گروه ها جستجو فایل ها تماس با ما پرداخت اینترنتی قبض ورود
  تبلیغات
لینک یادداشت
صمیم.ع.اسمعیلی
صمیم.ع.اسمعیلی یکشنبه ۵ مهر ۱۳۹۴
صمیم.ع.اسمعیلی.. samim.a.esmaeili

 
لینک یادداشت
صمیم.ع.اسمعیلی
صمیم.ع.اسمعیلی یکشنبه ۵ مهر ۱۳۹۴
درچوبی

 

وقتی اولین اتوبوس
ازلب کاسه های اشک اندود
برکوچه های شناوردر
نوروغبار دور گردید
یک درچوبی
دودر چوبی 
سه درچوبی
چند در چوبی
چندین درچوبی
برای بازماندن
هیچوقت آهنی نشدند
شاید
یک نفر
دونفر
سه نفر
چند نفر
چندین نفر
ازآخرین اتوبوس 
باسرنشین های باجان ایستاده
جامانده باشند
پیاده...
از خم کوچه های غوطه ور در
وسعت حزنی خاک آلود
درآینه ای سپید برسند
×صمیم.ع.اسمعیلی×
شعر دفاع مقدس
×


 
لینک یادداشت
baranjf
baranjf پنج شنبه ۵ شهریور ۱۳۹۴
ﻗﺼﺪﻡ ﻧﺸﺴﺘﻦ ﺑﻮﺩ..
ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭﺕ...
ﻧﻪ ﭼﺸﻢ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭﺕ...
ﻗﺼﺪﻡ ﺷﮑﺴﺘﻦ ﻏﺮﻭﺭﻡ ﺑﻮﺩ...
ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺷﺖ...
ﻧﻪ ﺯﯾﺮ ﭘﺎﯾﺖ...
ﻗﺼﺪﻡ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺑﻮﺩ...
ﺍﻣﺎ ﺑﺎ ﺗﻮ...
ﻧﻪ ﺑﺎ ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﺖ...
ﻗﺼﺪﻡ ﭘﯿﺮ ﺷﺪﻥ ﺑﻮﺩ...
ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺖ...
ﻧﻪ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﺖ..
ﮐﺎﺵ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺧﯿﺎﻁ ﻫﺎ ﻣﯽ ﻧﻮﺷﺘﻨﺪ
ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺧﻮﺑﺶ ﺭﺍ ﻣﺎﮐﺴﯽ ﻣﯽ ﺩﻭﺧﺘﻨﺪ
ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺩﺭﺯ ﻣﯽ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ
ﺭﻭﯾﺶ ﺭﺍ ﺧﻨﺪﻩ ﺩﻭﺯﯼ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ
ﺑﻐﺾ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺗﻮ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ
ﻫﻤﻪ ﺟﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺩﻭ ﺩﻭﺧﺖ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ
ﮐﻪ ﯾﮏ ﻋﻤﺮ ﺑﭙﻮﺷﯽ
ﻭ ﺁﺥ ﻫﻢ ﻧﮕﻮﯾﺪ
ﺗﻤﺎﻣﺶ ﺭﺍ ﯾﮏ ﺭﻭ ﻣﯽ ﺩﻭﺧﺘﻨﺪ
ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﺑﺎ ﺩﻗﺖ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ
ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﺗﻦ ﺗﻮ ﺑﻨﺸﯿﻨﺪ
ﻣﻄﻤﺌﻨﻢ
ﺑﻪ ﺗﻮ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ
ﻓﻘﻂ ﮐﻤﯽ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﻮﺍﻇﺒﺶ ﺑﺎﺵ
ﻫﻤﻪ ﯼ ﺧﯿﺎﻁ ﻫﺎ ﺭﻓﻮ ﮔﺮﯼ ﺑﻠﺪ ﻧﯿﺴﺘﻨد


