گروه ها جستجو فایل ها تماس با ما پرداخت اینترنتی قبض ورود
  تبلیغات
لینک یادداشت
Nareen
Nareen پنج شنبه ۲۶ فروردین ۱۳۹۵
شده فریاد کشیدی از درون و نایت خراش یابد
فریاد هیهات من ذلت برسرهر کوی فریادخواهم کرد
حقیقت چیست؟؟؟
قرن هاست حقیقت برسر نیزه هاست
ازآن زمان که قابیل هابیل را با دشنه کشت
از آن زمان که دست نوح هنوز دراز است پی کنعان
از آن زمان که هاجر در پی آب میان صفا ومروه را می دود
از آن زمان که محمد (ص)در شعیب ابوطالب گرسنه نگه داشتن
ازآن زمان که فاطمه (س )میان در ودیوارکمرش شکست
حقیقت خون آلود است.
ازآن زمان که حسن(ع) میان تشت خون اشک می ریخت
حسین (ع )میان صحرای کربلا عزیزانش میان خاک وخون حقیقت می درخشید.
حقیقت وحق همیشه میان سرنیزه هاست چه بسا آدمیان زمان ما قربانی مصلحتش می کنند.
ولی خورشید حقیقت خواهد درخشید میان منجی بشریت....
ساعت کمی مونده به دوازده حرف زدن باشما الهام بخش است .مرسی....

 
لینک یادداشت
ایشتار
ایشتار پنج شنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۳
دوستان گلم این داستان رو من خودم نوشتمش ....
امیدوارم خوشتون بیاد.

 بهاره: عالی بود
 reza: درود
 64523: بدک نبود
 asy20020: fogholade bud badanm mur mur shod (
 shakib: واقعا قشنگ بود
 شاهد: قشنگ بود مرسی
 DYBA: فوق العاده بود عزیزم
 DYBA: فوق العاده بود عزیزم
 
لینک یادداشت
tornado
tornado پنج شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۳
زندگانیم و زمین زندان ماست
زندگانی درد بی درمان ماست
راندگانیم از بهشت جاودان
این زمین زندان جاویدان ماست
...........................................................................................

 tornado: مرسی
 asy20020: in sher az kiye?
 
لینک یادداشت
Rixton
Rixton یکشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۳
این روزها آب وهوای دلم آنقدر بارانی ست که . . . رخت های دلتنگیم را فرصتی برای خشک شدن نیست
 asy20020: bebakhshin in jomle az ki hast?
 
لینک یادداشت
فیروزه ت
فیروزه ت یکشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۳
در های خانه را ببند ، تلفن را قطع کن ، موبایلت را خاموش کن ، تلویزیون و رادیو را هم . اینترنت را که زودتر از همه . حالا یک چای تازه دم بریز در یک لیوان بلوری قشنگ . بنشین کنار پنجره خیالت . چشمها را خوب ببند . سفر کن به روزهایی که دوستشان داشته ای . هر روز قدری در آن خاطرات بزی، حتی اگر لحظه ای بیش نبوده باشد .اگر میل کردی قلمی بدست بگیر و بنویس . با هر نفس شادیهایت را مرور کن و برای آینده ات متصور شو . از این زمان حال بیرون برو حتی اگر با خیال و رویایی باشد. زمان به جوانی ما مدیون شده، فقط با شاد بودن میتوانیم این حق را از او باز پس بگیریم . شادیها در دلهاست . با دلت دوست باش....
 manisa: عالی بود
 asy20020: brawo ali bud
 
لینک یادداشت
علی احمدی
علی احمدی دوشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۴
وفتی عددی نباشی

سلامی میکنم به همه
کسی جوابم را نمی دهد
ناسزائی هم نمی گوید
وقتی عددی نباشی تازه می شوی مثل من
کسی که به همه سلام می کند
سلام.

 asy20020: in shera ro khodetun goftin?
 
لینک یادداشت
علی احمدی
علی احمدی دوشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۴
دیشب تا صبح بیادت بوده ام
از خواب که پا شدم
به دنبالت گشته ام
در سطل زباله پیدایت کردم
طفلک جوراب هایم.

 asy20020)
 
لینک یادداشت
aida 5
aida 5 چهارشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۳
lotfan bekhanid va nazar dahid man 14 sal sen daram
 مهدی صدیقی: بسیار زیبا بود آیدا جان ، لذت بردم
 aida 5: ممنون از نظرت و نظر لطفتونه
 ایشتار: بسیار عالی.... عالی بود ..موفق باشی آیداجان.
 sisi1: عالیییی
 Mostafa95: خیلی قشنک بود آیدا جان لذت برم موفق باشی
 
لینک یادداشت
mahoor94
mahoor94 دوشنبه ۱ تیر ۱۳۹۴
متنی فوق العاده زیبا:



