تاثیر زیادی گذاشته و مردم عادی نیز به موضوع آن توجه داشته‌اند. رُمان هفت هزار خطی یوگنی آنگین که شخصیت خود پوشکین را هم در ورای چهره قهرمانش نمایان می‌سازد، مانند جنایت و مکافات داستایفسکی «دانشنامه زندگی روسی» است و تاثیرات زیادی در موسیقی و ادبّیات و فیلم گذاشته‌است. چایکوفسکی از روی آن، اپرای ((اوژن اونگین))را ساخته‌است.
پوشکین در فصل هشتم کتاب یوگنی آنگین به سعدی هم اشاره نموده و می‌نویسد:
((بعضی‌ها از این دنیا رفته‌اند و بعضی‌ها در مسافرت دور و دراز هستند، چنان که سعدی در زمان خود گفته بود.))
منظور پوشکین اشعار زیر است:
شنیدم که جمشید فرخ سرشت
به سرچشمه‌ای بر، به سنگی نوشت:
بر این چشمه چون ما بسی دم زدند
برفتند، چون چشم بر هم زدند
پوشکین در داستان «فوّاره باغچه‌سرای» شعر سعدی بزرگ را آورده‌است.


 هومن نیک پرورد: سپاسگزارم بانو عاطفه//سپاسگزارم جناب علیزاده//سپاسگزارم جناب یوسفی
 
لینک یادداشت
DYBA
DYBA  دوشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۴در گروه دانلود کتاب : PDF
  گلستان سعدی
 هومن نیک پرورد: سپاس...از برای گذاردن کار ماندگار سعدی بزرگ
 
لینک یادداشت
هومن نیک پرورد
هومن نیک پرورد  دوشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۱در گروه دانلود کتاب : PDF
  من چه گوآرا هستم

نوشته:گلی ترقی

10برگ

119ک.ب.

برگرفته از:تارنمای شورای گسترش زبان و ادبیات فارسی

آماده سازی از :هومن ش. کاربر بیشه

نشر در وب با پیکره PDF:تارنمای بیشه

 Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ: مرسی از زحمات شما
 هومن نیک پرورد: خواهش میکنم
 atefebanoo: کتاب خاطرات پراکنده گلی ترقی رو میخوام. از کجا میتونم پیداش کنم؟؟
 هومن نیک پرورد: پیدا نکردم ولی برایتان فایل های شنیداری این نَسَک(کتاب) را می گذارم امید که پذیره افتد
 هومن نیک پرورد: پاره ی نخست : www.audiolib-dl.ir/Farsi%20AudiBook%202/p3/Khaterehaye%20Parakande%20-%20Goli%20Taraghi%20-%20Part%201.rar
 هومن نیک پرورد: پاره ی دوم و پایانی : www.audiolib-dl.ir/Farsi%20AudiBook%202/p3/Khaterehaye%20Parakande%20-%20Goli%20Taraghi%20-%20Part%202.rar
 هومن نیک پرورد: این دو پیوند فایل های شنیداری نَسَک(کتاب) خاطرات پراکنده ی بانو گلی ترقی هستند.
 
لینک یادداشت
هومن نیک پرورد
هومن نیک پرورد  جمعه ۱۶ بهمن ۱۳۹۴در گروه دانلود کتاب : PDF
  بیژن و منیژه

سراینده و نوشته : ابوالقاسم فردوسی توسی ( فردوسی بزرگ )

به کوشش دکتر جلال متینی

71 برگ

1482 ک.ب.

نشر نخستینی : نشر توس

نشر در وب : تارنمای پارس بوک

درباره ی داستان : داستان بیژن و منیژه یکی از داستان‌های نامی شاهنامه، کتاب حماسی ایرانیان به زبان فارسی است.
این داستان روایت دلدادگی بیژن پسر گیو و منیژه دختر افراسیاب است. داستان بیژن و منیژه از داستان های زیبای شاهنامه ی فردوسی است.در این داستان، مهر و وفا و کینه و تنگ نظری، دوستی و دشمنی، نیکی و بدی ، دادگستری و بیدادگری ، راستی و کژی، شادمانی و غم ، مردی و نامردانگی، روی در روی هم صف آرایی می کنند و سرانجام راستی بر ناراستی چیره می شود. پایان خوش داستان بر گیرایی آن افزوده است.از نگاه فردوسی ، پروردگار دادگستر که خود راهنمای مردمان است، پیمودن راه راست را از همگان می خواهد؛ زیرا با اسباب خرد و دانش و دین ، آن را از راه کژ نمایان کرده است و کاری را در جهان بهتر از راستی نمی داند چنان که همه ی کاستی ها را از کژروی می داند.


