گروه ها جستجو فایل ها تماس با ما پرداخت اینترنتی قبض ورود
  تبلیغات
لینک یادداشت
پارسا حسینی پور
پارسا حسینی پور سه شنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۴
سلام دوستان...
امیدوارم حالتون خوب باشه. در رابطه با داستان شکارچیان تاریکی باید بگم که در شهریور ماه به صورت یک جا ارائه خواهد شد؛ چون الآن در حال نوشتن کتاب فکر سهراب هستم که تا حالا خوب پیش رفته‌ام. وقتی تمامش کردم براتون میذارم که بخونید و نظر بدید.
موفق باشید...
با عرض معذرت‌خواهی بابت شکارچیان تاریکی...

 
لینک یادداشت
پارسا حسینی پور
پارسا حسینی پور پنج شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۳
قسمت دوم ((شکارچیان تاریکی)):

وقتی به بالا رسیدم،در یک سمت گرگ هایی که روی

دوپا ایستاده بودند،و در سمتی دیگر انسان هایی که

پوستی بسیار سپید داشتند،بودند.داشتم غش می کردم.

با خودم گفتم حتما با هم می جنگیدند،اما ناگهان به سمت

من دویدند.یکی از گرگ ها عربده زنان من را پرت کرد.از کوه

پایین افتادم.خاک آلود شده بودم.اما از پایین کوه دستانی

بیرون آمدند و با کمان به سمت گرگ ها تیر پرتاب کردند.

یکی از انسان ها با سرعتی باورنکردنی به سمت من آمد

و دستم را گرفت و کشان کشان من را برد.

داد زدم:((ولم کن!!گفتم ولم کن!!))اما انگار کر بود.

تشخیص دادن گرگ ها واقعا سخت بود،اما یکی از

آنها به سمت آن انسان می دوید.انسان دستش را

درون شکم گرگ فرو برد و در یک چشم به هم زدن،

گرگ روی زمین افتاد.او با سرعت زیاد من را داخل

غاری در داخل کوه برد.داشتم با زندگی وداع می کردم

که ناگهان............................

 atefeh: خیلی ممنون.زیبائه.
 yekta1383: عاااااااااااااااااااااااااااااااااالیه
 پارسا حسینی پور: ممنون از شما...فصل‌های بعد فقط به تایپ نیاز داره که سرم شلوغه مگرنه سریع‌تر ارائه‌اش می‌کردم.
 
لینک یادداشت
پارسا حسینی پور
پارسا حسینی پور سه شنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۳
داستان دنباله دار ((شکارچیان تاریکی)):
(این داستان نوشته ی خودم است)

قسمت اول:
__________
خانه ی ما درنزدیکــــــــی کوهســــــــــــــتانی بود که به آن

((کوهســـتان اشـــــباح)) می گفتند؛دلیل انتخاب این نام این

بود که هربار هرکسی که به آنـــــــجا می رفت،دیگر بازنمی

گشت.من به این موضوع اهمیــــــــت می دادم و برای رفتن

از آنجا پافشاری می کردم،اما پدر و مادرم اصـــــــــــــلا به آن

فکر هم نمی کردند.تنها خانه ای که در دامـــــــــنه ی آن کوه

قرار داشت،خانه ی ما بود.شاید ما بخاطر همین می توانستیم

لقب ((شجاع)) را به خودمان بدهیم.

معلم من از دو کیلومتری آن کوه هر روز می آمد.درس من بد

نبود،اما زیاد خوب هم نبود.

شب ها بعضی وقت ها ساعت 3 نصف شب از خواب بیدار می شدم

؛آن هم بخاطر صدای زوزه ی گرگهایی که گویا از درد آه می کشیدند،

یا صدای جیغ هایی که از درد بود.

اما خواب مادر و پدر من آنقدر سنگین بود که حتی اگر یک بشکه آب هم

روی سر آنها می ریختید،باز هم بیدار نمی شدند.

من هم پس از اتمام صداها تا ساعت 9 به خواب می رفتم تا با آمدن

معلمم از خواب بیدار شوم.

