گروه ها جستجو فایل ها تماس با ما پرداخت اینترنتی قبض ورود
  تبلیغات
لینک یادداشت
مریم ع
مریم ع شنبه ۴ مرداد ۱۳۹۳
آه ، تاکی ز سفر باز نیایی

آه ، تاکی ز سفر باز نیایی ، بازآ
اشتیاق تو مرا سوخت کجایی، بازآ
شده نزدیک که هجران تو، مارا بکشد
گرهمان بر سرخونریزی مایی ، بازآ
کرده‌ای عهد که بازآیی و ما را بکشی
وقت آنست که لطفی بنمایی، بازآ
رفتی و باز نمی‌آیی و من بی تو به جان
جان من اینهمه بی رحم چرایی، بازآ
وحشی از جرم همین کز سر آن کو رفتی
گرچه مستوجب سد گونه جفایی، بازآ

 mohammad1000: خورشید از جاییکه غروب میکنه،دیگه طلوع نمیکنه...
 Hadsen47: ازسر کوی تو با دیده ی تر خواهم رفت چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت
 
لینک یادداشت
saye
saye پنج شنبه ۵ دی ۱۳۹۲
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

داستان غم پنهانی من گوش کنید

قصه بی سر و سامانی من گوش کنید

گفتگوی من و حیرانی من گوش کنید

شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی؟

سوختم سوختم، این راز نهفتن تا کی؟

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم

ساکن کوی بت عربده جویی بودیم

دل و دین باخته، دیوانه رویی بودیم

بسته سلسله سلسله مویی بودیم

کس در آن سلسله غیر از من و دلبند نبود

یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت

سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت

این همه مشتری و گرمی بازار نداشت

یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

اول آن کس که خریدار شدش من بودم

باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او

داد رسوایی من، شهرت زیبایی او

بس که دادم همه جا شرح دل آرایی او

شهر پرگشت زغوغای تماشایی او

این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

کی سر برگ من بی سر و سامان دارد؟

چاره این است و ندارم به از این رای دگر

که دهم جای دگر، دل به دل آرای دگر

چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر

بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر

بعد از این رای من این است و همین خواهد بود

من بر این هستم و البته چنین خواهد بود

پیش او یارِ نو و یارِ کهن هر دو یکی است

حرمت مدعی و حرمت من، هر دو یکی است

قول زاغ و غزل مرغ چمن، هر دو یکی است

نغمه بلبل و غوغای زغن هر دو یکی است

این ندانسته که قدر همه یکسان نبود

زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود

چون چنین است پی یار دگر باشم به

چند روزی پی دلدار دگر باشم به

عندلیبِ گل ِ رخسارِ دگر باشم به

مرغ خوش نغمه گلزار دگر باشم به

نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش؟

سازم از تازه جوانان چمن، ممتازش

آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست

می توان یافت که بر دل زمنش باری هست

از من و بندگی من اگرش عاری هست

بفروشد که به هر گوشه خریداری هست

به وفاداری من نیست در این شهر کسی

بنده ای هم چو مرا هست خریدار بسی

مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است

راه ِ صد بادیه درد، بُریدیم بس است

قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است

اول و آخر این مرحله دیدیم بس است

بعد از این ما و سر کوی دل آرای دگر

با غزالی به غزل خوانی و غوغای دگر

تو مپندار که مهر از دل محزون نرود

آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود

وین محبت به صد افسانه و افسون نرود

چه گمان غلط است این، برود چون نرود

چند کس از تو و یاران تو آزرده شود ؟

دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود

ای پسر چند به کام دگرانت بینم؟

سرخوش و مست زجام دگرانت بینم؟

مایه عیش مدام دگرانت بینم؟

ساقیِ مجلس عام دگرانت بینم؟

تو چه دانی که شدی یار چه بی باکی چند

چه هوس ها که ندارند هوسناکی چند

در کمین تو بسی عیب شماران هستند

سینه پر درد ز تو، کینه گذاران هستند

داغ بر سینه ز تو سینه فکاران هستند

غرض این است که در قصد تو یاران هستند

باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری

واقف دور و برت باش که پایی نخوری

گر چه از خاطر«وحشی» هوس روی تو رفت

وز دلش آرزوی ِ قامت ِ دلجوی ِ تو رفت

شد دل آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت

با دل پرگله از ناخوشی خوی تو رفت

حاش لله که وفای تو فراموش کند

سخن مصلحت آمیز کسان گوش کند

 هدیه: مدتی در ره عشق تو دویدم بس است...20
 mohammad1000: مرسییییییییییییییییییییی واقعا سایه جان....بخدا وقت نمیکردم همشوبنویسم...بازم ممنون
 niloofar18636: عاشق این شعرشممممممم
 saye: ممنون . منم خیلی دوسش دارم .
 سارا: عالی بود عالی سایه جون,تا حالا نسخه کاملشو نخونده بودن.مرسی
 Hadsen47: خرده بر حرف درشت من آزرده مگیر حرف آزرده درشتانه بود ،خرده مگیر
 
