گروه ها جستجو فایل ها تماس با ما پرداخت اینترنتی قبض ورود
  تبلیغات
لینک یادداشت
synergy
synergy جمعه ۱۳ آذر ۱۳۹۴
انتخاب
تلفن زنگ می زد, سرم را از پتو درآوردم,ناخود آگاه به ساعت دیواری نگاه کردم ساعت شش صبح بود, با خودم گفتم این دیگه کدوم دیونه ایه؟
گوشی را برداشتم,خواب آلود گفتم...بله؟
مهری خانوم بود, مادر کیومرث,گریه می کردو هق هق کنان گفت: آقا فرهاد بدادم برس;کمکمان کن بیچاره شدیم
ناگهان احساس کردم قلبم اومد توی دهانم;ضربان قلبم رفت بالا.
مضطرب گفتم: چی شده؟ مادر اتفاقی افتاده؟
یکدفعه بغضش ترکید;گفت: آقا فرهاد'تموم کرد;کیومرثم رفت; بچه ام مرد.
ناباورانه گفتم چی؟ چی می گید مادر؟
گفت: صبح از خواب بیدار شدم نماز بخونم;ساعت پنج صبح بود;صدام کرد;آب خواست;گفت:مادر تشنه ام;آب خنک می خوام;جگرم داره می سوزه.
گفتم: باشه الان برات میارم;رفتم از تو یخچال آب آوردم; توی سینی پارچ آب و یک لیوان گذاشتم;رفتم بالای سرش
دو دقیقه هم طول نکشید;اول فکر کردم خوابه بچه ام;گفتم کیومرث جان برات آب آوردم جواب نداد;تکانش دادم ;فکر کردم خوابه;دقت کردم دیدم نفس نمی کشه هول کردم;رفتم اون دختر بیچاره خواهرش را بیدار کردم;نسترن اومد هر چی صداش کرد جواب نداد;آب زد به صورتش باز بیدار نشد;کفت مامان بدنش سرده;زنگ زدیم اورژانس; اومدن گفتن تموم کرده.. پسرم تشنه مرد ای خدا... و دوباره زد زیر گریه.
گفتم مادر هول نشید الان خودم را می رسانم.
گوشی را قطع کرد; روی تختم افتادم;دهانم تلخ شده بود;حال تهوع داشتم;هر چند کمی انتظارش را داشتم;انگار ماشینی محکم بهم زده بود... خدایا کیومرث مرده بود;باورم نمی شد;از یک طرف ناراحت بودم;از طرفی انگار بار سنگینی را زمین گذاشته بودم.
دلم نمی خواست بروم;دلم می خواستم پتویم را بکشم روی سرم و بخوابم;چهل روز تمام ;تا ماجرا تمام شود.;دلم نمی خواست وسط حادثه باشم; نگاهها به من دوخته شود;من تصمیم بگیرم;در پیش چشم وقیح مردم;مرا نشان بدهند;این همون فرهاده;بهترین دوستش;از تمجید مردم متنفر بودم. همیشه هم در قلب حادثه بودم.وقایعی که دوست نداشتم در آنها باشم ولی باید در آنها حضور می داشتم.
از تختم پایین آمدم;شلوارم را پوشیدم; پیراهنم را برداشتم ;زرد رنگ بود. دنبال پراهن مشکیم توی کمد گشتم;یادم افتاد خشکشوییه;یک پیراهن قهوه ای که خیلی بدم ازش می آمد پوشیدم از در زدم بیرون;هوا هنوز کاملا روشن نشده بود;بوی پاییز کاملا ملموس بود;پاییز در خیابان خودش را نشان می داد. ماشین را روشن کردم از بلوار مرز داران پیچیدم روی پل آزمایش.هنوز ترافیک دیوانه کننده شروع نشده بود;هر روز یک ساعت روی این پل تو ترافیک می ماندم;سمت راستم آاپارتمانهای کوی نویسندگان بود; نگاهی انداختم روزگاری خانه حمید مصدق اینجا بود.همه دوستانم رفته بودند. مرگ هر کدام انگار تلنگری بود بر شیشه ترک خورده عمرم.
پیچیدم توی خیابان شهر آرا; چند نفری داشتند ورزش می کردند ;چقدر با کیومرث توی این پارک قدم زدیم و بحث کردیم.
آآپارتمان کیومرث ضلع شرقی پارک بود; در ورودی مجتمع باز بود ولی سرو صدایی نبود; هنوز زود بود.سیگاری روشن کردم روی سکوی پارک نشستم می ترسیدم بروم بالا;از مواجهه باحقیقت تلخ واهمه داشتم. سیگارم که تمام شد با اکراه بالا رفتم.