سرانجام پس از سیزده سال،هیجان نوجوانی بر سرم بانگ زد و یکی از

این شبها درحالی که همه خواب بودند،بیرون رفتم تا از ماجرا سردر بیاورم.

دو حس داشتم:هیجان و ترس.

صدای زوزه ی گرگها و جیغ های مرموز،تنم را به لرز انداخته بود.ماه کامل

بود.

از روی سنگ ها بالا رفتم.وقتی سالم به بالا رسیدم،از تعجب داشتم غش

می کردم.

زمینی پر از جمجمه و خون............................


 zmokhtari68: سلام می تونستی جذاب تر شروع کنی.یکککم تکراری نیست؟
 پارسا حسینی پور: سلام.این دفعه حتما به این نکته توجه می کنم.ممنون.
 Sufia: می توانستی انقدر زود اصل قضیه را شروع نمی کردی.مثلا قسمت اول را فقط به معرفی شخصیت می پداختی و در قسمت های بعد به ماجرا ی داستان وارد می شدی.
 پارسا حسینی پور: بله،درست می گویید.اما به هرحال این استایل رو انتخاب کردم.ممنون از راهنمایی تان.
 atefeh: خیلی بنظر قشنگ میاد
 پارسا حسینی پور: ان شاء الله از بیست خرداد دوباره داستان رو شروع میکنم...
 پارسا حسینی پور: دوستان ادامه این داستان از اواخر تیر ان شاءالله و با عرض پوزش
 
لینک یادداشت
دختر شرقی
دختر شرقی شنبه ۹ فروردین ۱۳۹۳
دوستان عزیز ، سلام.

من یکی از داستان هایی رو که برای کودکان نوشتم اینجا می گذارم. خوشحال میشم که نواقص کارم رو با صراحت به من بگید.
داستان من خیلی کوتاه تر از اینه که بخواد دنباله دار باشه. پس همش رو یکجا می نویسم.
منتظر نظرهای شما عزیزان هستم.

