گروه ها جستجو فایل ها تماس با ما پرداخت اینترنتی قبض ورود
  تبلیغات
لینک یادداشت
حمید ضیایی قمی
حمید ضیایی قمی دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۲
گفت و گو

سرو گفتم ،گفت بالاى منست
قند گفتم، گفت لبهاى منست
بوسه گفتم، گفت این از من بخواه
گفتمش سر، گفت در پاى منست
غمزه گفتم، گفت از ابروم پرس
ناز گفتم، گفت کالاى منست
اشک گفتم، گفت از هجرم بریز
ماه گفتم، گفت سیماى منست
مهر گفتم، پرده از رخ بر گرفت
زهره گفتم، گفت شیداى منست

عرضه کردم قلب خود در پاى او
خنده زد، کاین خانه مأواى منست
زهره را چون دید در بزم رقیب
گفت یا جاى تو یا جاى منست


 Nasim: زیبا بود /احسنت
 hossien: بسیار بسیار زیبا
 
لینک یادداشت
حمید ضیایی قمی
حمید ضیایی قمی سه شنبه ۲۴ دی ۱۳۹۲

شب هجران


ز دست رفت دل من بگو چه چاره کنم

ز دست هجر تو هر روز جامه پاره کنم

چو چشم مست و سیاهت بریخت خون مرا

چه شکوه از فلک و چرخ و از ستاره کنم

ز بسکه فکر تو شد بر وجود من حاکم

نه قادرم که دگر خویش را اداره کنم

بریخت از سرِ انگشت من به راه نمک

چو خواستم که به لعل لبت اشاره کنم

سعادتى چه از این بِه بُود به مذهب من

که گاه گاه به روى خوشت نظاره کنم

سزاى آنکه نگفتم به روز وصل تو شُکر

ببایدم شب هجران تو شماره کنم


 مهسا: بیا تا گل برافرازیم ومی در ساغر اندازیم/فلک را سقف بشکافیم وبنیانش براندازیم
 شاهد: بیا تا گل بر افشانیم ومی در ساغر اندازیم/ فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم
 mehrdad221: می داشت پدر به سوی او گوش / کین قصه شنید گشت خاموش
 
لینک یادداشت
حمید ضیایی قمی
حمید ضیایی قمی شنبه ۱۴ دی ۱۳۹۲
دل گمشده


بعد از این از پى این دل به کجا باید رفت

در پى این دل دیوانه چرا باید رفت

او ندانست حقِّ صحبت دیرین و برفت

پس چرا از پى این بى سرو پاباید رفت

حاصل زندگیم در ره دل باخته شد

دست خالى تن خسته، ز چرا باید رفت

نه چراغى به رهم تا که رهم بنماید

کورکورانه به آهنگ صدا باید رفت

راه دوریست که هیچ آخر آن پیدانیست

یک شبه با دل خونین، به خدا باید رفت

چون برفت او و بجا هیچ نشانى نگذاشت

به سراغش پس از این در همه جا باید رفت

وه که با پاى پر از آبله در کوه و کمر

با دل خون شده و سوز و نوا باید رفت

تا به کى زهره کنى شکوه ز بى مهرى او

در ره یار به صد لطف و صفا باید رفت

 gandomak18: در ره یار به صد لطف و صفا باید رفت...........................خیلی قشنگ بود ممنون
 نسرین: خیلی قشنگ بود
 
لینک یادداشت
حمید ضیایی قمی
حمید ضیایی قمی دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۲
سوگند

گوش کن اینجا قسمت میدهم
بر همه دنیا قسمت میدهم
گاه به مینوى پر از رنگ و بوى
گاه به مینا قسمت میدهم
گه به دل و دیده عشاق زار
گه به ثریا قسمت میدهم
گاه به چشم‏تر طفل یتیم
یا دل دریا قسمت میدهم