آپاتمانشون طبقه سوم بود. خونه قدیمی بود. آسانسور هم نداشت ;جا جای پله ها شکسته بود برای کیو مرث سخت بود تردد از روی پله ها ولی هرگز حاضر نشد از همسایه ها بخواهد که پله ها را تعمیر کنند.
انگار همه چیز را برای اولین بار می دیدم;انگار تا کنون اینجا نیامده بودم. دقیق شده بودم.در آپارتمان نیم باز بود ;در زدم مادرش در را گشود; گریان و ملتهب بود;lمرا که دید زد زیر گریه;یک مویه آهنگین و موزون;عجیب بود ;مرثیه می خواند;مثل یک دیالوگ نمایش. مفهوم و نامفهوم با خودش واگویه می کرد
کیومرث;کیومرثم بلند شو بهترین دوستت اومده;فرهاد است;همون که همیشه منتظرش بودی;الان موقع خواب نیست; بیدار شو پسر بدبختم;ببین کی اومده؟ یادته تو صدای ماشینشو می شناختی. از سر پارک که می پیچید می گفتی فرهاد اومد.. خودش را انداخت تو بغلم سرش را گذاشت رو شونه ام و بی اختیار زد زیر گریه.چقدر پیر و کوچک بود. دلم خیلی سوخت. نمی دانستم چی باید بگم. تنها پسرش مرده بود. از روی شانه هایش نگاه کردم نسترن متفکر و مبهوت روی مبل نشسته بود با مانتو شلوار مشکی و با چشمان متورم قرمز. چشم تو چشم که شدیم بلند و سلام کرد.مهری خانوم مرا رها کرد. دستش را گرفتم و روی مبل نشوندمش.
تخت کیومرث وسط هال بود. شبها تو هال میخوابید به اصرار مادرش اینطور بیشتر میشد مراقبش بود. طاقباز روی تختش افتاده بود. با پیژامه و لباس خواب. کنار تختش عینک مشکی و ساعت مخصوصش روی عسلی بود.
خوب نگاهش کردم ;مو های فرفری;پیشانی بلند;سینه ستبر و لبخند استهزا آمیزی که همیشه بر لب داشتو البته بوی مرگ ;بوی مرگی که به مشام می رسید.اصلا خانه کدر بود سالیان سال نقاشی نشده بود. مبلمان کهنه قهوه ای;پرده های چرک مرده;تلویزیون قدیمی ;خیلی وقت بود انگار مرگ اینجا بود. حیف نسترن که فدا شده بود.
نسترن کنارم ایستادو گفت: به دایی خبر داده ام به خاله ها هم زنگ زده ام;با شرمی که ذات همیشگیش بود ادامه داد;این آخرین زحمت داداشم است;من و مامان از عهده اش بر نمی آییم;فامیل ما هم که می شناسید بهشون امیدی نیست;مدیریت مراسم ختم بعهده شما باشه; یک مراسمی باشه لایق داداشم. می دونم زحمت زیادیه;این پاکت مدارکش است;کارت ملی شناسنامه و کارت بانکی مامان,رمزش0623است.پول توش هست. مامان پیشبینی همه چیز را کرده است.
گفتم: مدارک را بر می دارم ولی کارت بانکی را نه. قبول نمی کنم. من مثل برادرش بودم.
گفت: ما را بیشتر از این شرمنده نکنید. کیومرث هم راضی نیست. بخاطر من و مامان تعارف نکنید. صغیر و بدبخت نیستیم.
گفتم: من با کمال میل انجام می دم; شما به مادر برسید من ترتیب کارها را می دهم.
مراحل کار را بلد بودم,دو ماه پیش پدرم مرده بود, ماه پیش شوهر خواهرم تصادف کردو مرد. عزراییل مارا تنها نمی گذاشت. زنگ زدند در ورودی آپارتمان را باز کردم,یک پززشک جوان از پزشکی قانونی بود, تسلیت گفت و رفت روی صندلی کنار تخت کیومرث نشست پرسید اون مرحوم کی فوت کرد؟ مهری خانوم داستان را دو باره از اول تعریف کرد. پزشک پرسید: بیماری خاصی داشت؟ تحت نظر بود؟ نسترن با یک پوشه آمد, مدارک و نسخه ها و آزمایشات پزشکی کیومرث. پزشک بدقت آنها را نگاه کرد .