به نام خدای پروانه های رنگ به رنگ
دیروقت بود و شادی هنوز نتونسته بود بخوابه. از بابت اتفاقی که اون روز براش افتاده بود ناراحت بود. اون روز بعد از ظهر ، وقتی که به همراه پری – عروسک موطلاییش – به خونه ی بهارک رفتند به همراه بهارک ، با اسباب بازی های اون بازی کردن. وقتی که شادی با کالسکه ی کوچیک صورتی بهارک بازی میکرد ، چرخش به گوشه ی در اتاق گیر کرد و شکست. بهارک هم با دیدن این اتفاق گریه کرد و با اون قهر کرد.
اون کالسکه ، هدیه ای بود که پدر بهارک دو سال پیش براش خریده بود و شادی این رو میدونست که پدر بهارک ، از سال گذشته بعد از یه تصادف شدید به سرزمینی دور رفته و دیگه قرار نیست برگرده.
بهارک بهترین دوست شادی بود. اونها همیشه باهم بازی میکردن و خوراکی ها و اسباب بازی هاشون رو با هم تقسیم می کردن.
حالا شادی از اتفاقی که افتاده بود خیلی ناراحت بود. ازتختش بلند شد و به سمت تخت پری رفت. پری روی تخت کوچیکش خوابیده بود. صورتش رو بوسید و پتوی کوچیکی روکه مادربزرگش برای پری دوخته بود روش کشید. آهسته گفت:
کاش بیدار بودی و باهات حرف میزدم.
آهی کشید و به سمت پنجره رفت. روی تختش سرپا ایستاد تااینکه دستش به دستگیره ی پنجره رسید و تونست بازش کنه. به آسمون نگاه کرد. چند تا ستاره اونجا بودن که همشون خوابیده بودن. شادی دلش میخواست بایکی حرف بزنه. توی دلش یه عالمه غصه بود. به ستاره ها نگاه کرد و گفت:
ستاره ها؛ همتون خوابیدین؟ هیچکدومتون حاضر نیست با من حرف بزنه؟ من تو دلم غصه دارم.
یکی از ستاره ها به شادی چشمک زد. شادی خوشحال شد و صداش کرد:
- ستاره ی مهربون ؛ بیدار میمونی تا به حرف های من گوش کنی؟
ستاره خمیازه ای کشید و بعد درحالی که یه لبخند روی لبهاش بود گفت:
- دختر نازم ؛ تا وقتی که شما کوچولوها توی دلتون غصه دارین ، ماها نمیخوابیم تا غصرو از قلبتون دور کنیم. هر شب ، خدای مهربون به اندازه ی تک تک شما کوچولوهایی که توی دلتون غصست یکی از ما ها رو مامور میکنه تا بیدار باشیم و قلبتون رو آروم کنیم. بگو تا قلبت آروم شه عزیزم.
- ستاره ی مهربون ، من امروز یه کار بد کردم.
- میدونم عزیزم. من از همه چیز با خبرم.
- چه طوری؟
- فراموش نکن که خدای مهربون از قلب شما کوچولو ها خیلی خوب خبر داره.
- حالا میگی من چیکار کنم؟ بهارک بهترین دوستمه من امروز قلبش رو شکستم.
- دختر کوچولوی قشنگ ؛ تو میتونی از بهارک بابت کاری که کردی عذرخواهی کنی و باارزش ترین چیزت رو بهش هدیه بدی تا جبران خراب کردن با ارزش ترین چیزش رو کرده باشی.
- ستاره ی مهربون ؛ چرا بهارک اینقدر هدیه ی پدرش رو دوست داشت؟
- چون اون دیگه هرگز نمیتونه هدیه ای از پدرش بگیره.
- چرا نمیتونه؟ من میدونم که پدر بهارک به یه جای دور رفته اما میتونه از همون جا هم براش هدیه بفرسته.
از چشم های درخشان ستاره نوری فرو ریخت. گفت:
- پدر بهارک به جایی رفته که خیلی دوره. اون رفته پیش خدای مهربون.
- اگر بهارک دلش برای باباش تنگ بشه ، باید چیکار کنه؟
- باید خدای مهربون رو صدا کنه. اون وقت اون بهش آرامش رو هدیه میکنه.
- آرامش چیه ؟
- آرامش یعنی و قتی که بعد از گم کردن مامانت توی فرشگاه ، یک دفعه پیداش کنی. آرامش یعنی وقتی که نصف شب از صدای رعد وبرق میترسی ، بابات بیاد توی اتاقت و موهات رو نوازش کنه. آرامش یعنی و قتی که چوب لباسی توی اتاقت به نظرت شبیه یه هیولا میشه ، مامانت بیاد بگه که تا صبح کنارت میخوابه. آرامش یعنی وقتی که کالسکه ی بهارک رو شکستی ، اون بیاد بگه تو رو بخشیده.
- فهمیدم. آرامش رو خیلی دوست دارم. خدا رو هم خیلی دوست دارم که آرامش رو هدیه می ده. ستاره ی مهربون ؛ جای تو توی آسمون ها خیلی خوبه؟
- آره ؛ درست مثل جای تو و بهارک روی زمین.
- اما من فکر میکنم که جای تو خیلی بهتره. آخه تو به خدا خیلی نزدیک تری.
- اشتباه نکن عزیزم. خدا همیشه کنار قلب همه هست. خدا همیشه کوچولوها رو دوست داره وخوشحالشون میکنه.
- ممنونم که به حرفهام گش کردی. حالا دیگه راحت بخواب چون من غصه ندارم.شبت بخیر.
- شب بخیر دختر کچولی قشنگ.
روز بعد ، شادی روی تختش نشسته بود و درحالیکه اشک میریخت ، لباس صورتی پری ر که مادربزرگش براش دوخته بود بهش می پشوند.
پتو و کفش هاو لباسهای پری رو توی یه ساک گذاشت تخت کوچیکش رو هم توی یه ساک دیگه. پری ر بوسید و ازش خداحافظی کرد. با قدم های کوچیکش به سمت خونه ی بهارک رفت. وقتی در خونرو زد ، بهارک در رو باز کرد و با ناراحتی سلام گفت.
شادی ، پری و پلاستیک هارو به سمت بهارک گرفت وگفت:
- این با ارزش ترین چیزیه که دارم . این رو بهت هدیه میکنم تا من رو بابت خراب کردن با ارزش ترین چیزت ببخشی.
بهارک خندید و پری رو بغل کرد ودست شادی رو هم گرفت و با هم به اتاق بهارک رفتند. روی تخت بهارک نشستند و بهارک از جیب هاش دو تا شبرنگ درآورد. با خنده یکی رو جلوی شادی گرفت شادی هم قبول کرد و با هم شبرنگ خوردن. بعد از خوردن شبرنگ ها ، شادی پرسید:
- آشتی؟
بهارک هم خندید و گفت:
- آشتیِ آشتی.
به کمک همدیگه وسایل پری رو گوشه ی اتاق بهارک چیدن و اون رو روی تخت کوچیکش خوابوندن. بهارک هم به شادی گفت که هروقت دلش خواست میتونه به خونه ی اون ها بیاد و با هم دیگه با پری بازی کنند.
شب از راه رسید و اینبار شادی خوشحال بود. از پشت پنجره به آسمون نگاه کرد. ستاره ی مهربون به روش چشمک زد. شادی آرامش رو توی قلبش احساس می کرد. برای ستاره ی مهربون دست تکون داد. بعد دراز کشید و به خدای مهربون گفت:
- خدای مهربون ؛ ممنونم که وقتی پری رو به بهارک هدیه کردم ، تو آرامش رو به من هدیه کردی.