لینک یادداشت
rend
rend جمعه ۱۴ فروردین ۱۳۹۴
سلام
اشعار زیبایی داره
آیا وزن در اشعارش رعایت شده ؟

 
لینک یادداشت
mohamadrezaahmadi
mohamadrezaahmadi پنج شنبه ۲۵ دی ۱۳۹۳
باسلام آیا شعر ها فقط باید در این گروه مختص وحشی بافقی باشند؟
 mohammad1000: بله محمدجان
 
لینک یادداشت
حمید ضیایی قمی
حمید ضیایی قمی پنج شنبه ۱۲ دی ۱۳۹۲
خواهم که شب جمعه‌ای از خانه خمار

آیم به در صومعه زاهد دین دار

در بشکنم و از پس هر پرده زرقی

بیرون فکنم از دل او سد بت پندار

بر تن درمش خرقه سالوس و از آن زیر

آرم به در صومعه سد حلقه زنار

مردان خدا رخت کشیدند به یکبار

چیزی به میان نیست بجز جبه و دستار

این صومعه داران ریایی همه زرقند

پس تجربه کردیم همان رند قدح خوار

می خوردن ما عذر سخن کردن ما خواست

بر مست نگیرند سخن مردم هشیار

ما گوشه نشینان خرابات الستیم

تا بوی میی هست در این میکده مستیم

رفتم به در مدرسه و گوش کشیدم

حرفی که به انجام برم پی ، نشیندم

سد اصل سخن رفت و دلیلش همه مدخول

از شک و گمانی به یقینی نرسیدم

بس عقده که حل گشت در او هیچ نبسته

یک در نگشودند ز سد قفل کلیدم

گفتند درون آی و ببین ماحصل کار

غیر از ورقی چند سیه کرده ندیدم

گفتند که در هیچ کتابی ننوشتند

هر مسأله عشق کز ایشان طلبیدم

جستم می منصور ز سر حلقهٔ مجلس

آن می‌طلبی گفت که هرگز نچشیدم

دیدم که در او دردسری بود و دگر هیچ

با دردکشان باز به میخانه دویدم

ما گوشه نشینان خرابات الستیم

تا بوی میی هست در این میکده مستیم


المنة لله که ندارم زر و سیمی

کز بخل خسیسی شوم ، از حرص لیمی

شغلی نه که تا غیر برد مایده خلد

باید ز پی جان خود افروخت جحیمی

نه عامل دیوان و نه پا در گل زندان

نی بستهٔ امیدی و نی خستهٔ بیمی

ماییم و همین حلقی و پوشیدن دلقی

یک گوشهٔ نان بس بود و پاره گلیمی

بهر شکمی کاوست پی مزبله مزدور

دریوزهٔ هر سفله بود عیب عظیمی

ز آنجا که بود سیری چشم و دل قانع

ده روز بسازم نه به قرصی که به نیمی

گر روح غذا گیرد از آن باده که ماراست

سد سال توان زیست به تحریک نسیمی

ما گوشه نشینان خرابات الستیم

تا بوی میی هست در این میکده مستیم

دارم ز زمان شکوه نه از اهل زمانه

کو مطرب و سازی که بگویم به ترانه

خواهم که سر آوازه‌ای از تازه بسازم

کرند به بازار به آواز چغانه

سر کندن و انداختنش را چه توان گفت

مرغی که نه آبی طلبیده‌ست و نه دانه

در عهد که بوده ست که یک بار شنوده‌ست

تاریخ جهان هست فسانه به فسانه

بلبل هدف تیر نمودن که پسندد

خاصه که بود بلبل مشهور زمانه

جز عشق و محبت گنهم چیست ،چه کردم

ای تیر غمت را دل عشاق نشانه

ساقی سخن مست دراز است ، بده می

تا درد سر شکوه کشد یا ز میانه

ما گوشه نشینان خرابات الستیم

تا بوی میی هست در این میکده مستیم