پرسید: خودش هم می دانست؟
گفتم:تا حدودی,بلاخره حدس می زد,اونهم با این همه درد
گفت:البته خیلی درد داشته است.تسلیت می گویم. از کیف سامسونیتش یک برگه درآورد و مشغول پر کردن شد
بعد که مهر و امضایش کرد
گفت: گواهی فوت است. ایست قلبی. می خواهید آمبولانس الان بیاید یا بعد از ظهر؟ شاید مایلید توی محل تشیع شود؟
گفتم: نه الان بیاید;مادر و خواهرش بحد کافی ناراحت هستند
گفت: من الان به آمبولانس بهشت زهرا زنگ میزنم.هزینه صدور گواهی فوت را شما می پردازید؟
گفتم: البتهبا هم برویم پایین همین بغل عابر بانک هست.
دم در همسایه هاایستاده بودند. ما که رفتیم بیرون زنها یشان تو اومدن. مهری خانوم داستان مردن کیو مرث را دوباره داشت تعریف می کرد.
یک پسر هفت ساله با روپوش مدرسه با تعجب و سکوت از پله ها پایین آمد. با کنجکاوی نگاهی به داخل آپارتمان کرد و سریع از پله ها پایین رفت.
از عابر بانک با دو کارت پول گرفتم و با دکتر تسویه حساب کردم.
روی سکوی پارک روبروی در ورودی نشستم.. بالا در اختیار زنهای همسایه بود.
دایی و زن دایی کیو مرثبا ماشین شاسی بلند مشکی اومدند و کنار خیابان پارک کردند.
بلند شدم سلام کردم.زن دایی چاق و قد کوتاه جواب سلام را داد و سریع رفت بالا.
دایی احمد کنارم ایستاد و پرسید: کی مرحوم شد؟
گفتم: ظاهرا پنج صبح
گفت: راحت شد. بچه مظلومی بود. روزگار باهاش خوب تا نکرد.
جوابش را ندادم,توی مراسم ختم هر چی بی محلی کنی به حساب اندوهت می گذارند. می توان خیلی از آداب معاشرت را رعایت نکرد. سکوت مرا که دید سری تکان داد و از پله ها رفت بالا. بسختی از پله ها بالا می رفت. او هم خیلی چاق بود.
از پایین گوش دادم. رسید بالا صدای نعره اش آمد. فریاد می زد کیومرث کجا رفتی؟ چرا رفتی؟من دیگه چطور بیایم اینجا؟ بیام کی را ببینم؟
یک مراسم تعزیه راه انداخته بود. می دانستم دو سال است قدمش را اینجا نگذاشته است. کیومرث همیشه می گفت دلمون خوش است دایی داریم.
رفتم توی ماشینم نشستم تا سیگاری بردارم. داشپورت ماشین را که باز کردم چشمم به برگه انتخاب رنگ پرایدی افتاد که برای کیو مرث ثبت نام کرده بودم. می خواست اون را به نسترن هدیه بده.
سه روز پیش بود به کیومرث گفتم:از شرکت سایپا برگه انتخاب رنگ اومده.
مثل یک کودک خندید و گفت: جدا؟ رنگ می تونیم انتخاب کنیم؟
گفتم: البته. چه رنگی دوست داری؟
گفت باور می کنی این اولین بار است که به من فرست انتخاب می دند. خیلی حس خوبیه. خیلی حالم خوب شد. تو که می دونی همه زندگی به ما تحمیله. اشک از چشماش سرازیر شد.
پرسیدم: چه رنگی را انتخاب می کنی؟
گفت :آبی روشن
توی لیست رنگهای انتخابی فقط سیاه و سفید بود. انگار مثل تصور ما از آدمها.
گفتم: باشه آبی روشن برات می گیرم.
گفت: حالم خوب شد.چقدر برام این لحظه تاریخی است. اولین فرصت انتخاب.
زدم زیر گریه. حالا مشکی را براش انتخاب می کردم.


توی قبرستان موقع مراسم دفن خیلی شلوغ شده بود.همه بودند. همکارهای اداره اش. همکلاسی های دانشگاه. فامیلها. همسایه ها اهل محل
من دور کنار درختان ایستاده بودم و مثل همیشه برای کیومرث طبق عادت توصیف می کردم. همه جزییات را مو به مو. همون کاری که چند سال اخیر می کردم.
به من می گفت: فرهاد تو چشم منی, بگو. چیزی را جا ننداز.
احساس عجیبی داشتم,انگار قرضم را داده باشم, انگار باری از روی دوشم برداشته بودند. واقعا دیگر نا راحت نبودم. مرگ تنها چیز بی بازگشت این جهان است . کاری از دست هیچکس بر نمی آمد. فکر کردم آدم پستی هستم که ناراحت نیستم.