 mahla00: منم میتونم بیام تو گروهتون؟؟؟ عایا
 دختر شرقی: دوست عزیز ؛ این گروه را من بازگشایی نکرده ام. اما فکر نمی کنم برای ورود به این گروه منعی برای کسی وجود داشته باشد. پایه گزار این گروه ، آقای پارسا حسینی پور هستند.
 atefeh: ممنون.
 پارسا حسینی پور: این گروه متعلق به همه است...
 
لینک یادداشت
پارسا حسینی پور
پارسا حسینی پور چهارشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۳
شکارچیان تاریکی
قسمت چهارم:
همان مردی که مرا به آنجا برده بود،دستم راگرفت

و مرا کشان کشان به جایی برد.داد زدم:((ولم کن!

ولم کن!))اما هیچ تاثیری نداشت.قبل از اینکه از آنجا

برویم،همان مردی که روی صندلی نشسته بود،گفت:

((فیبِر!یادت باشه اون اشتباه رو دوباره تکرار نکنی!))

آن مرد سر تکان داد و مرا در داخل تونل غار پیش برد.

صورتش سرخ شده بود و همه ریز ریز می خندیدند.

آن تونل سوراخ سوراخ بود و من فکر کردم داخل آن

سوراخ ها اتاق است.((فیبر)) من را داخل یکی از این

اتاقها برد.لبخندی زد و گفت:((دستهایت را بالا بیاور!))

اما من گفتم:((تو کی هستی؟تو...تو از من چی می خواهی؟

ولم...))اما قبل از آنکه حرف من تمام شود،او به سمت من

آمد و با ناخن های بسیار تیزش دو خراش روی گونه ی چپم

ایجاد کرد.ناگهان از حال رفتم.چندی نگذشته بود که با دردی

شدید بیدار شدم.دیدم فیبر ناخن انگشت اشاره اش را به

دستم وارد کرده.یک لحظه چشم هایم سپید شدند.دوباره

از حال رفتم،اما وقتی بیدار شدم...

 atefeh: دوست دارم خیلی زود بخونم ببینم چی میشه.
 
