گروه ها جستجو فایل ها تماس با ما پرداخت اینترنتی قبض ورود
  تبلیغات
لینک یادداشت
شاهد
شاهد جمعه ۲۲ آبان ۱۳۹۴
دوستان سلام

من به عنوان مدیر این گروه به خاطر غیبت نسبتا طولانی خودم از تمامی اعضای گروه پوزش میخواهم . و سعی من این است که در ادامه فعالیت مجدد با همکاری دوستان گروه را هر چه فعال تر کنیم. در همین راستا از دوستان گرامی تقاضا دارم در اولین فرصت یکی از دست نوشته های خو دشان یا دوستانشان را با ذکر نام خالق اثر در گروه قرار دهند پیشاپیش از همکاری دوستان سپاسگزاری می کنم.

 0373084196: ب
 
لینک یادداشت
شاهد
شاهد جمعه ۲۲ آبان ۱۳۹۴
عنبران شهرمن!
نویسنده: سیدفیصل درگاهی - ۱۳٩٢/۸/٢٧
درجاده ترانزیتی اردبیل - آستارا از تونل چون خارج می شوی وبه سمت اردبیل چند کیلو متر پیش می روی تابلویی ترا می خواند" نمین – عنبران"! از جاده ممتد گریزی می زنی، از یکریز رفتن خلاص می جویی ونفس تازه می کنی، به آرامی و بی دلهره از چپ و راست و جنون سرعت و سبقت، در آرامشی پس از توفان واقع می شوی ، گرد و غبار راه را از خود می زدایی، به آرامی به سمت مرکز شهر نمین پیش می روی، با عبور از میدانی کوچک سمت چپ را انتخاب می کنی و به راه خود می پردازی. سیصد چهار صد متر جلوتر


تابلویی کوچک توجهت را به خود جلب می کند" عنبران " با فلشی که ترا به اوج گرفتن ازحضیض مرکزیت شهردعوت می کند. در ابتدا چنان می پنداری که چون تمام نشانه ها و راه ها و مسافرت های گذشته مجبور به پیمایش مسیری می گردی که با تحمل خستگی باز گردی بی توشه ای و بی کسب خاطره ای! ولی شاید نمی دانی وشاید تصور نکنی که این نشان کوچک و این دعوت از تو، ترا به تاریخی پیوند می زند که جز در رویاها نمی گنجد، ترا از خاکدان سرد مدرنیسم و زندگی ماشینی روز، به دنیایی می خواند که بر خلاف کوچکی وسعت و پهنایش، ورق به ورق تاریخ تمدن را به رویت می گشاید و ترا هم نوا وهم صدا با تیک تیک لحظه ها در بلندای اساطیری بی بدیل هم خوانی می دهد،... اوج می گیری از کنار آرامگاه مردمان نمین می گذری، از سه راهی "قشلاق چای" رد می شوی و صدمتر جلوتر سه راهی "جید" را پشت سر می نهی، از کنار تابلویی که ترا آگاه می کند که هفت کیلومتر به مقصد است می گذری، در اصل سفر ما از اینجا آغاز می شود! برای من نشاط زیارت و وصلت است و تعظیم و ارادت و برای تودیدن دنیایی نا شناخته که هر لحظه جستجوگرانه به پس و پیش و چپ و راست نظاره می کنی که اسرار و رموزی بیابی و زیبایی فضایی بکر و دست نایافتنی در عهد سرسام ماشین را نظاره کنی! جاده زیر پایت چون ماری دلربا و بی آزار و خوش خط و خال بر سینه پستی و بلندی های مسیر می لغزد و سیالی هوای پاک که شاید فقط در کتابها و نوشته ها دیده یا شنیده باشی را با جان و دل در ششها و ریه ها می ریزی و چنان دم را عمیق می گیری که بهتر بتوانی نفسی بیشتر از این زلالی آسمان و خنکای هوای جانفزا استنشاق کنی! پیچ وخم راه را به لذت می گذرانی ناگاه در سمت چپ که به بالاترین حد ارتفاع محیط رسیده ای "تپتپنه"! از دور در نظاره بر منظری بی مثال می مانی به دقت نظاره می کنی، آری در نه چندان دور دست در میان تمام خاک مرده و رنگ باخته اعصار وقرون، کمر بندی سبز نشان از حیات دارد باد خنک گونه هایت را می نوازد و اگر از سرزمین جنوب میهن آمده ای، حس سرما، مو بر اندامت بر می انگیزد ولی حیفت می آید که چنین نعمتی را اسراف کنی و از روح فزایی امواجش بی بهره بمانی! آری آنجا همان شهری است که ترا به همسفری به این سیاحت فرا خوانده ام "عنبران" شهر سپیداران بلند!! که تا شب بر زیبایی آن خیمه نزده است بی فوت وقتی پیش می رویم واز تمام لذت وزیبایی که در ایستادن جای قبل داشتیم می گذریم! به آرامی واشتیاق به میدان بی رونق ابتدای شهر می رسیم و تصاویر دلیر مردانی از این خطه که در دفاع از تمامیت خاک وطن جان نثار کرده اند ترا خوش آمد می گویند! عطر دل انگیز خاک، لرزش موزون سپیداران افراشته قد که شاخه را به دست نوازشگر باد سترون سپرده اند مدهوشت می کنند، عابرانی گاه از کنارت می گذرند سلامت می کنند وبه نشان از مهر ومحبت در مهمان دوستی خود، خوش آمدت می گویند ومن چنان از زیبایی این شهر برایت می خوانم که به وجدی مضاعف می آیی و بیشتر از پیش می خواهی که تا وقت از دست نداده ایم موفق به تماشایشان شویم، در مسیر، در سمت راست ، کنار دیوار پاسگاه شهر راهی می بینی وبا اشاره ابرو می پرسی آن جاده به کجا می رود و من که اشتیاقت را می بینم به آرامی می گویم آری همسفر! آن جا نیز چنین است که در پیش داریم، آنجا باشد برای سفری دیگر! از جاده "گلشن" می گذریم و تو چون کودکی که از مادر دورش می کنند سر می چرخانی و با حرکت و پیمایش مسیری که داری با حسرت واشتیاق به آن می نگری !