ترتیب مراسم را کاملا داده بودم. اتو بوسها برای کسانی که ماشین نداشتند. رزرو غذاخوری, مسجد.شب هفت, همه چیز آماده بود. می توانستم از دور بی اضطراب نظاره کنم. توصیف مناظر تموم شده بود. دیگر لازم نبود هر چه را که می بینم با صدای بلند بیان کنم. به مراسم نگاه می کردم که مثل یک بازی از پیش تعیین شده اجرا می شد.
انگار کیومرث هنوز کنارم ایستاده بود.وقتی دو باره دانشگاه رفتیم سه سال بعد از اینکه جنگ تمام شده بود برای کارشناسی ارشد, دو باره همکلاس شدیم بعد از خاطرات لیسانس و سربازی تلخ اینک دو نفر بودیم.
کیو مرث ابتدا قبول نمی کرد . می گفت فرهاد به چه دردم میخوره؟
گفتم: پایه حقوقت بالا میره. تخصص پیدا می کنی.
گفت: دلت خوشه برای یک تلفن چی کور فوق لیسانس به چه درد می خوره؟ قبول شدنمان هم که با سهمیه است کدوم استعداد پشتشه. ببین فرهاد از این ترحمی که هر روز برام ایثار می کنی بیزارم. نمی خواهم. بهشت را برای خودت خریدی ثواب کردی. کافیه برو.
گفتم : خره ما رفیقیم. من غیر از تو کسی را ندارم. یادته سه نفر بودیم من و تو علی ؟
خندید وگفت: علی مگه ممکنه یادم نباشه؟ ما سه نفری قول دادیم که تا ابد با هم باشیم. علی اون روز شهید شد. من هم این بلا سرم اومد.
این قدر هر روز ساعتها با کیومرث صحبت کرده بودم که نمی توانستم خودم را از این گفتگوی دائمی نجات دهم.


سه ماه گذشت. آپارتمانم را فروختم. تصمیم گرفتم بروم توی ده زندگی کنم. بروم ده آبا و اجدادیم کندوله.
نمی توانستم توی کوچه ای زندگی کنم که اسمش شهید علی کمالو بود. خیابان پایینی خونه کیومرث.
این گفتگوی بی پایان رهایم نمی کرد.بیست و هفت سال هر روز با این امید از خواب برخاسته بودم که کیومرث چکار دارد؟کجا برویم؟ چه بکنیم؟ مو بمو خاطراتمان با هم بود اینک من تنها بودم.
صبح زود رفتم قبرستان. باد سردی می ورزید. می خواستم خدا حافظی کنم.
به کیومرث سلام کردم.سنگ قبرش یک دست سیاه بود باعکس واضحش که من انتخاب کرده بودم. یادگار روزهای سربازی.
گفتم: من می روم. تحمل ندارم. می روم با اجدادم زندگی کنم.
گفتک برو باور کن تو مقصر نبودی.
گفتم: از ته دل می گویی؟
گفت:الان بله,هر چند واقعا بعضی از شبها اون موقعها تو را مقصر می دانستم.
گفتم: بارها توضیح دادم. من نفهمیدم. تو به ظاهر سالم بودی. گلوله توپ بود. شوخی که نبود.صاف خورد نزدیک ما.
گفت: هنوز شبها خوابش را میبینم. عجب موجی داشت.
گفتم: منهم میبینم بیست و هفت سال است حسش میکنم. از دستش خلاص نمی شوم. مثل یک خواب بود پرواز کردیم. من دورتر بودم بلند شدم هیچ نمی شنیدم. انگار مهی غلیظ مرا فرا گرفته بود.اسلحه کمری را در آوردم. به پاهایم دست زدم سالم بود دستهایم سالم بود. بلند شدم. دنبال شما گشتم. علی تکه تکه شده بود. چه صحنه ای. دور تر تو بیهوش بودی. من نفهمیدم تو ظاهرا سالم بودی دستهایت پاهایت سالم بودند. من در آن لحظه به یاد قرارمان بودم.
گفت:الان دیگر گذشته است. فراموش کن.
گفتم: عجب قرار احمقانه ای بود هر کس که زنده می ماند بیچاره می شد. باید دوستان معلولش را می کشت.
گفت: آن شب که به نظرت احمقانه نبود. اصلا خودت پیشنهاد دادی. تو همیشه رهبر گروه ما بودی. یادت هست؟
گفتم: بله هر لحظه اش.
گفت:بهر حال این داستان تموم شد. قسمت بدش نصیب من شد.. قسمت خوبش نصیب تو و علی.