گر شکوه‌ای آمد به زبان بزم شراب است

باید که بشویند ز دل عالم آب است

زینش نتوان سوخت گر از خویش بنالد

آن مرغ که در روغن خود گشته کباب است

ابری برسد روزی و جانش به تن آید

آن ماهی تفسیده که در آب سراب است

گر قهقهه‌اش نیست مخوان مرغ به کویش

آن کبک که آرامگهش جای عقاب است

پا در گلم و مقصد من دور حرم لیک

تا چون بر هم ز آنکه رهم جمله خلاب است

وین طرفه که بارم همه شیشه ست پر از می

وقتی که شود شیشه تهی ، کار خراب است

کو خضر که تا باز کند چشم و ببیند

خمخانه و خمها که پر از بادهٔ ناب است

ما گوشه نشینان خرابات الستیم

تا بوی میی هست در این میکده مستیم

میخانه که پرورده‌ام از لای خم او

بادا سر من خاک ته پای خم او

حیف است به زیر سر من ، بر سر من نه

آن خشت که بوده ست به بالای خم او

در خدمتم آنجا که برای گل تسبیح

خاکی به کف آرم مگر از جای خم او

سوری و چه سوری ست که در عقد کس آید

بنت العنب آن بکر طرب زای خم او

توفان چه کند کشتی نوحش چه نماید

آبی که زند موج ز دریای خم او

در زردی خورشید قیامت به خود آییم

ما را که صبوحی‌ست ز صهبای خم او

ما گوشه نشینان خرابات الستیم

تا بوی میی هست در این میکده مستیم

وحشی مگر آن زمزمه از چنگ برآید

کز عهدهٔ شکر می ساقی به درآید

آن ساقی باقی که پی جرعه کش او

خورشید قدح ساز و فلک شیشه گر آید

آن درد که در میکده او به سفالی ست

لطفی ست که کرده ست چو در جام زر آید

خواهد ز سبوی می او تاج سر خویش

آن کس که سدش بنده زرین کمر آید

در کوچه میخانهٔ او گر فکنی راه

بس خضر سبوکش که ترا در نظرآید

گردر بزنی ، سد قدحت پیش دوانند

آن وقت که آواز خروس سحر آید

گو میر شبش گیر و بزن سخت و ببر رخت

مستی که شبانگاه از آنجا به درآید

ما گوشه نشینان خرابات الستیم

تا بوی میی هست در این میکده مستیم


وحشی بافقی

 mohammad1000: زیدی به زن فاحشه گفتا مستی/هرلحظه به دام دگری پابستی/گفتاآری هرآنچه گویی هستم/ اما تونیز آنچه مینمایی هستی؟؟
 Fatemeh93: mohammad1000مفهومشو رسوندی ولی شعرو درست ننوشتی!!
 
لینک یادداشت
saye
saye جمعه ۲۸ شهریور ۱۳۹۳

ﻭﺻﯿﺖ ﻧﺎﻣﻪ ﯼ ﻭﺣﺸﯽ ﺑﺎﻓﻘﯽ ...
ﺭﻭﺯ ﻣﺮﮔﻢ، ﻫﺮ ﮐﻪ ﺷﯿﻮﻥ ﮐﻨﺪ ﺍﺯ ﺩﻭﺭ ﻭ ﺑﺮﻡ ﺩﻭﺭکنید
ﻫﻤﻪ ﺭﺍ ﻣﺴﺖ ﻭ ﺧﺮﺍﺏ ﺍﺯ ﻣﯽ ﺍﻧـﮕﻮﺭ ﮐﻨﯿـﺪ
ﻣرﺩ ﻏـﺴـﺎﻝ ﻣﺮﺍ ﺳﯿــﺮ ﺷــﺮﺍﺑـﺶ ﺑﺪﻫﯿﺪ
ﻣﺴﺖ ﻣﺴﺖ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺟﺎ حال ﺧﺮﺍﺑﺶ ﺑﺪﻫﯿﺪ
ﺑﺮ ﻣﺰﺍﺭﻡ ﻣــﮕﺬﺍﺭﯾــﺪ ﺑـﯿـــﺎﯾﺪ ﻭﺍﻋـــﻆ
ﭘـﯿــﺮ ﻣﯿﺨﺎﻧﻪ ﺑﺨﻮﺍﻧﺪ ﻏــﺰﻟـﯽ ﺍﺯ ﺣـﺎﻓـﻆ
ﺟﺎﯼ ﺗﻠﻘــﯿـﻦ ﺑﻪ ﺑﺎﻻﯼ ﺳﺮﻡ ﺩﻑ ﺑـﺰﻧﯿــﺪ
ﺷﺎﻫﺪﯼ ﺭﻗﺺ ﮐﻨﺪ ﺟﻤﻠﻪ ﺷﻤﺎ ﮐــﻒ ﺑﺰﻧﯿﺪ
ﺭﻭﺯ ﻣﺮﮔــﻢ ﻭﺳﻂ ﺳﯿﻨﻪ ﻣﻦ ﭼـــﺎﮎ ﺯﻧﯿـﺪ
ﺍﻧﺪﺭﻭﻥ ﺩﻝ ﻣــﻦ ﯾﮏ ﻗـﻠﻤﻪ ﺗـﺎﮎ ﺯﻧـﯿــــﺪ
ﺭﻭﯼ ﻗـﺒـﺮﻡ ﺑﻨﻮﯾـﺴﯿــﺪ ﻭﻓــﺎﺩﺍﺭ ﺑﺮﻓـــﺖ
ﺁﻥ ﺟﮕﺮ ﺳﻮﺧﺘﻪ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺭ ﺑﺮفـــت