اینجا مرکز شهر است رسیده ایم و بر پلی که بر رودخانه ای که از مرکزآن می گذرد ایستاده ایم ازمیانه شهر چهار راه درپیش است وتومنتظر که کدامین راه را نشانت بدهم و من مضطرب که کدامین را ارجح بدانم که هر راه ترا به قلمروی گسترده و پر تب و تاب در لایه های به هم پیچیده در تاریخ می کشاند و هر کدام را زیبایی ها و لطافتی است که زبان را توان به وصف آوردن آن نیست! و می دانم که به هر راه دعوتت کنم با جان ودل می پذیری چرا که در مقدمه سفر که هنوز راهی برنگزیده ایم چنین مدهوش و حیران لطافت وسیال مناظر رویایی آن مانده ای! راه واقع در سمت چپ، ما را به مناظری بی مثال از باغ و باغات و جوی های آب روان و زلال می کشاند که در گرمترین روزهای سال در نیمه ظهر چند دقیقه بیتوته کردن در سایه درختان سرسبز آن، سرمای زمستان وبرف را برایت تداعی می کند" امینجان" که هوایش عطر آگین زمینش دامن گیر درختان سر بر آسمان ساییده اش نشان از سبزی جان و روان است بی شک به خود می گویی آری چنین فزایی همان سرزمین رویایی است که در داستانها شنیده ایم!.

راه پیش رو با عبور از مناطق مسکونی به جاده ای خاکی منتهی می گردد که ترا به خطه ای دلاور خیز راهنمایی می کند که مردان وزنانش استقامت از کوه آموخته اند مردمانی از جنس مرمر و یاقوت که هنوز با هنر هم نشینند ساکنان "پلزیر" و"ساوو"! کوه چهل تن "چلون"! که داستانی بلند از مردان گمراه به راه راست باز آمده وانابت جسته دارند که به مردانی بزرگ در تاریخ فرهنگ مذهبی و دینی مبدل شده اند و برای مشتاقان وباز دید کنندگان راه بازگشت به خویشتن انسانی را بسیار نزدیک و قریب معنا می کنند و یاس از گناه و سرخوردگی از بزهکاری وسیئات را با زبانی مفهوم دار، به امیدی افزون مبدل می کنند!

واین دیگرراه، راه تجلیگاه خورشید و خاستگاه نور و زیبایی! است ، راهی است که از معبر پرپیچ و خم مسیل به فرشته کوه های عنبران می رسد که به ناز و طنازی قامت کشیده است "گندمکوه"! که چون پشته ای از گندم خرمن شده دلفریب و زیبا از قلب زمین روییده است و چه دلربا و فریبا از هر سو با شیبی حیرتزا، متقارن که بسان طرحی جذاب و شاهکاری موزون قد کشیده است و اطراف واکناف را به فریبندگی قامت خود، نام خود را نهاده است همان سویی که سحرگاهان جماد و نبات در نجات از ظلمت و سردی چشم انتظار پرتو آشنای حیات بخش آن می ماند و آن دم که روشنی بر ظلمت مستولی می گردد و تشعشعات سخاوتمندانه خورشید از میانه کوه های مشرف بر دره ها و رودهای آن سرک می کشد شعف و سرور در ذره ذره خاک غمدیده شب می کارد و نباتات، شاخ و برگ در سیالی تلالو مواج آن به شستشو می دهند و روزی دیگر می آغازند! گندمکوه نماد نور است بر تیرگی ها با مردمانی سخی مهمان دوست و دوست داشتنی!.

و اما مرا مهمی در پیش است راه آخرین را بر می گزینم به سمت شمال، جانب رفعت و اوج و جلال، خاک سرما دیده از تاریخ، شلاق خورده از کولاک و بهمن و لیکن مقتدر، پر شکوه، ماندگار، صفحه ای افسانه ای بردفتر تاریخ، اسطوره تکامل و پویایی و رزم "عنبران علیا"! .

دست ترا می گیرم و ترا که مجذوب شمال و جنوب و شرق وغرب ایستاده ای و بی تحرک در هوای نشاط انگیز و فرحبخش دل و جان به ریزش گوارای آن داده ای به همراه خود می کشانم ،از مقابل هنرکده های پر رونق از میان تارو پودی که از عشق به هم آمیخته اند و هنر و زندگی و توانمندی مردمانی را لابه لای خطوط عمودی و افقی نخ ها را در معرض تماشا نهاده اند، عبورت می دهم، گلیم ومسند وجانمازی... هنر منحصر به فرد مردمان این مرز وبوم که شاید در هیچ نقطه ای از کره خاک ناشناخته نمانده است تفریحی سلامت زا در آمد زا شهرت زا! و هرچه که از قدرت خلاقیت هنر، سخنی هست در این جا پیداست و چون نیک نظاره می کنی اندیشه دیرین و باورها ی مردمان راحت طلب شهرها را به قیاس می آوری می خندی! که اگر تکان های مضحک دست و پا و لب ولوچه ناتراز رقصیدن، هنر است خلق و صنع این متاع نادر و پر ارج را چه باید نامید؟ واگر هنر این است آنها را چه باید دانست؟ پود به پود بر هم دیگر از لابه لای تار ها می گذرند پشم های بی جان ریسیده به هنر مندی مردمانی سخت کوش، رنگارنگ از صنعت عشق و مهربانی آنان نقش می گیرند و تارو پود بی جان ، جان!! کوه وجنگل و دریا وگل!... هستی می یابند و تو شیفته هنرمی مانی!