به قبرش چنگ زدم. مبهوت به عکسش نگاه کردم. بدترین قسمت نصیب من شده بود.
هوس کردم برای صبحانه بروم یک رستورانی که متنوع ترین منو را داشته باشد. قدرت انتخاب حس خوبی را در من ایجاد می کرد............ کامبیز شیخی

 
لینک یادداشت
باران مصفا (مصطفی )
باران مصفا (مصطفی ) چهارشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۰
بخشی از جملات زیبایی که توی کتاب « پنج نفر در بهشت منتظر شما هستند» از میچ الیوم
توصیه میکنم این کتاب رو بخونین
البته یه مقدار از جمله هایی که فکر می کردم جالب باشه رو تایپ کردم که برای دسترسی تون
میزارم تو همینجا تا دانلودش کنید .
********
مطرود که باشی ، حتی سنگی که به طرفت می اندازند ، می تواند دلت را شاد کند
*****
هیچ چیز تصادفیی نیست، ما همه به هم وصلیم .
نمی توانی یک زندگی را از زندگی دیگر جدا کنی ، همانطور که نمیتوانی نسیمی را از باد جدا کنی.
********
عدالت زندگی و مرگ را تعیین نمی کند .
اگر این طور بود . هیچ آدم خوبی جوانمرگ نمی شد.
********
قرنها بشرشجاعت را با برداشتن سلاح و بزدلی را با زمین گذاشتن سلاح یکی گرفته است.
********
جنگ می توانست مثل آهن ربا آدمها را به هم نزدیک کند و یا مثل آهن ربا آنها را از هم براند.
********
آدم دریک جنگ بزرگ به دنبال چیز کوچکی است که به آن اعتقاد پیدا کند.
*********
مردن پایان همه چیز نیست ، ما فکر می کنیم هست . ولی آنچه در زمین اتفاق می افتد فقط یک شروع است.
*********
بهشت جایی است که انسان می تواند دیروز هایش را معنا کند
*********


 **!!!..فرزانه.عنایتی: ممنون خیلی زحمت کشیدید.
 لیلاوصالی(رایحه یاس): خیلی زیبا و حکیمانه بودن انتخاب هاتون!
 محمد مهدی نقی پور: جنگ می توانست مثل آهن ربا آدمها را به هم نزدیک کند و یا مثل آهن ربا آنها را از هم براند.
 elahehnaz: ممنون بابت جملات پرمعنایتان
 majidjalili: من تازه عضو شدم.. اتفاقی چند کتاب از این سایت دانلود کردم.. از زحماتتون ممونم
 majidjalili: من تازه عضو شدم.. اتفاقی چند کتاب از این سایت دانلود کردم.. از زحماتتون ممونم
 asma1357: خوش اومدی
 غریبه: خیلی ممنون
 ate: جمله هاش که عالی بود، منم دانلود کردم، ممنون، خیلی لطف کردین
 علی اصغر مهربان: سلام تازه واردم جالب بود . " مردن پایان همه چیز نیست ، ما فکر می کنیم هست . ولی آنچه در زمین اتفاق می افتد فقط یک شروع است.
 salar25: سلام خیلی خوب بود سپاسۀ
 arshavir27: عالی یود.ممنون از انتخواب به جاتون...
 هےچ {حمید}: ممنون همسایه
 ZAHRA6: ممنون عالی بود
 alialipour: احسنت
 
لینک یادداشت
monamollayi
monamollayi چهارشنبه ۳ دی ۱۳۹۳
بخونید واقعا تاثیر گذاره
 monamollayi: ممنون که پسندیدید
 ParisaTaheri: درود
 
لینک یادداشت
synergy
synergy دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۳
هر چیز بهایی دارد بهای عقل اندوه بیکران است
 محمد حسن اسایش: آمد شب میلاد علی شمس خراسان فرزند نبی ،رهبردین،حامی قرآن ده مژده که امشب شده عالم همه گلشن زاین شمس ضحا کشور ایمان شده روشن ای نور خداوند تبارک به تو احسن کز مقدم تو گشته فزون رونق ایران شددر شب میلادی آن سید ورهبر از سجده به شکرانه حق موسی جعفر اندر بر معبود بدی او بزمین سر زاین نعمت والا گهر خالق سبحان شمسی که ازاو می نگرم نور خدا را اندر طلبش گردش این ارض وسمارا هرزنده دلی برده سویش دست دعا را اوحجت حق است ومدکار ضعیفان خرم به جنان فاطمه وحیدر کرار لبخند زند بر رخشان احمد مختار این مژده به حی
 
 دلنوشته ها(دست نوشته ها) (3335 یادداشت)