لینک یادداشت
پارسا حسینی پور
پارسا حسینی پور یکشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۳
شکارچیان تاریکی
قسمت سوم:
من در غاری بسیار بزرگ بودم که با مشعل ها

روشن شده بود.آن مرد من را کشان کشان در

داخل آن غار برد.پس از مدتی،به جایی بسیار

روشن رسیدیم.روبه روی من صندلی بزرگی

قرار داشت که روی آن مردی هیکلی با ریش

پروفسوری نشسته بود.ریش هایش قهوه ای

بود و ردای آبی و بسیار روشن به تن داشت.

آن مردی که مرا برده بود،ردای قرمز داشت و

لاغر بود.او گفت:((شاهزاده!توانستم یک پسربچه

گیر بیاورم.در راه،یک ژنرال را هم کشتم.))

آنجا افراد زیادی با رداهایی به رنگ های گوناگون

ایستاده بودند.

مردی که روی صندلی نشسته بود،گفت:((کدام را؟))

- میکی.حالا می توانم...

- آره.اسمش را بگذار ((سامورا)).از صبح هم کارت را

شروع کن.چند شب دیگر دوباره ماه کامل می شود.

فرصت را غنیمت بشمار...

اما من حتی یک کلمه از حرف های آنها را متوجه نمی شدم،

هرچه تقلا می کردم هم نمی توانستم خودم را از دست آن مرد

رها کنم.

اما آنها کی بودند؟نکند آنها...

 zmokhtari68: هیجان این قسمت ازداستان بیشتر از قبل است اما بهترین کار برای تصویر سازی برای مخاطب توصیفه.میتونی باتوصیفات پرهیجان وجدیدتاثیرگذاری بیشتری داشته باشی
 پارسا حسینی پور: کاملا درسته.حتما در قسمت های بعد دقت می کنم.ممنون.
 Sufia: آیا آن ها ومپایر (خون آشام)بودند؟!
 atefeh: خیلی هیجانیه.
 
لینک یادداشت
پارسا حسینی پور
پارسا حسینی پور یکشنبه ۱ تیر ۱۳۹۳
شکارچیان تاریکی

قسمت پنجم:

- چرا من سرگیجه دارم؟تو...تو با من چی کار کردی؟

این بار لبخندی شیرین تر از هر دفعه بر لبش دیدم.دستانش را به سوی من گرفت و

گفت:

- خوش آمدی خون آشام جوان!

بهت زده و با حالتی خاص به او خیره شدم.با تعجب،طوری که چشمهایم گشاد شده

بود پرسیدم:

- چی؟...تو...تو...چی داری می گویی؟

- گفتم که؛تو تبدیل به یک خون آشام شدی.این یک واقعیته که باید...

- خفه شو!تو..تو دیوانه ای!

- هی هی!مواظب حرف زدنت باش.

بعد از اتاق بیرون رفت و خیلی زود با یک لیوان که درون آن مایعی قرمز رنگ بود،برگشت.

با پوزخند،آن را جلوی من گذاشت.کنترل خودم را از دست داده بودم.به سمت لیوان رفتم و...

 Sufia: داستان خیلی زیبا و جذابی بود.مخصوصا این که حدسم درست از آب در آمد!خیلی زیبا است و معلوم است که در آینده بهتر هم می شود.آفرین.
 پارسا حسینی پور: ممنونم.امیدوارم شما هم موفق باشید.
 atefeh: اره.منم موافقم.بنظرمنم خیلی قشنگ میشه.
 
لینک یادداشت
پارسا حسینی پور
پارسا حسینی پور پنج شنبه ۵ تیر ۱۳۹۳
شکارچیان تاریکی

قسمت ششم:

قبل از آنکه چیزی بفهمم،آن معجون را خورده بودم.

با خودم گفتم:((عجب معجون خوشمزه ای!)).