چنان فریفته نقش وزیبایی این کالای دست باف و دست ساز هنرمندانه شده ای که گویی هر چه از زیبایی شنیده ای در این تجلی یافته از روح هنر وقالب گرفته ازدستان هنر مند مردمانش یک جا می بینی که چنان در تارو پود بی روح، طبیعت ودریا ونقش ها را به ترسیم کشیده اند که حیران می شوی!

گویی معنای لذت و زندگی را در این زمان اندک به تجربه احساس کرده ای و مغز و یاد و اندیشه را به حفظ وسپردن وقایع و دیده ها بر می انگیزی! چنان مبهوت و بی خبری! که از آخرین نقطه آبادی گذشته ایم و پا در قلمروی دیگر نهاده ایم که از دوسو نظاره گر را به قعر تاریخ می راند مسیر جاده پیچ وخم می گیرد و ترا مقدور می سازد که از بلندا بر پهنه عتیق و دیرینه ، بر تلاش حیرت آور و تحسین برانگیز مردمان آن بنگری! باغهای پلکانی در کنار رود با پهنه اندک ولی مشقت بسیار! که به همت مردانه توانسته اند بربستر ویرانگر رود درختانی تنومند بنشانند و به سحر و افسون مقاومت، طبیعت و ناملایمات آنرا در چنبره پایمردی خود مغلوب در آورند!.

در دوسوی رود آکندگی نباتات بسیار است و ناترازی مزارع و باغات نمایانگر تلاش و جدیت مردمانی است که با دست وابتدایی ترین تجهیزات آبادش کرده اند! بذر و تخم پاشیده اند و به جان و دل پاسداریش کرده اند و در مقابل تمام ناملایمات طبیعت و سیل و سرما ...از جان عزیزتر داشته اند تا چنین مصفا و قشنگ ناظران را انبساط خاطربدهند وشور ونشاطی بر انگیزند!

از ایران رود (اینه رو)که به سمت راست به آبشاری دل انگیز و تماشایی می رسد که شرشر آب گوارایش چون خونی سیال و روان نبض حیات را در منطقه به جهش و تپش وا می دارد و نشان از معنای زیستن و جاودانگی است می گذریم سر در سراشیبی می نهیم، پر پیچ وخم و صعب و نفس گیر، یک سو دامانه کوه است پر صلابت و سویی دیگر همان نماد زحمت و تلاش و مشقت وکوشش، باغ ها و سبزه زاران که به جنگ مردمانش با طبیعت هستی یافته اند! بالا تر می رویم و بالاتر تا جایی که نمای روستا پیداست! روستایی واقع در میان دوکوه با شیبی بسیار! که بی شک شرایط سیاسی و نظامی و تاکتیک ها ی جنگی و دفاعی در ادوار گذشته موجب انتخاب این نقطه برای زندگی گذشتگان شده است که امروزه زندگی در چنین شرایط و محیطی غیر قابل تصور وغیر قابل قبول می نماید ودر هر دو سو چون به دقت می نگری آنچه می بینی جنگلی است که درختانش سنگ است سنگستان ! که گویی به نظم سنگ ها قامت افراشته اند از کنار رود تا آنجا از کوه که می بینیم! این جا آرامگاه مردمانی است که روزی بوده اند و امروزه حتی نام و نشانی از آنان نیست! از دوران قبل از اسلام تا امروز دفتر تاریخ مردمانش باز است که همین نشانه قدمت تمدن و سکونت و پیشینه پر رمز و راز مردمانی است که هنوز در مقابل از خود بیگانگی ها و وابستگی ها ایستاده اند و نه تنها برزندگی بی هدف و تجملاتی غبطه نمی خورند بلکه بر بی پیرایگی و سادگی و ساده زیستی خود می بالند! و تو که تا دیروز مردمان را اکثرا یک جور می دیدی و یک نوع می شناختی گویی اینک در دنیایی نو و بسیار متفاوت با آنچه که می شناسی وارد شده ای! که در آن شعارهای خودشناسی و افتخار به اصالت و نفی تمام وابستگی های فرهنگی و هنری و اعتقادی را که برای بسیار کسان غیر قابل تصور است به عینه در کمال سلامت می بینی! و توکه بر خود باوری تکیه داری و اندیشه عوامان وازده را بر نمی تابی و در دنیای چپاول و غارت فرهنگی که چون وبایی مسری جوامع را به کام خود می کشاند احساس غربت و تنهایی داری این جا احساس خودی و آشنایی می کنی، مدینه فاضله خود را در این جا می بینی و بزرگترین ایده آل و گمشده خود را می یابی!