 هومن نیک پرورد: وبیژن و منیژه داستان دیگریست از زبان گوهر بار فردوسی بزرگ
 علی اصغر ضیائی لائین: سپاس دو چندان هومن جان
 nobakht: داستانی راستان از من وتو هایی که درعمق حقیقت گرفتار چهره عشقی ناب بودند
 هومن نیک پرورد: شما مهربانید جناب ضیایی//راستی با شماست
 
لینک یادداشت
ایشتار
ایشتار  پنج شنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۳در گروه رویایی نویس ها
  دوستان گلم این داستان رو من خودم نوشتمش ....
امیدوارم خوشتون بیاد.

 بهاره: عالی بود
 reza: درود
 64523: بدک نبود
 asy20020: fogholade bud badanm mur mur shod (
 shakib: واقعا قشنگ بود
 شاهد: قشنگ بود مرسی
 DYBA: فوق العاده بود عزیزم
 DYBA: فوق العاده بود عزیزم
 
لینک یادداشت
monamollayi
monamollayi  دوشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۴در گروه مشاعره آنلاین
  اشکت عذابم میده

 atefeh: ممنون
 ahmadi: چه غمگین بود!
 DYBA: ببینم یه چیزی بگو مردی
 DYBA: ببینم یه چیزی بگو مردی
 
لینک یادداشت
mina
mina  یکشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۳در گروه دانلود کتاب : PDF
  این رو خودم نوشتم ترو خدا دانلودش کنین و اینو پخش کنین
خاهش
وهمین طور ازم حمایت کنین.
به حمایت شما وستان عزیز
نیازدارم
واین دربارهی ازادیوخانندگی هست