گه به گل و بلبل زیبا پرست
یا رخ زیبا قسمت میدهم
گه به خدا گاه به خاصان او
در شب یلدا قسمت میدهم
یا به دل عاشق جان باخته
این من تنها قسمت میدهم
گاه به خواهشگرى عاشقان
گه به تمنا قسمت میدهم
گاه به آه دل درمانده اى
کو شده رسوا قسمت میدهم
روى از این زهره بیدل مپوش
گوش کن اینجا قسمت میدهم

 jale: چه آهنگین و زیبا لذت بردم
 im2021: با این شعر میشه زندگی کرد
 نسرین: خیلی قشنگ بود- بدرد حفظ کردن می خوره
 
لینک یادداشت
حمید ضیایی قمی
حمید ضیایی قمی دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۲

بعدِ سالى که گذشت
بعد سالى که گذشت
کوه غم بر دل من سنگین شد
و زمانى که چو شبهاى دراز
تیره و بى ثمر و غمگین شد
بى هدف با دل خو کرده به غم
راه خود پوئیدم
راه پر دلهره و بى انجام
طى نمودم من و بر جور زمان خندیدم
بعد سالى که گذشت
او جوابى به من از مهر نداد
به من از بسکه دلش سنگین بود

رفت و وقعى ننهاد
روز و شب بر در کاشانه او
سعى کردم که شوم خاک رهش
چشم خود بست و از آن راه گذشت
تا مبادا به من افتد نگهش
پاى پر آبله و تیره شب است
راه پر پیچ و خمى در پیش است
آنکه زین راه نمى‏گردد باز
این دل سوخته درویش است
سر نوشتم همه جا با غم بود
هدفى جز غم ایّام نماند
دست گرمى ز محبت یک بار

برگ شادى به دل من ننشاند
بعد سالى که گذشت
لطف او جاى به بى مهرى داد
گوئى از اصل به دل مهر نداشت
یا زمادر همه بى مهر بزاد
بعد سالى که گذشت
یک ندا بر دلم آگاهى داد
گفت یک عمر بمانى دربند
و نیاید صیاد
بعد سالى که گذشت
من بماندم من و تنهائیها
بعد سالى که گذشت

من بماندم من و رسوائیها

 شاهد: چشم خود بست و از آن راه گذشت
 
لینک یادداشت
حمید ضیایی قمی
حمید ضیایی قمی پنج شنبه ۵ دی ۱۳۹۲
آرزو


کاش روى خوبت اى آرام جان مى‏دیدمى
یا لبان همچو یاقوت تو را بوسیدمى
کاش یک روزى اگر شد با تو همصحبت شوم
وز لبانت وعده مهر و وفا بشنیدمى
کاش اشکم داد مهلت یک نفس در پیش خلق
تا که راز عشق دیرین تو را پوشیدمى
کاشکى آزاد بودم من ز قید روزگار
تا چو بلبل بر رخ زیباى گل خندیدمى
خواستم از راز چشمت با خبر گردم ولى
از بلاى ناوک مژگان تو ترسیدمى
کاشکى چون باد بگذشتم کنار بسترت
تا در آغوش تو اى آرام جان خوابیدمى
دوش با یاد تو اى گل، خواب از چشمم گریخت
در فراقت از سر شب تا سحر نالیدمى
گر به کویت راه مى‏دادند جانا زهره را
سر به خاک آستان درگهت مالیدمى

 im2021: کاش..........
 صدای بارون: خواستم از راز چشمت با خبر گردم ولى عالی بود ممنون
 
لینک یادداشت
حمید ضیایی قمی
حمید ضیایی قمی پنج شنبه ۵ دی ۱۳۹۲
آرزو

کاش اى آرام جانم دیدمى
یا اگر میشد تو را بوسیدمى
کاش مى‏شد با تو همصحبت شوم
وز لبت حرف وفا بشنیدمى
کاش اشکم مهلتى مى‏داد باز
تا که راز عشق مى‏پوشیدمى
کاشکى آزاد بودم من زقید
تا چو بلبل بر رُخت خندیدمى
خواستم از راز تو آگه شوم
از بلاى چشم تو ترسیدمى
کاشکى چون باد اندر بسترت
اندر آغوش تو مى‏خوابیدمى
دوش با یاد تو خواب از من گریخت
در فراقت تا سحر نالیدمى
گر به کویت راه دادى زهره را
سر به خاک درگهت مالیدمى