آری اینجا قلمرو سرداران اسلام وعرفان است "عنبران اولیاء"! سرزمین تواضع و عبودیت است که در آن افتادگی، برقدر و جاهت می افزاید، خشوع عزیزت می کند و بر خاک نشینی بر آسمان وعرش تعالیت می بخشد، اشک مسرورت می کند، هق هق دل شکستنت مسرورانه ترین نواها را به جانت می ریزد! این جا سرزمین اساطیری تطهیر وعروج انسان است در جبروت و ملکوت ومعراج! و می باید چنین منحصر به فرد و خاص باشد وچنین تفاوت هایی شگرف وبنیادین داشته باشد!

در اولین قدم در معبر روستا در دوسو متقابل پیرانی ایستاده اند به قامت جاودانه تاریخ! "پیربابا داود" در سمت راست و"پیر ابوذر" در سمت چپ با بقعه هایی متبرک وپاک! وترا پیغامی دارند که این جا جای پرواز وپر کشیدن نیست این جا سرزمین تواضع و خشوع و افتادگی است که این جا جای پر ریختن است! اگر امید پروازداری واگر جاه و جلال می جویی در اینجا باید نیست شوی تا هستی بیابی ! این جا حریم دل شکستن است عاشقانه نگریستن، عارفانه پرستیدن، صادقانه گریستن ! اینجا سرزمین آبا و اجدادی مردمانی است که بندگی وعبودیت و معراج را فهمیده اند!

در مقابل در میانه کوه در آرامگاهی آرام و بی صدا، مشرف برکوی و بام باریک و خاکی که ازنوای شادی وغریو مسرت بخش کودکان معصوم لبریز است بقعه ای جلب نظر می کند، آرامگاه و زیارتگاه "سید بابا خرم"، سلطان الاولیاء، که کراماتش مشهور، راه سلوکش معمورو قلب و دیدگان عشاقش به زیارت مسرور!! در فاصله اندکی از آن بقعه متبرک دیگری است "پیر بابا حاجی"! و دراین سمت در دست راست چون دامانه کوه را بالا روی آرامگاه قدسی سرداری دیگر است پاسبان حریم عشق خدایی، محبوب دل ها و محب عبودیت و خشوع، آستان کبریایی "شیخ محمد نقشبندی عنبرانی"! که مریدانش فوج فوج از نزدیک و دور، آستان پاکش را بیعت گاه خود با خالق هستی قرار داده اند و از مسافتهایی دور عاشقانه به سویش پر پرواز می گشایند و چون می رسند برقدمگاهش رخسار ارادت می سایند!

پیش می رویم و به بارگاه سر به معراج کشیده غوث، سلطان الاولیاء، سید بابا خرم که تمام پیرامون خود را معطر از عطر لبیک به یگانگی و وحدانیت پروردگار ساخته است می رسیم و باید به مهمی که داشته ام بپردازم گونه ها بر درگاه پاکش می سایم و تو نیز چنین می کنی! اگرچه او را نمی شناسی لیکن می دانی که چنین بقعه وبارگاهی دریچه ای به ملکوت حق است، روزنه ای به آن سوی رازها، می دانی که در این جا بنده ای پاک ومطهر آرمیده است که به یمن وجود مطهرش زمین پیرامونش مقدس است می دانی که در این جا گوهری مدفون است که در صدف جان انسان ها از بارش صنع، از هر میلیون ها و میلیاردها قطره یکی چنین شود! ادای ارادت و تعظیم و لبیک پروردگار وعهدی با خدای خود در حریمی پاک و ملکوتی و به شهادت انسانی بزرگ!!

آری این جا سرزمین از خود برخاستگان است، هفت گنبد نماد هفت سردار بزرگ! دیار نگاهبانان عرفان وتصوف و تعالی! این جا چشمان سر را یارای مشاهده انوار کبریایی نیست که چشمان سر وضمیر باید که بگشایی تا آنچه که نادیدنی است ببینی!

دیدن روی ترا دیده جان بین باید این کجا مرتبه چشم جهان بین من است

وبه قول هاتف:

چشم دل باز کن که جان بینی هر چه نادیدنی است آن بینی

وآن زمان که بخار درجو انباشته ومتراکم میگردد باید باشی که زیبایی صنع و ریزش باران زندگی را ببینی، از اوج که بر پستی ها می نگری گویی دره دره لبریز ازشراب بهشتی شده اند و مه با وقاری حیات بخش و لطیف بر هم می غلطند و چون دودی که از کلبه ها اوج می گیرند کوه ها و دره ها را به دست نوازش گر خویش نوازش می کنند، گونه ها را سرور و صفا می بخشند و تو را آرزویی بکر فرا می گیرد که بر یال ابرها ومه بنشینی و تا پهندشت بی کران تاریخ سفر کنی!