 mina: تورو خدابیاین دانلود کنین به خدا ضررنداره ممنون میشم حمایت شم
 doost: خجالت بکش مگه یه ایرانی اینارومی نویسه شرم داره به خدا همین ازادیه که الان همه اون کشورایی که میگی خاک بر سر شدن
 علی اصغر ضیائی لائین: دوستان گرامی به نظر می رسد این دوست بیشه ای ما سن وسالی ندارد، پس آرزو هم بر جوان عیب نیست.زیاد ایراد نگیرید و گرنه خودکشی خواهد کرد؟!
 baran67: عروسک این بچه رو کی برداشته
 doost: عالی بود
 mina: غلط کزدم راحت شدین
 شباهنگ: ناراحت نشو عزیزم؛ آرزویم اینست، نچکد اشک ز چشمان تو هرگز. اگر کمی تندی کردم برای این بود که کمی به خود آیی. من هم دیگران را به مبارزه دعوت میکنم،اما نه برای آزادی و خوانندگی! انسان برای مبارزه باید فکر و اندیشه و مکتبی فدرتمند را پشت سر خود ببیند. اندیشه ای که اگر لازم باشد، آدمی عاشقانه جانش را برای دفاع از آن فرا کند. آرمانی والا و آسمانی. نبرد برای آزادی، و آزادی برای خوانندگی!!! آنقدر مسخره است که آدمی را به واکنش اینچنینی وا میدارد. باور کن اگر کمی بزرگتر شوی، خودت هم به حرفهایت خواهی خندید
 sarevan: ن افرین صدات خوب بود... . تو میتونی ناامید نشو
 Fatemeh93: دست دست دست دست مینا میخواد بخونه
 توسکا: چیشدههههههههههههه؟!
 هومن نیک پرورد: بانو مینا ، گرامی ، اینجا جای فایلهای پی دی اف است نه پاورپوینت. همین.
 BAHARAN53: زیبا بود
 mina: بله همگی حق دارید میرم سرمو میکنم توکتاب قران همه گیرهو بد بختی چطوره؟
 mina: بله همگی حق دارید میرم سرمو میکنم توکتاب قران همه گیرهو بد بختی چطوره؟ خدافظ همگی ممنوم از نظراتون نظر لطفتونه از ایرانواز بعضی از ایرانیا بیشتشون متنفم از ته دلم دارم میگم
 مهدی صدیقی: مینا جان من فایلت رو الان دیدم ، قابل تامل بود ... مرسی بابت به اشتراک گذاشتنش
 shadi1995: سلام.بچه هامن تازه عضوشدم 2دقیقه هم نمیشه.این جاچه خبره؟این کیه دیگه؟پاورپوینتش واقعا بی مفهوم وپر از غلط های دستوری ونگارشی بود...
 ستاره: شادی جان بیخیال این متن...بیشه جاهای بهتری هم داره
 mostafa55: یه کم کاش حداقل روی املات کار میکردی ، بعد میومدی پُز روشن فکری میدادی ...
 محمدرضا زادهوش: مینا خانم طوری نیس. این خاصیت انجمن هاست این قدر یه نفر را می کوبن که اظهار ندامت کنه. شما مقاوم باش و مقاومت کن.
 banooyas: جناب زادهوش چرا جو میدید به این خاهرمون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
 2tyaa: سلام همین الان اومدم ... مردم از خنده.... واقعا ممنونم از همتون و بخصوص از mostafa55 به جهت تذکرات به جاش!!!
 ariadavidppp: موفق باشی مینا جون...
 جهانگیر کریمی: واقعا یا خودت خیلی احمقی یا وقت دیگران برات مهم نیست.این چرت وپرت ها چیه نوشتی؟!!!!!!!!من یکی عضویتم را از بیشه حذف می کنم تا مجبور نشم جفنگیات بعضی موجودات را که اسم آدم هم نمیشه روشون گذاشت را بخونم.بابا جمع کنید کاسه وکوزه اتون را.مسخره.!!!!!!!!!!
 DYBA: فوق العاده است من هم همپای تو فریاد می زنم
 DYBA: فوق العاده است من هم همپای تو فریاد می زنم
 DYBA: فوق العاده است من هم همپای تو فریاد می زنم
 DYBA: فوق العاده است من هم همپای تو فریاد می زنم
 DYBA: فوق العاده است من هم همپای تو فریاد می زنم
 