 
لینک یادداشت
گیلانی
گیلانی چهارشنبه ۴ شهریور ۱۳۹۴
یا الله

امام زمان سلام بارها برای سلامتی و ظهور تون به زبان دعا کردم ولی هیچ معرفتی ندارم از ظهور ، منتظر آمدن تان نبودم و نیستم هر روز سلام میرسفتم به شما اما انگار از ته قلبم نیست ازندیدن خیلیا دل تنگ میشم اما ندیدن شما نه چشم به امید خیلیا دارم اما از شما نه شناختم از شما فقط به اندازه نام پدر و مادر تان هست و غیبت کبری تان همین ،استجابت دعا در گرو فرج شما را باور ندارم و نمیفهم، غروب جمعه دل تنگتان نمیشوم.
برای نیامدن ندیدن بی محبتی خیلیا چشمام تر میشه اما برای شما هم یکبار هم نشده ،
نمیدونم گمراهم، بیراهه رفتم ، بی راه دارم میرم ، گم شده ام، بی معرفتم ، نمیدونم اما دشمن شما نیستم نمیدانم شاید روزی من حُر شما باشم و در رکاب شما . ولی الان خیلی در وجودم احساس خلع میکنم ی خلع بزرگ خیلی بزرگ نمیدونم شاید انقد آرزو های بزرگ بی در پیکر دارم اینحوری شدم . ولی انگار از ته قلب دوست تون ندارم دوست نداشتن از روی نا آگاهی نشناختن نه از روی نخواستن اماما بارها از ندیدن و محل نذاشتن خیلیا دلشکسته شدم اما یکبار هم از شما که میگن از پدر و مادر هم بر امت تان مهربان ترین دلشکسته واقعای نشدم چشم امید نبستم از ته دل براتون دعا نکردم و از ته دل نخواستم تون . ایکاش هر چه من نخوام شما من رو بخواهید هرچه من دعا نکنم شما دعا کنید میدونم در برابر کسی که براتون از ته دل دعا میکنه شناخت داره هیچم و دعا شما در حق چنین فردی ارجعیت داره اما میگن پدر و مادر همه بچه ها رو دوست دارن چه خلف چه نا خلف.

 
لینک یادداشت
baranjf
baranjf شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۴
تورا گم کرده ام امروز…

وحالا لحظه های من گرفتارسکوتی سرد وسنگینند.

وچشمانم که تا دیروزبه عشقت می درخشیدند،

نمی دانی چه غمگینند.

چراغ روشن شب بود برایم چشمهای تو

نمیدانم چه خواهد شد؟؟؟

پرازدلشوره ام،بی تاب ودلگیرم

کجا ماندی که من بی توهزاران بار

درهرلحظه می میرم!!!


 
لینک یادداشت
roshanak
roshanak پنج شنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۴
    با دوستانم رفته بودم سینما

   و در ازدحامِ جمعیتی بدان شلوغی

   مردِ بلیط فروش داد میزد؛

    دیگر جا نیست،همه جا پر است!

    بدم می‌‌آید از دروغی به این شاخداری
خیلی‌ هم جای تو خالی‌ بود !

بهرنگ.قاسمی

 
لینک یادداشت
ایشتار
ایشتار شنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۳

هیس


مادر بزرگ در حالی که با دهان بی دندان ،

آب نبات قیچی را می مکید ادامه داد :

آره مادر ، ُنه ساله بودم که شوهرم دادند ،

از مکتب که اومدم ، دیدم خونه مون شلوغه

مامانِ خدابیامرزم همون تو هشتی دو تا وشگون ریز ،

از لپ هام گرفت تا گل بندازه

تا اومدم گریه کنم گفت : هیس ، خواستگار آمده


خواستگار ، حاج احمد آقا ، خدا بیامرز چهل و دو سالش بود و من

ُنه سالمگفتم : من از این آقا می ترسم ، دو سال از بابام بزرگتره

گفتند : هیس ، شکون نداره عروس زیاد حرف بزنه و تو کار نه بیاره


حسرت های گذشته را با طعم آب نبات قیچی فرو داد و گفت :

کجا بودم مادر ؟ آهان

جونم واست بگه ، اون زمون ها که مثل الان عروسک نبود

بازی ما یه قل دو قل بود و پسرهام الک دو لک و هفت سنگ

سنگ های یه قل دو قل که از نونوایی حاج ابراهیم آورده بودم را

ریختند تو باغچه و گفتند :

تو دیگه داری شوهر می کنی ، زشته این بازی ها

گفتم : آخه ....

گفتند: هیس آدم رو حرف بزرگترش حرف نمی زنه


بعد از عقد ، حاجی خدا بیامرز،به شوخی منو بغل کرد و نشوند

رو طاقچه ، همه خندیدند ولی من ، ننه خجالت کشیدم

به مادرم می گفتم : مامان من اینو دوست ندارم

مامانم خدا بیامرز ، گفت هیس ، دوست داشتن چیه ؟

عادت می کنی


بعد هم مامانت بدنیا اومد

با خاله هات و دایی خدابیامرزت ،

بیست و خورده ایم بود که حاجی مرد

یعنی میدونی مادر ، تا اومدم عاشقش بشم ، افتاد و مرد

نه شاه عبدالعظیم با هم رفتیم و نه یه خراسون ،

یعنی اون می رفت ، می گفتم : اقا منو نمی بری ؟

می گفت هیس ، قباحت داره زن هی بره بیرون


می دونی ننه ، عین یه غنچه بودم که گل نشده ،

گذاشتنش لای کتاب روزگار و خشکوندنش


مادر بزرگ ، اشکش را با گوشه چارقدش پاک کرد و گفت :