به رخصت از بزرگان بر می گردیم وعلو درجات را در درگاه حق برایشان آرزو می کنیم و از مسیری که آمده ایم راهی می شویم، اگر اختیار با من بود روزها و سالها بر این درگاه بیتوته می کردم و می ماندم و دل وجان را شاید به خوش نفحه قدوسی می توانستم بیالایم که مرا با این خاک و آب و فضا پیوندی عمیق وتاریخی و دیرینه است ولی تو همسفر! شاید کارمند اداره ای باشی و شاید دبیری، محصلی، دانشجویی و.... که فکر آب ونان مشغولت داشته و ترا از لذت بری جاودانه ازاماکن آرام و جاودانه معافت می دارد و ضیق وقت امانت نمی دهد! و من باید ترا و شرایط ترا درک کنم بر می گردیم و در تلاقی راه ورود، کوره راهی فرو ریخته که گویی به سرزمینی متروک ملحق می شود را اختیار می کنیم از دور درختانی سر کشیده از دره ها و باغ های خلوت و آرام خبر از وجود حیات و زیبایی می دهند. کوره راهی که از میانه رود و باغ و از میانه سبزه زارانی که کمتر دست بشر چشیده اند و کمترنیازی به نوازش باغدار وسبزه کار داشته اند! از پیچ وخم مسیر بر دامانه کوه مشرف بر باغ و راغ که به ضرب پای آدمیان و احشام و ستوران در گذر سال ها و دهه ها و صده ها هموار و شکل یافته است هدایتت می کنم از کنار چشمه مرحوم جمشید معروف به " جمشی کهریز" که روانی و سیالی آن نور خورشید را به طیفی شگرف در دیده ناظران می شکند و ذرات پرتو آن را چون شیشه های رنگین خرد شده بر بستر جوی روان می ریزد هزاران رنگ و هزاران جرقه تابناک ملون از کهکشانی جاری ترا مدهوش آن همه زیبایی خود می کند در کنار آن می نشینیم و من مشتی آب گوارا و زلال در کام می ریزم و تو نیز چنین می کنی! خنکای آب و سردی گوارا و زلالی آن که از اعماق و دل یخ زده سنگها و کوهساران می جوشد خستگی راه را از تو می زداید و جان بدر رفته از جسمت را که سال های سال در بستری از مشکلات و نابسامانی ها، بی فرصتی ها و تخطئه حس لذت بری از زندگی و وقت وعمر داشته ای بر جسمت می ریزد چنان که ترا تولدی دیگر شکل می گیرد ویا بینایی از دست داده را باز می یابی و چنان حریصانه کوه و دشت و چشمه را می نگری که از وجود چنین نعمات ومناظری بی بهره بوده ای! مشتی دیگر بر می گیری و به چهره وپیشانی گرد گرفته از راه می پاشی! از شدت سردی در اوج گرمای تابستان قلبت از جای کنده می شود و این خنکا و سردی ناباورانه شور و حالی در تو می انگیزد و نشاط ترا مضاعف می کند نسیمی که از شمال و از میانه صخره ها و درختان می وزد چهره خیس و سرد و مرطوب ترا می نوازد بیشتر احساس خنکی که نه! احساس سردی می کنی!

از حاشیه علفزار ها و یونجه زار ها و باغهایی که درختان کهنسالش ترا داستان استقامت و شکوه و آزادگی می گویند می گذریم پیچ وخم راه را پشت سر گذاشته ایم و به تنگه ای بس جذاب و دلربا که از دو سویت صخره هایی سر تا افلاک افراشته اند رسیده ایم جوی روان و زلالی از پایشان جاری است، گذرگاهی حیرت زا و صعب العبور با چشمه ای جوشان، درختانی سرسبز و به هم بافته از شاخ و برگ و سرسبزی ، هوایی که یاخته های جسم و جانت را به هم آشنا می کند و به اسارت و خواهش خود می برد! به اشاره ترا دعوت به نشستن می کنم کنار چشمه "خانبلاغی" آنطرف تر چند قدم، که زمینش از یمن چشمه سار کهن سرسبز است می نشینیم و تو همراه من! به حسب ارادت می نشینی، نظاره می کنی ابهت و وقار صخره های قامت افراشته را که از بستر نا تراز چنان روییده اند که آسمان را در آغوش گرفته اند در مقابل چنین ایستاده مردانی، آرام و نستوه که در گذشت هزاره ها آنی حقارت و نومیدی و خستگی نکرده اند، آدمی را احساس کوچکی وخردی می دهند جلوتر که از تنگه بگذریم مرغزاری است دلربا واعجاب انگیز یکسر طرافت ونزهت و آزادگی! در مقابل بر تپه ای تندیس و پیکره حیرت زای مردی است که ترا می نگرد دشت را می پاید از چشمه و زمین و نباتات قلمرو خود پاسداری می کند پیکره ای انسان نما! ابوالهول عنبران!! که دشت و کوه در سیطره نگاهبانی خود دارد و شاید وظیفه اش حراست از این قلمرو کهن ودیرینه است!

ترا می نشانم تا که برایت بازگو کنم حکایت مردان وزنانی را که سالها و قرن ها با نا ملایمات طبیعت جنگیدند وچنان استوار ایستادند که باد و خاک و صخره و کوه را مغلوب خود ساختند، بر خاک بی حاصل و سنگزار و نابارور، به همت مردانه و غیرت بی نظیر، صخره ها را بارور ساختند و بر هر ریگزاری و هر صخره ای بذر پاشیدند و به حراست از جان و دل وآبیاری با اشک شوق وامید ثمر ها بر داشتند. مرغزاری که اینک می بینیم واز دیدن آن چنین پرنشاط و مسروریم همان نماد چیرگی و فتح انسان بر ناملایمات محیط، و مغلوبی طبیعت در مقابل انسان های شکست نا پذیری است که به جبر زنده بودن زیسته اند و پایمردی را این چنین برای نسل های آینده به یادگار گذاشته اند!