لینک یادداشت
synergy
synergy  جمعه ۱۳ آذر ۱۳۹۴در گروه دلنوشته ها(دست نوشته ها)
  انتخاب
تلفن زنگ می زد, سرم را از پتو درآوردم,ناخود آگاه به ساعت دیواری نگاه کردم ساعت شش صبح بود, با خودم گفتم این دیگه کدوم دیونه ایه؟
گوشی را برداشتم,خواب آلود گفتم...بله؟
مهری خانوم بود, مادر کیومرث,گریه می کردو هق هق کنان گفت: آقا فرهاد بدادم برس;کمکمان کن بیچاره شدیم
ناگهان احساس کردم قلبم اومد توی دهانم;ضربان قلبم رفت بالا.
مضطرب گفتم: چی شده؟ مادر اتفاقی افتاده؟
یکدفعه بغضش ترکید;گفت: آقا فرهاد'تموم کرد;کیومرثم رفت; بچه ام مرد.
ناباورانه گفتم چی؟ چی می گید مادر؟
گفت: صبح از خواب بیدار شدم نماز بخونم;ساعت پنج صبح بود;صدام کرد;آب خواست;گفت:مادر تشنه ام;آب خنک می خوام;جگرم داره می سوزه.
گفتم: باشه الان برات میارم;رفتم از تو یخچال آب آوردم; توی سینی پارچ آب و یک لیوان گذاشتم;رفتم بالای سرش
دو دقیقه هم طول نکشید;اول فکر کردم خوابه بچه ام;گفتم کیومرث جان برات آب آوردم جواب نداد;تکانش دادم ;فکر کردم خوابه;دقت کردم دیدم نفس نمی کشه هول کردم;رفتم اون دختر بیچاره خواهرش را بیدار کردم;نسترن اومد هر چی صداش کرد جواب نداد;آب زد به صورتش باز بیدار نشد;کفت مامان بدنش سرده;زنگ زدیم اورژانس; اومدن گفتن تموم کرده.. پسرم تشنه مرد ای خدا... و دوباره زد زیر گریه.
گفتم مادر هول نشید الان خودم را می رسانم.
گوشی را قطع کرد; روی تختم افتادم;دهانم تلخ شده بود;حال تهوع داشتم;هر چند کمی انتظارش را داشتم;انگار ماشینی محکم بهم زده بود... خدایا کیومرث مرده بود;باورم نمی شد;از یک طرف ناراحت بودم;از طرفی انگار بار سنگینی را زمین گذاشته بودم.
دلم نمی خواست بروم;دلم می خواستم پتویم را بکشم روی سرم و بخوابم;چهل روز تمام ;تا ماجرا تمام شود.;دلم نمی خواست وسط حادثه باشم; نگاهها به من دوخته شود;من تصمیم بگیرم;در پیش چشم وقیح مردم;مرا نشان بدهند;این همون فرهاده;بهترین دوستش;از تمجید مردم متنفر بودم. همیشه هم در قلب حادثه بودم.وقایعی که دوست نداشتم در آنها باشم ولی باید در آنها حضور می داشتم.
از تختم پایین آمدم;شلوارم را پوشیدم; پیراهنم را برداشتم ;زرد رنگ بود. دنبال پراهن مشکیم توی کمد گشتم;یادم افتاد خشکشوییه;یک پیراهن قهوه ای که خیلی بدم ازش می آمد پوشیدم از در زدم بیرون;هوا هنوز کاملا روشن نشده بود;بوی پاییز کاملا ملموس بود;پاییز در خیابان خودش را نشان می داد. ماشین را روشن کردم از بلوار مرز داران پیچیدم روی پل آزمایش.هنوز ترافیک دیوانه کننده شروع نشده بود;هر روز یک ساعت روی این پل تو ترافیک می ماندم;سمت راستم آاپارتمانهای کوی نویسندگان بود; نگاهی انداختم روزگاری خانه حمید مصدق اینجا بود.همه دوستانم رفته بودند. مرگ هر کدام انگار تلنگری بود بر شیشه ترک خورده عمرم.
پیچیدم توی خیابان شهر آرا; چند نفری داشتند ورزش می کردند ;چقدر با کیومرث توی این پارک قدم زدیم و بحث کردیم.
آآپارتمان کیومرث ضلع شرقی پارک بود; در ورودی مجتمع باز بود ولی سرو صدایی نبود; هنوز زود بود.سیگاری روشن کردم روی سکوی پارک نشستم می ترسیدم بروم بالا;از مواجهه باحقیقت تلخ واهمه داشتم. سیگارم که تمام شد با اکراه بالا رفتم.
آپاتمانشون طبقه سوم بود. خونه قدیمی بود. آسانسور هم نداشت ;جا جای پله ها شکسته بود برای کیو مرث سخت بود تردد از روی پله ها ولی هرگز حاضر نشد از همسایه ها بخواهد که پله ها را تعمیر کنند.
انگار همه چیز را برای اولین بار می دیدم;انگار تا کنون اینجا نیامده بودم. دقیق شده بودم.در آپارتمان نیم باز بود ;در زدم مادرش در را گشود; گریان و ملتهب بود;lمرا که دید زد زیر گریه;یک مویه آهنگین و موزون;عجیب بود ;مرثیه می خواند;مثل یک دیالوگ نمایش. مفهوم و نامفهوم با خودش واگویه می کرد
کیومرث;کیومرثم بلند شو بهترین دوستت اومده;فرهاد است;همون که همیشه منتظرش بودی;الان موقع خواب نیست; بیدار شو پسر بدبختم;ببین کی اومده؟ یادته تو صدای ماشینشو می شناختی. از سر پارک که می پیچید می گفتی فرهاد اومد.. خودش را انداخت تو بغلم سرش را گذاشت رو شونه ام و بی اختیار زد زیر گریه.چقدر پیر و کوچک بود. دلم خیلی سوخت. نمی دانستم چی باید بگم. تنها پسرش مرده بود. از روی شانه هایش نگاه کردم نسترن متفکر و مبهوت روی مبل نشسته بود با مانتو شلوار مشکی و با چشمان متورم قرمز. چشم تو چشم که شدیم بلند و سلام کرد.مهری خانوم مرا رها کرد. دستش را گرفتم و روی مبل نشوندمش.
تخت کیومرث وسط هال بود. شبها تو هال میخوابید به اصرار مادرش اینطور بیشتر میشد مراقبش بود. طاقباز روی تختش افتاده بود. با پیژامه و لباس خواب. کنار تختش عینک مشکی و ساعت مخصوصش روی عسلی بود.