ناگهان صدایی مرا سرجایم میخکوب کرد.آن

صدای فیبر بود.او گفت:((آن خون بود.))با تعجب و خشم

به او نگاه کردم و گفتم:((چرت می گویی!دروغ است!درو_))

اما قبل از آنکه حرفم را تمام کنم،بیرون

رفت و خیلی سریع با یک آهو برگشت.چاقویی

هم در دستش بود.آهو را جلوی من قرار داد و با چاقو،

گردنش را برید.آهو-که رنگ پوستش روشن بود-ناله ای

سرداد و مرد.خون از گردنش جاری شد.دهانم را

روی گردنش گذاشتم و مکیدم.فیبر گفت:((دیدی؟!)).

با عصبانیت فریاد زدم:((تو...تو روانی ای!تو آشغالی!

تو...تو...))

برایم باورنکردنی بود.فکر کردم این قدر رمان ترسناک

خوانده ام خواب خون آشام دارم می بینم؛اما تو خواب که

مزه ای را حس نمی کردم!

یعنی این همه سال موجوداتی عجیب

در اطراف ما زندگی می کردند و ما خبر نداشتیم؟..................


 atefeh: متشکرم.خیلی قشنگه.
 
لینک یادداشت
پارسا حسینی پور
پارسا حسینی پور جمعه ۶ تیر ۱۳۹۳
شکارچیان تاریکی

قسمت هفتم:

فیبر همان طور که دست بر سینه ایستاده بود و

پوزخندی بر لب داشت،گفت:((به ناخن هایت

نگاه کردی؟))

ناخن هایم را ورانداز کردم و خشکم زد!ناخن هایم

به قدری تیز شده بود که وقتی داشتم خون

آن آهو را می مکیدم و دستم را روی بدن آهو

گذاشته بودم،بدنش را خراشیده بودم!

شروع کردم به گریه کردن.با صدای بلند گریه

کردم.ناگهان لبخند فیبر محو شد و کنار من نشست و

گفت:((خیلی ناراحتی؟))

برایم خیلی عجیب بود که آن ظالم این را بپرسد.

جواب ندادم.ناگهان از اینجا دور شد.بیرون رفتم تا

کشیک بدهم؛چون صداهایی شنیدم.

- قربان!چجوری آموزشش بدهم؟!

- چرا یک هو دلت برایش سوخت؟احساس

گناه می کنی؟انگار یادت رفته چه کسی درخواست این

کار را کرده؟خودش خواسته،درسته؟!

صدای فیبر و همان مردی بود که روی صندلی نشسته بود.

اما آنها چه می گفتند؟منظورشان از این حرف ها چه بود؟..................................

 Sufia: خیلی هیجان انگیز شد!!!!!!!!!!!!
 atefeh: اره.خیلی.
 
لینک یادداشت
پارسا حسینی پور
پارسا حسینی پور یکشنبه ۸ تیر ۱۳۹۳
شکارچیان تاریکی

قسمت هشتم:

- برو و بخواب.شب کارهای زیادی داری،فیبر.

بیست نفر آماده ی آموزش اند.

- اطاعت،قربان!

فقط مقداری از حرفهایشان را فهمیده بودم.

اما وقتی بازمی گشت،قیافه اش گرفته و درهم

رفته بود و در امتداد راهرو پیش می رفت.دستی

روی موهای قهوه ای رنگش کشید و صدایش را

صاف کرد و روبه من گفت:((ما روزها می خوابیم

و شبها بیدار می شویم.تو باید عادت کنی.آن

گوشه چند شیشه خون است.آن طرف هم یک پتو.فعلا

من می روم؛اما یادت باشد که نمی توانی از اینجا

فرار کنی.))سپس به جوش سمت چپ صورتم نگاه

کرد و رفت.چه اتفاقی داشت می افتاد؟من که

بودم؟اینها امکان نداشت.خمیازه ای کشیدم و به زیر

پتو رفتم؛حتی فکر فرار هم به سرم نزد؛نمی دانم

چرا.من تا شب خوابیدم و نزدیک غروب خورشید

بیدار شدم....................

 atefeh: لااایک.دوست دارم ببینم بقیش چی میشه.
 
 داستان های دنباله دار (23 یادداشت)
داستان های دنباله دار به قلم بیشه ای ها