پس از روایت داستان راه می افتیم رو به شمال و باز همان کوره راه است و در یک سو باغات و چمنزار و علف زار و از دیگر سو دامانه های سرسخت و تنگ و باریک صخره هایی که سر به آسمان کشیده اند! درعجبی که این همه دلربایی و زیبایی چگونه یک جا جمع آمده اند و خالق چنین فریبایی، از چه سبب چنین نقشی را یک جا رقم زده است ؟ آوای پرندگان و نوای نباتات در دست نسیم، آنگاه که در لابه لای شاخ و برگشان به دوستی می نشینند و ناظران و رهگذران جاندار و بی جان را به توازن و هم آهنگی و همآوایی جادویی آزاده سرزمین هایی در ورای تخیلات و ادراک مدرنیزم و مکانیک فرا می خوانند! و مست و بی خود می کنند مشام و عقلت را و به عطر دلنشین خاک باران خورده و پونه وحشی سیرابت می کنند و چشمانت از همنشینی اضداد سنگ وگل "گلسنگ" بهره می گیرند و هزاران جوانه امید و زندگی در ذره ذره جانت شکوفا می شود و بی اختیار ساکنینش را مخاطب می سازی: خوش به حالتان!!

التذاذ از طبیعت و زیبایی، مفهوم می یابند گلسنگها ترا داستانی بلند از رهایی و آزادگی دارند پیوندی به فراخنای زمان با محیط و نا مسالمات! اینجا عشق را تجربه می کنی عاشق بودن را فهم می کنی و دنیای دور از دستکاری بشر را که میلیونها سال قدمت داشته است را لمس می کنی! نباتاتی که بدان صورت که خلق گشته اند می رویند و حتی بی نیاز از دست نوازشگر انسانی در حفظ و حراستشان می رویند ومی میرند و بر باورهای هزل بشر می خندند!

از " نوغ رو" می گذریم به وصف وحالی که در قلم وبیان نمی آید! زبان از گفتن می ماند چنان نزهت و طراوتی که فقط در افسانه ها و رویاها و تخیلات برترین قوه تخیل آدمی در ساخت وساز مناظر وچشم اندازها یافت شوند!

دره ای سرسبز پر از رستنی ها و گلها و نباتات رنگارنگ! شر شر آب که از سر منشا دور از دسترس از خطوط مرزی وبالاتر از آن از میانه صخره ها وکوه ها می گذرد بر بستر سنگی می لغزد و می لرزد و هم صدا با نوای نسیم و باد که از تنگه مصفا می گذرد ترا به آرامشی می کشاند که در وصف نمی آید و جز تو کس را قدرت درک و احساس آن نیست!، گویی وارد دنیایی تخیلی و رویایی شده ای که هیچ قرابت و شباهت با دنیای واقعی ندارد آن چه دارد آرامش و سبکباری است و ترا از تمام دلهره ها و واهمه ها و تشویش های چک و پول بانک وسود وزیان و رقابت و چشم وهم چشمی که پیرامونت را گرفته اند و تمام اوقات و لحظه های عمرت را به جهنمی مبدل کرده اند به این آرامش و سکون و خلوت روح، خلوت انسان با خودش، و بروزدادن خویشتن خویش از پشت تمام نقاب ها وابرهای فریب مدرنیزم فرا می خواند! و می دانم که دلت می خواهد از این همه شاخه خشک وفرو ریخته بر خاک و سنگ که وسوسه می کند، هیمه ای برافروزی و در کنارش بنشینی و با کتری دود اندوده آب بجوشانی و چای دبشی بسازی و در گوارای شمیم فضا و خنکباری سایه صخره ها و درختان قامت افراشته اش، نوش جان کنی! ومی دانم که برای تو دل کندن از این شور ونشاط، صفا وحیات بخشی فضای دور از دسترس، مشکل خواهد بود و می دانم که چنین خاطره سازی و خاطره اندوزی را به جبر ماشین و دود و احتیاجات روزمرگی! وا خواهی گذاشت!

خورشید از میانه آسمان گذشته است سایه ها امتداد می یابند و ما هم چنان از فراز و نشیب راه و بی راهه می گذریم مرتع و چمن و گیاه! و تو مدام می پرسی این جا نامش چیست و من به تکرار، دشت خدا!! هر چه می بینی دشت و طبیعت دست نیاسوده خداوند است و این قوه تملک و تصاحب است که نام می گیرد و نام می گذارد، فلان دشت برای فلان کس! که می آلاید و زشت و نا پسند می دارد زیبایی ها را، خلاقیت و آزادگی را مخدوش می سازد! به دشتی وسیع رسیده ایم تا چشم می بیند سبزه و ریحان است و گل! گویی که براین پهندشت دست ناخورده خدا، زمرد و یاقوت و عقیق پاشیده اند، شقایق است که سبد به سبد نه! بلکه دنیا دنیا دوستداران و دوستان را ارمغان باید برد!

این جا نشیمن گاه باران است، مه صبح و دست نوازشگر نسیم سحری، سرور و پایکوبی مرغان خوش الحان که بی دلهره ای و ترسی در میان لاله ها و شقایق ها می چرخند! در عجب می مانی که اگر بدانی این طبیعت را سال هاست که با انسان و نوع بشر همنشینی نبوده است و از این است که ساکنینش شکار و دام و ضرب چکمه پوشان و صدای تیر و پیکان نمی شناسند!! " یورد " سرزمینی که با آسمان دست دوستی دائم دارد! و آسمانش می بارد و در و گوهر می ریزد لطافت وصفای خدایی می رویاند و به نوای دل انگیز پروانه ها و چکاوک ها و بلبلان شیدا... بی جانان و جانداران راحیاتی جاودانه می بخشند!!