خوب نگاهش کردم ;مو های فرفری;پیشانی بلند;سینه ستبر و لبخند استهزا آمیزی که همیشه بر لب داشتو البته بوی مرگ ;بوی مرگی که به مشام می رسید.اصلا خانه کدر بود سالیان سال نقاشی نشده بود. مبلمان کهنه قهوه ای;پرده های چرک مرده;تلویزیون قدیمی ;خیلی وقت بود انگار مرگ اینجا بود. حیف نسترن که فدا شده بود.
نسترن کنارم ایستادو گفت: به دایی خبر داده ام به خاله ها هم زنگ زده ام;با شرمی که ذات همیشگیش بود ادامه داد;این آخرین زحمت داداشم است;من و مامان از عهده اش بر نمی آییم;فامیل ما هم که می شناسید بهشون امیدی نیست;مدیریت مراسم ختم بعهده شما باشه; یک مراسمی باشه لایق داداشم. می دونم زحمت زیادیه;این پاکت مدارکش است;کارت ملی شناسنامه و کارت بانکی مامان,رمزش0623است.پول توش هست. مامان پیشبینی همه چیز را کرده است.
گفتم: مدارک را بر می دارم ولی کارت بانکی را نه. قبول نمی کنم. من مثل برادرش بودم.
گفت: ما را بیشتر از این شرمنده نکنید. کیومرث هم راضی نیست. بخاطر من و مامان تعارف نکنید. صغیر و بدبخت نیستیم.
گفتم: من با کمال میل انجام می دم; شما به مادر برسید من ترتیب کارها را می دهم.
مراحل کار را بلد بودم,دو ماه پیش پدرم مرده بود, ماه پیش شوهر خواهرم تصادف کردو مرد. عزراییل مارا تنها نمی گذاشت. زنگ زدند در ورودی آپارتمان را باز کردم,یک پززشک جوان از پزشکی قانونی بود, تسلیت گفت و رفت روی صندلی کنار تخت کیومرث نشست پرسید اون مرحوم کی فوت کرد؟ مهری خانوم داستان را دو باره از اول تعریف کرد. پزشک پرسید: بیماری خاصی داشت؟ تحت نظر بود؟ نسترن با یک پوشه آمد, مدارک و نسخه ها و آزمایشات پزشکی کیومرث. پزشک بدقت آنها را نگاه کرد .
پرسید: خودش هم می دانست؟
گفتم:تا حدودی,بلاخره حدس می زد,اونهم با این همه درد
گفت:البته خیلی درد داشته است.تسلیت می گویم. از کیف سامسونیتش یک برگه درآورد و مشغول پر کردن شد
بعد که مهر و امضایش کرد
گفت: گواهی فوت است. ایست قلبی. می خواهید آمبولانس الان بیاید یا بعد از ظهر؟ شاید مایلید توی محل تشیع شود؟
گفتم: نه الان بیاید;مادر و خواهرش بحد کافی ناراحت هستند
گفت: من الان به آمبولانس بهشت زهرا زنگ میزنم.هزینه صدور گواهی فوت را شما می پردازید؟
گفتم: البتهبا هم برویم پایین همین بغل عابر بانک هست.
دم در همسایه هاایستاده بودند. ما که رفتیم بیرون زنها یشان تو اومدن. مهری خانوم داستان مردن کیو مرث را دوباره داشت تعریف می کرد.
یک پسر هفت ساله با روپوش مدرسه با تعجب و سکوت از پله ها پایین آمد. با کنجکاوی نگاهی به داخل آپارتمان کرد و سریع از پله ها پایین رفت.
از عابر بانک با دو کارت پول گرفتم و با دکتر تسویه حساب کردم.
روی سکوی پارک روبروی در ورودی نشستم.. بالا در اختیار زنهای همسایه بود.
دایی و زن دایی کیو مرثبا ماشین شاسی بلند مشکی اومدند و کنار خیابان پارک کردند.
بلند شدم سلام کردم.زن دایی چاق و قد کوتاه جواب سلام را داد و سریع رفت بالا.
دایی احمد کنارم ایستاد و پرسید: کی مرحوم شد؟
گفتم: ظاهرا پنج صبح
گفت: راحت شد. بچه مظلومی بود. روزگار باهاش خوب تا نکرد.
جوابش را ندادم,توی مراسم ختم هر چی بی محلی کنی به حساب اندوهت می گذارند. می توان خیلی از آداب معاشرت را رعایت نکرد. سکوت مرا که دید سری تکان داد و از پله ها رفت بالا. بسختی از پله ها بالا می رفت. او هم خیلی چاق بود.
از پایین گوش دادم. رسید بالا صدای نعره اش آمد. فریاد می زد کیومرث کجا رفتی؟ چرا رفتی؟من دیگه چطور بیایم اینجا؟ بیام کی را ببینم؟
یک مراسم تعزیه راه انداخته بود. می دانستم دو سال است قدمش را اینجا نگذاشته است. کیومرث همیشه می گفت دلمون خوش است دایی داریم.
رفتم توی ماشینم نشستم تا سیگاری بردارم. داشپورت ماشین را که باز کردم چشمم به برگه انتخاب رنگ پرایدی افتاد که برای کیو مرث ثبت نام کرده بودم. می خواست اون را به نسترن هدیه بده.
سه روز پیش بود به کیومرث گفتم:از شرکت سایپا برگه انتخاب رنگ اومده.
مثل یک کودک خندید و گفت: جدا؟ رنگ می تونیم انتخاب کنیم؟
گفتم: البته. چه رنگی دوست داری؟
گفت باور می کنی این اولین بار است که به من فرست انتخاب می دند. خیلی حس خوبیه. خیلی حالم خوب شد. تو که می دونی همه زندگی به ما تحمیله. اشک از چشماش سرازیر شد.
پرسیدم: چه رنگی را انتخاب می کنی؟
گفت :آبی روشن
توی لیست رنگهای انتخابی فقط سیاه و سفید بود. انگار مثل تصور ما از آدمها.
گفتم: باشه آبی روشن برات می گیرم.
گفت: حالم خوب شد.چقدر برام این لحظه تاریخی است. اولین فرصت انتخاب.
زدم زیر گریه. حالا مشکی را براش انتخاب می کردم.