آخ دلم می خواست عاشقی کنم ولی نشد ننه

اونقده دلم می خواست یه دم پختک را لب رودخونه بخوریم ، نشد

دلم پر می کشید که حاجی بگه دوستت دارم ، ولی نگفت

حسرت به دلم موند که روم به دیوار ، بگه عاشقتم ولی نشد که بگه


گاهی وقتا یواشکی که کسی نبود ، زیر چادر چند تا بشکن می زدم

آی می چسبید ، آی می چسبید


دلم لک زده بود واسه یک یه قل دو قل و نون بیار کباب ببر

ولی دست های حاجی قد همه هیکل من بود ،

اگه میزد حکما باید دو روز می خوابیدم


یکبار گفتم ، آقا میشه فرش بندازیم رو پشت بوم شام بخوریم ؟

گفت:هیس،دیگه چی با این عهد و عیال،

همینمون مونده که انگشت نما شم


مادر بزرگ به یه جایی اون دور دورا خیره شد و گفت:

می دونی ننه ، بچه گی نکردم ، جوونی هم نکردم

یهو پیر شدم ، پیر


پاشو دراز کرد و گفت : آخ ننه ، پاهام خشک شده ،

هر چی بود که تموم شدآخیش خدا عمرت بده ننه

چقدر دوست داشتم کسی حرفمو گوش بده و نگه هیس


به چشمهای تارش نگاه کردم ، حسرت ها را ورق زدم

و رسیدم به کودکی اش هشتی، وشگون ، یه قل دوقل، عاشقی و ...


گفتم مادر جون حالا بشکن بزن ، بزار خالی شی

گفت : حالا دیگه مادر ، حالا که دستام دیگه جون ندارن ؟

انگشتای خشک شده اش رو بهم فشار داد ولی دیگه صدایی نداشتند


خنده تلخی کرد و گفت : آره مادر جون ،

اینقدر به همه هیس نگید

بزار حرف بزنن

بزار زندگی کنن

آره مادر هیس نگو ، باشه؟ خدا از هیس خوشش نمی یاد!

 reza: بسیار زیبا و تامل برانگیز....
 manisa: بسیار عالی.
 سیدمجید.ج: بسیار عالی.
 ایشتار: سلام دوستان عزیز...ممنون از حضور و لطف همگی شما.
 2khmalsheytoon: درود
 afsaneh12: تلخ .........خیلی تلخ
 گیلانی: خیلی قشنگ بود خیلی
 
لینک یادداشت
BARAN
BARAN شنبه ۳ مرداد ۱۳۹۴
دارم میگم خداحافظ اما دلم میگه بگو نه بگو نمبخوام از پیشم بری بیای دستمو بگیری بگی اگه بری من بدون تو میمیرم

 
لینک یادداشت
گیلانی
گیلانی جمعه ۱۲ تیر ۱۳۹۴

قلب من با پرسشی شب تا سحر سر میکند:

"کی خدا ما را برای هم مقدر میکند؟"

خیره ماندن های تو در عکس هم سکر آور است

هرکسی یادت میفتد روسری سر میکند

قبله را گم میکنم ، کمتر بخند ...این خنده ها

آن چه را شیطان نکرد-الله اکبر- می کند!

تا نگاهم میکنی" ایاک نعبد", بعد این

دین من کم کم خدا را در تو باور میکند

در تمام پیرهن ها ماه کامل می شوی

سرمه ای اما تو را یکجووور دیگر میکند

امتحان پس داده ها با من تفاوت می کنند

بی محلی هایت آدم را جری تر می کند

حرف بر ضد تو بسیار است اما گوش من

از یکی میگیرد و از دیگری در می کند

گرچه در چشم تمام شهر ، "آدم " بوده ام

"دوست دارم" های تو، آخر مرا خر میکن

 سعید داودی: زیبا بود
 
لینک یادداشت
hani313
hani313 جمعه ۲۹ خرداد ۱۳۹۴
دنیا را چگونه میبینی؟

اتفاقات تلخی که در زندگی ما رخ میدهد


میتواند برکت زندگی ما باشد


به شرطی که بدانیم چگونه با آن ها برخورد کنیم


درست مثل چاقویی می میماند که هم میتواند آسیب بزند


و هم سودمند باشد...


بستگی دارد تیغه را گرفته باشی یا دسته چاقو را...


آن کسی که به دنبال حق است


و تفکر را هدف و زیبایی را نشانه راه میبیند


و به دنبال یاری دیگران است و عشق را نهایت میداند،


سعادتمند خواهد بود...

 
 هر چه می خواهد دل تنگت بگو (1859 یادداشت)