هوا رو به تاریکی نهاده است ولی تو هیچ از ظلمت و ترس تاریکی سخن نمی گویی ! گویی بر این باوری که اینجا که چنین متفاوت است ظلمت نخواهد داشت و عجب نیکو باور و پنداری داری! آری همسفر! در روشن ساختن این دشت پهناور و وسیع پرتو شمعی و سوسوی ستاره ای کافی است، تا تاریکی مستولی نشده ماه بر می آید عروس طناز آسمان و شب! که به ناز، نوازش می کند صخره ها و دشت ها و جوی های روان را! آن سان که چهره بر زلالی آب روان و خنکبار می ساید و با لرزش جوی می لرزد و طنازی می کند! و تو با حیرت آسمان را می نگری! و می گویی آیا آسمان تا بدین حد نزدیک است؟ آیا بدین شماره ستاره در آسمان قابل دید است؟ آیا نور مهتاب بدین اندازه قابل و افزون است؟ چنان می پنداری که اگر دست بیازی ستارگان را صید خواهی کرد و ماه را در آغوش خواهی گرفت!

آسمان چنان زلال و صاف است که دور دست ترین ستاره ها نزدیک می نمایند و ماه چنان نور می پراکند که سوزنی بر زمین قابل دید است، نور کوه ها و صخره ها و درختان را سایه ای کاذب و وهم انگیز داده است و چنان شفاف و منیر است که از روشنی روز چندان ضعیف نمی نماید! واگر ذره ای دلهره تاریکی داشتی که بروزش نمی دادی چنان مجذوب زیبایی شب و مهتاب و ستارگان شده ای که نمی خواهی دل بکنی، نمی خواهی گامی برگردی! و من بر این زلالی روح وصافی قلب کودکانه ومعصومت غبطه می خورم!

به آرامی بر می گردیم نجوا کنان با نفس صبح وسپیده دم ! با نور افشانی مهتاب و غزل خوانی پروانه ها و شب پره های مسرور که در اطراف ما برچمن و گل می نشینند! صدای طبیعت و ریزش خلوت و سکوت بر روح آزرده از تنش داری دنیای مدرن، هم ساز با صدای قدم های ما بر کوره راه های خاکی و سنگ، احساسی عجیب و ناشناخته و درسی بزرگ از زندگی و قدر شناسی لحظه ها در جان ما می ریزد، مهتاب کم کم در پس دیواره کوه ها فرو می نشیند و سپیده دمی دیگر می آغازد و تو، کوله هایت را از دلپذیری جوی مطلوب و خاطراتی فراموش ناشدنی از دنیایی پر از نزهت و صفا و آرامش و سکوت و خلوت و زیبایی آکنده ای و می خواهی که تمام بافته های عشق و هنر و ظرافت را حتی به بهای خستگی راه در پیش، بر دوش بکشی و دنیای اطراف و چشم انتظاران را سوغاتی پر بها از سرزمینی که بوی خاکش دلکش تر از عنبر و کافور است هدیه کنی!



همسفر خسته نباشید!!

توصیف عنبران زیبا به قلم شیوای جناب آقای سید فیصل درگاهی (همت)

واقعا زیبا و لطیف و گویا وقتی متن آقای درگاهی رو میخوندم دقیقا خودم رو در فضای توصیف شده توسط ایشون حس کردم

 سیدفیصل درگاهی: دوست من با سلام خدمت شما بزرگوار با عنایات ومحبت های بی دریغتان باعث شرمندگی این حقیر شده ایدکمال تشکرراازجنابعالی داشته وبرای شما طول عمر و تندرستی آرزومندم. دوستدارشما سیدفیصل درگاهی
 
لینک یادداشت
سیدعلمدارابوطالبی نژ
سیدعلمدارابوطالبی نژ دوشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۴



ای موجهای گیسویت دربادها رها
پُربوستان عشقت از نارنج بوسه ها
دل می دهی به حرف دلم درشب غزل
یامی کنی فریضه ی لبهات را ،ادا
تب کرده بود پیکرتودرحضوردل
بیدارگشتی ازتب وگفتی چه بود، ها!
دادم تکان دودست دلم رابرای تو
می کردسیر،دخترگیس تودر فضا
زیبای دل به سیر ِتنت می بری مرا
یامی کنی به حسرت گلگشت، مبتلا
ای هرچه هست درهمه عالم به یک دمت
ای هرچه نیست ،گشته به اذن شمافنا
همچون منی کجاورسیدن به وصل تو
همچون منی کجا و لب چشمه ی بقا
آغوش تست جنت ِموعود ِچون منی
گر مرگ هست راه رسیدن، بگو بیا




 amirer45: حالا نوبت من است
 
لینک یادداشت
سیدعلمدارابوطالبی نژ
سیدعلمدارابوطالبی نژ جمعه ۲ بهمن ۱۳۹۴

دلم ای دل مگر تو حس نداری

خبرازحال این مخلص نداری

گذشته جمعه ای دیگر چرا تو

سراغی از گل نرگس نداری
***

ببر دل دلبری زیبنده ی تست

گل نرگس تری زیبنده ی تست

ترا گویند سلطان دو عالم

به عالم سروری زیبنده ی تست

***

گل نرگس شبی دیجور امشب

بترسم چشم این مهجورامشب

نشه روشن به دیدار جمالت

نهد سر در میان گور امشب


 
لینک یادداشت
شاهد
شاهد سه شنبه ۸ دی ۱۳۹۴
گل من روی نما رو ننمودن تا کی؟
نه مگر یار منی یکه غنودن تا کی؟