توی قبرستان موقع مراسم دفن خیلی شلوغ شده بود.همه بودند. همکارهای اداره اش. همکلاسی های دانشگاه. فامیلها. همسایه ها اهل محل
من دور کنار درختان ایستاده بودم و مثل همیشه برای کیومرث طبق عادت توصیف می کردم. همه جزییات را مو به مو. همون کاری که چند سال اخیر می کردم.
به من می گفت: فرهاد تو چشم منی, بگو. چیزی را جا ننداز.
احساس عجیبی داشتم,انگار قرضم را داده باشم, انگار باری از روی دوشم برداشته بودند. واقعا دیگر نا راحت نبودم. مرگ تنها چیز بی بازگشت این جهان است . کاری از دست هیچکس بر نمی آمد. فکر کردم آدم پستی هستم که ناراحت نیستم.
ترتیب مراسم را کاملا داده بودم. اتو بوسها برای کسانی که ماشین نداشتند. رزرو غذاخوری, مسجد.شب هفت, همه چیز آماده بود. می توانستم از دور بی اضطراب نظاره کنم. توصیف مناظر تموم شده بود. دیگر لازم نبود هر چه را که می بینم با صدای بلند بیان کنم. به مراسم نگاه می کردم که مثل یک بازی از پیش تعیین شده اجرا می شد.
انگار کیومرث هنوز کنارم ایستاده بود.وقتی دو باره دانشگاه رفتیم سه سال بعد از اینکه جنگ تمام شده بود برای کارشناسی ارشد, دو باره همکلاس شدیم بعد از خاطرات لیسانس و سربازی تلخ اینک دو نفر بودیم.
کیو مرث ابتدا قبول نمی کرد . می گفت فرهاد به چه دردم میخوره؟
گفتم: پایه حقوقت بالا میره. تخصص پیدا می کنی.
گفت: دلت خوشه برای یک تلفن چی کور فوق لیسانس به چه درد می خوره؟ قبول شدنمان هم که با سهمیه است کدوم استعداد پشتشه. ببین فرهاد از این ترحمی که هر روز برام ایثار می کنی بیزارم. نمی خواهم. بهشت را برای خودت خریدی ثواب کردی. کافیه برو.
گفتم : خره ما رفیقیم. من غیر از تو کسی را ندارم. یادته سه نفر بودیم من و تو علی ؟
خندید وگفت: علی مگه ممکنه یادم نباشه؟ ما سه نفری قول دادیم که تا ابد با هم باشیم. علی اون روز شهید شد. من هم این بلا سرم اومد.
این قدر هر روز ساعتها با کیومرث صحبت کرده بودم که نمی توانستم خودم را از این گفتگوی دائمی نجات دهم.