 
لینک یادداشت
حمید ضیایی قمی
حمید ضیایی قمی دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۲
بزم ثریا


من نهال تازه‏ اى در بزم گلها نیستم
دلربا و دلکش و شوخ و دلارا نیستم
من گلى پژمرده‏ ام در دست باد مهرگان
غنچه ‏اى نشکفته از بهر تماشا نیستم
بلبلى هستم نوا خوان لیک در بند و قفس
غیر قید زندگى بر دست و بر پا نیستم
مرغکى هستم چهارَم جوجه در زیر پر است
ثروتى جز کودکان خوب و زیبا نیستم
غیر اشکى راه گم کرده ز چشم روزگار
غیر آهى سرد و مبهم روى لبها نیستم
جز نواى گنگ و خاموشى به دشت زندگى
جز دلى خونین و جانى پرتمنّا نیستم
غیر نومیدى به جانم نیست تا پایان عمر
غیر موجى بى نشان بر روى دریا نیستم

پیکرى در هم فشرده دارم و بى خویشتن
قامتى خم گشته جز از بار غمها نیستم
شمعیم لرزان و سوزان و زهستى بى خبر
پیرو پروانه‏ ام از عشق پروا نیستم
شعله‏ ام جانسوز اما دلپذیر و دلنواز
زهره‏ ام من لیک در بزم ثریا نیستم

 
لینک یادداشت
حمید ضیایی قمی
حمید ضیایی قمی دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۲

یکدانه آفاق


گل بود؟ نه، گل پیش وجودش چو گیاه است
مَه بود؟ نه، مَه پیش رُخش جسم سیاه است
یکتا گهر بحر جوانمردى و غیرت
او بود که ما را همه جا هادى راه است
یکدانه آفاق و یکان مرد مبارز
عالم همه مبهوت چنین چشم و نگاه است
نى غیر خدایست و نه ملحق به خدایست
او مظهر حق است و نه در فکرت جاه است
در محضر حق وقت عبادت رود از هوش
در جنگ چو شیر است ولى شیر سپاه است
شاهان همه در پیش وجودش چو غلامند
بر جمله شاهان جهان سرور و شاه است

خرسند چنانیم که در پاش بمیریم
چون زنده بمانیم؟ که این عمر تباه است
خورشید جهانتاب چراغیست به گیتى
کو از رخ زیباى على صاحب جاه است


 Nasim: زیبا بود جناب ضیایی/سپاس
 لیلاوصالی(رایحه یاس): خرسند چنانیم که در پاش بمیریم ..چون زنده بمانیم؟ که این عمر تباه است...بسیار زیبا...درود!
 im2021: احساس می کنم بابام رو می خوام
 
لینک یادداشت
حمید ضیایی قمی
حمید ضیایی قمی دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۲

نرگس شهلا

گلى چون تو چنین زیبا ندیدم
چو رویت لاله در صحرا ندیدم
زبسکه گریه از هجر تو کردم
بسان چشم خود دریا ندیدم
به امید وصالت زنده‏ام من
ولى جز هجر تو جانا ندیدم
به بستان بهر گل چیدن شدم دوش
به غیراز خار از گلها ندیدم
بدادم نسبت چشمت به نرگس
چو چشمت نرگس شهلا ندیدم
چو زهره عاشق چشم انتظارى
به کوى عشق پا برجا ندیدم


 شاهد: بدادم نسبت چشمت به نرگس / چو چشمت نرگس شهلا ندیدم
 
 سرود زهره (43 یادداشت)
معرفی آثار خانم فاطمه مهدیزاده (زهره)