طالب روی تو و طره گیسوی توام
پلک بر همزدن و غمزه نمودن تا کی؟

شاهد

 
لینک یادداشت
شاهد
شاهد جمعه ۲۷ آذر ۱۳۹۴
ز مجموعه شعر نقاش خیال
در این چهار پاره فعل نهادن توسط شاعر صرف شده
نهادم نهادی نهاد نهادیم نهادید نهادند
…………………………………………………
تو ترک عشق من کردى و رفتى
ولى من جان به راه تو نهادم
چه در دستم بماند از رنگ هستى
که هستى در نگاه تو نهادم

نـمی دانم چرا عهـدى که آن روز
تو با من از وفا، بستن نهادى
پس از آن اى امید و آرزویم
بناى عهد بشکستن نهادى

از اول ساقى بزم زمانه
شرابى تلخ در پیمانه بنهاد
چو خوردم جرعه اى دانستم آن را
براى این دلِ دیوانه بنهاد

به راهت اى گل زیباى هستى
چو دل را خسته دیدى سر نهادیم
چو پیمان وفا کردى فراموش
زخون دل تو را ساغر نهادیم

شــمــا اى آرزوهــاى درونــم
برفتید و مرا تنها نهادید
مرا تنها در این وادى خاموش
به بزم تیره شبها نهادید

کسانى کاندرین دنیاى پر درد
خیال راحتى در سر نهادند
پس از چندى که شد پیمانه ها پر
نشان در منزل دیگر نهادند


زنده یاد فاطمه مهدی زاده (زهره)


www.zohreh.org

 
لینک یادداشت
شاهد
شاهد پنج شنبه ۵ آذر ۱۳۹۴
پیمان شکن


من تار جان خویشتن، بر پاى مهرت بسته ام
در آرزوى دیدنت، در رهگذر بنشسته ام
ترسم ترا رسوا کنم، آشفته و شیدا کنم
مجنون و بى پروا کنم، چون من به تو پیوسته ام
اى همزبان خوب من، اى دلبر مطلوب من
نازکدل و محبوب من، باز آ ز هجرت خسته ام
هر شب که مه پیدا شود، چون روى تو زیبا شود
جانم پر از غوغا شود، بینم که از غم رسته ام
بشنو تو اشعار مرا، بنگر شب تار مرا
پس کى به گوشت مى‏رسد، این ناله آهسته ام
چشمم سرشک افشانده است ایندل براهت مانده است
خلقى ز خویشم رانده است، از بس به تو وابسته‏ ام
این زهره بى خویشتن، دارد به دل دردى کهن
گویى تواى پیمان شکن، اکنون زدامش خسته ‏ام

 
لینک یادداشت
سیدعلمدارابوطالبی نژ
سیدعلمدارابوطالبی نژ یکشنبه ۱ آذر ۱۳۹۴





دل من ای دلم پاییز آمد

همان ازغصه ها لبریزآمد

تمام حجم دل ابری شدآنگه

صدای بارشی یکریز آمد



***

دل من ای دلم پاییز گونی

پرازابری ومثل آسمونی

چراجاریست بغضت دردل دشت

مگردیدازکسی نامهربونی




 
لینک یادداشت
سیدعلمدارابوطالبی نژ
سیدعلمدارابوطالبی نژ دوشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۴



...وسالهاست که گم گشته ام درون خودم
سفر نموده ام از شهرتان بدون خودم
هوس نموده ام ای خوب تیشه بردارم
کـَنَم به عشق تو یک عمربیستون خودم
گرفته فال مراروزگارو...تا خواندم
گرفت گریه ام ازفال بدشگون خودم
به سرزده است جنونی که بازبرخیزم
روم به کوه ودرودشت، دربرون خودم
ازآن زمان که مرارانده ای به جرم گنه
درالتهاب لبت تشنه ام به خون خودم
شده است شهره دراین شهراین دلم به جنون
عجیب عشق کنم بی تو باجنون خودم
تودرعمارت دنیا ستون عشق منی
خوشم اگرزده ام تکیه برستون خودم
به شوق اینکه ببینم ترا به صبح وصال
چه دردها نکشیدم به نیشگون خودم
نشان راه بده تا به راه باز آیم
که سالهاست که گم گشته ام درون خودم




 
لینک یادداشت
شاهد
شاهد جمعه ۲۲ آبان ۱۳۹۴
درجلب ماهرویان باید رهی گزیدن
درراه وصل سهل است برجان تعب رسیدن
آن خوش نشان که ما راست در قرب او سلامت
بردوش بار هجرش آسان کند خمیدن
آنرا که بال و پر نیست جهل است میل قافش
در سر هوا چو سیمرغ باید توان پریدن
بریاد دلستانان گر مست جام عشقی
از گل بباید آموخت بر تن قبا دریدن
در طبع ما نگنجد از جام چشمه ساران
با گوسفند بی مغز همپایگی چشیدن
شاخی که بار و بر را ریزد برون ز دیوار
چون دار خشک حق است از بیخ و بن بریدن
قانع شدن به مردار از مرد بر نیاید
از شیر حمله باید از آهوان رمیدن
مرهم نهادن از کس بی زخم چون جنون است
دندان درد پرور سهو است نا کشیدن
(همت) کمند دلکش نتوان گشودن از دست
از دام سخت بندان صعب است وارهیدن!

سید فیصل درگاهی

 
 شعرای قرن ما (41 یادداشت)
زندگینامه و اشعار شاعران قرن حاضر