 mohammad1000: آن جگرسوز
 
لینک یادداشت
hamed777
hamed777 شنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۳
تکیه کردم بر وفای او غلط کردم ، غلط
باختم جان در هوای او غلط کردم، غلط
عمر کردم صرف او فعلی عبث کردم ، عبث
ساختم جان را فدای او غلط کردم ، غلط
دل به داغش مبتلا کردم خطا کردم ، خطا
سوختم خود را برای او غلط کردم ، غلط
اینکه دل بستم به مهر عارضش بد بود بد
جان که دادم در هوای او غلط کردم ، غلط
همچو وحشی رفت جانم درهوایش حیف ، حیف
خو گرفتم با جفای او غلط کردم ، غلط

 
لینک یادداشت
saye
saye سه شنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۲
دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست

کس در همه آفاق به دلتنگی من نیست

گلگشت چمن با دل آسوده توان کرد

آزرده دلان را سر گلگشت چمن نیست

از آتش سودای تو و خار جفایت

آن کیست که با داغ نو و ، ریش کهن نیست

بسیار ستمکار و بسی عهد شکن هست

اما به ستمکاری آن عهد شکن نیست

در حشر چو بینند بدانند که وحشیست

آنرا که تنی غرقه به خون هست و کفن نیست

 سارا: خیلی قشنگ بود سایه جووووووووونم...
 mohammad1000: زیبااااااااااااا
 neda9228: خیلی زیبا بود ممنون سارا جان
 
لینک یادداشت
مریم ع
مریم ع دوشنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۲
عشق ماپرتوندارد ماچراغ مرده ایم///گرم کن هنگامه ی دیگرکه ماافسرده ایم
گرهمه مرهم شوی مارانباشی سودمند///کزتوپرآزردگی داریم وبس آزرده ایم
لخت لخت است این جگر چون خودنباشد لخت لخت////که مگردندان حسرت برجگرافشرده ایم
درنمی گیردبه او نیرنگ سازی های ما///گرچه زافسون آب ازآتش برون آورده ایم
وحشی!آن چشمت اگرخواند به خودنادیده کن
کان فریب است اینکه ماصدباردیگرخورده ایم

 روستایی: تا بود چنین بود و چنین است جهان /از حادثه دهر کرا بود امان /بلقیس اگر به ملک جاویدان رفت / جاوید تو مانی ای سلیمان زمان
 
لینک یادداشت
saye
saye شنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۲
من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را

به یک پرواز بی هنگام کردم مبتلا خود را

نه دستی داشتم بر سر، نه پایی داشتم در گل

به دست خویش کردم اینچنین بی دست و پا خود را

چنان از طرح وضع ناپسند خود گریزانم

که گر دستم دهد از خویش هم سازم جدا خود را

گر این وضع است می‌ترسم که با چندین وفاداری

شود لازم که پیشت وانمایم بیوفا خود را

چو از اظهار عشقم خویش را بیگانه می‌داری

نمی‌بایست کرد اول به این حرف آشنا خود را

ببین وحشی که در خوناب حسرت ماند پا در گل

کسی کو بگذراندی تشنه از آب بقا خود را

 سارا: کسی کو بگذراندی تشنه از آب بقا خود را...خیلی قشنگ بود
 
 وحشی بافقی (18 یادداشت)
اشعار وحشی بافقی که زبان روان وساده ای داره