سه ماه گذشت. آپارتمانم را فروختم. تصمیم گرفتم بروم توی ده زندگی کنم. بروم ده آبا و اجدادیم کندوله.
نمی توانستم توی کوچه ای زندگی کنم که اسمش شهید علی کمالو بود. خیابان پایینی خونه کیومرث.
این گفتگوی بی پایان رهایم نمی کرد.بیست و هفت سال هر روز با این امید از خواب برخاسته بودم که کیومرث چکار دارد؟کجا برویم؟ چه بکنیم؟ مو بمو خاطراتمان با هم بود اینک من تنها بودم.
صبح زود رفتم قبرستان. باد سردی می ورزید. می خواستم خدا حافظی کنم.
به کیومرث سلام کردم.سنگ قبرش یک دست سیاه بود باعکس واضحش که من انتخاب کرده بودم. یادگار روزهای سربازی.
گفتم: من می روم. تحمل ندارم. می روم با اجدادم زندگی کنم.
گفتک برو باور کن تو مقصر نبودی.
گفتم: از ته دل می گویی؟
گفت:الان بله,هر چند واقعا بعضی از شبها اون موقعها تو را مقصر می دانستم.
گفتم: بارها توضیح دادم. من نفهمیدم. تو به ظاهر سالم بودی. گلوله توپ بود. شوخی که نبود.صاف خورد نزدیک ما.
گفت: هنوز شبها خوابش را میبینم. عجب موجی داشت.
گفتم: منهم میبینم بیست و هفت سال است حسش میکنم. از دستش خلاص نمی شوم. مثل یک خواب بود پرواز کردیم. من دورتر بودم بلند شدم هیچ نمی شنیدم. انگار مهی غلیظ مرا فرا گرفته بود.اسلحه کمری را در آوردم. به پاهایم دست زدم سالم بود دستهایم سالم بود. بلند شدم. دنبال شما گشتم. علی تکه تکه شده بود. چه صحنه ای. دور تر تو بیهوش بودی. من نفهمیدم تو ظاهرا سالم بودی دستهایت پاهایت سالم بودند. من در آن لحظه به یاد قرارمان بودم.
گفت:الان دیگر گذشته است. فراموش کن.
گفتم: عجب قرار احمقانه ای بود هر کس که زنده می ماند بیچاره می شد. باید دوستان معلولش را می کشت.
گفت: آن شب که به نظرت احمقانه نبود. اصلا خودت پیشنهاد دادی. تو همیشه رهبر گروه ما بودی. یادت هست؟
گفتم: بله هر لحظه اش.
گفت:بهر حال این داستان تموم شد. قسمت بدش نصیب من شد.. قسمت خوبش نصیب تو و علی.
به قبرش چنگ زدم. مبهوت به عکسش نگاه کردم. بدترین قسمت نصیب من شده بود.
هوس کردم برای صبحانه بروم یک رستورانی که متنوع ترین منو را داشته باشد. قدرت انتخاب حس خوبی را در من ایجاد می کرد............ کامبیز شیخی

 
 ورود به سایت
نام کاربری :  
رمز عبور :  
فراموشی رمز عبور