"جان بلانکارد” از روی نیمکت برخاست
لباس ارتشی اش را مرتب کرد
و به تماشای انبوه مردم
که راه خود را از میان ا یستگاه قطار بزرگ مرکزی پیش می گرفتند
مشغول شد.
او به دنبال دختری می گشت
که چهره ی او را هرگز ندیده بود
اما قلبش را می شناخت
دختری با یک گل سرخ.
از سیزده ماه پیش دلبستگی‌اش به او آغاز شده بود.
از یک کتابخانه ی مرکزی در فلوریدا,
با برداشتن کتابی از قفسه
ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود.
اما نه شیفته ی کلمات کتاب ..
بلکه شیفته ی یادداشتهایی با مداد,
که در حاشیه ی صفحات آن به چشم می‌خورد.
دست خطی لطیف که بازتابی از ذهنی هوشیار و درون بین
و باطنی ژرف داشت.
در صفحه ی اول ” جان” توانست نام صاحب کتاب را بیابد:
“دوشیزه هالیس می نل"
با اندکی جست و جو و صرف وقت
توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند.
” جان ” برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود
از او درخواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد.
روز بعد جان سوار کشتی شد
تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود.
در طول یکسال و یک ماه پس از آن ,
آن دو به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند.
هر نامه همچون دانه ای بود
که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد
و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد.
جان درخواست عکس کرد،
ولی با مخالفت ” میس هالیس ” روبه رو شد.
به نظر هالیس اگر ” جان ” قلبا به او توجه داشت
دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد.
ولی سرانجام روز بازگشت ” جان ” فرا رسید
آن ها قرار نخستین ملاقات خود را گذاشتند :
۷ بعد الظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک.
هالیس نوشته بود :
" تو مرا خواهی شناخت
از روی گل سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت ."
بنابراین راس ساعت ۷ بعدالظهر ” جان ” به دنبال دختری می گشت
کهقلبش را سخت دوست می داشت
اما چهره اش را هرگز ندیده بود.
ادامه ی ماجرا را از زبان خود " جان " بشنوید:
زن جوانی داشت به سمت من می‌آمد,
بلند قامت و خوش اندام
موهای طلایی‌اش در حلقه‌های زیبا ،
کنار گوش‌های ظریفش جمع شده بود.
چشمان آبی رنگش به رنگ آبی گل ها بود
و در لباس سبز روشنش به بهاری می مانست
که جان گرفته باشد
من بی اراده به سمت او قدم برداشتم ,
کاملا بدون توجه به این که او آن نشان گل سرخ را
بر روی کلاهش ندارد.
اندکی به او نزدیک شدم .
لب هایش با لبخند پرشوری از هم گشوده شد
اما به آهستگی گفت ” ممکن است اجازه دهید عبور کنم ؟"
بی‌اختیار یک قدم دیگر به او نزدیک شدم و
در این حال میس هالیس را دیدم.
تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود
زنی حدودا 50 ساله ..
با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود.
اندکی چاق بود و
مچ پای نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند.
دختر سبز پوش از من دور می شد و
من احساس کردم که بر سر یک دوراهی قرارگرفته ام.
از طرفی شوق و تمنایی عجیب
مرا به سمت آن دختر سبز پوش فرا میخواندو
از سویی علاقه ای عمیق به زنی
که روحش مرا به معنای واقعی کلمه مسحور کرده بود
به ماندن دعوتم می کرد.
او آن جا ایستاده بود با صورت رنگ پریده و چروکیده اش
که بسیار آرام و موقر به نظر می رسید.
و چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید.
دیگر به خود تردید راه ندادم.
با کتاب جلد چرمی آبی رنگی که در دست داشتم
و در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد جلو رفتم.
از همان لحظه فهمیدم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود.
اما چیزی به دست آورده بودم که ارزشش حتی از عشق بیشتر بود.
دوستی گرانبهایی که می توانستم همیشه به آن افتخار کنم.
به نشانه ی احترام و سلام خم شدم
و کتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم.
با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم
از تلخی ناشی از تاثری که در کلامم بود متحیر شدم.
من ” جان بلانکارد” هستم و شما هم باید دوشیزه می نل باشید.
از ملاقات شما بسیار خوشحالم
ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟
چهره ی آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد
و به آرامی گفت: فرزندم من اصلا متوجه نمی‌شوم!
ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت
و هم اکنون از کنار ما گذشت..
از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم
و گفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که
او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست.
او گفت که این فقط یک امتحان است!f
ﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﻫﺎ ﺷﻌﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﺑﺪﻭﻥ ﺷﻬﻮﺕ،
ﺑﻪ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﺷﻬﻮﺕ ﺩﺍﺩ ﺑﺪﻭﻥ ﺷﻌﻮﺭ،
ﻭ ﺑﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺮ ﺩﻭ ﺭﺍ ....
ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺷﻌﻮﺭﺵ ﺑﻪ ﺷﻬﻮﺗﺶ ﻏﻠﺒﻪ ﮐﻨﺪ ﺍﺯ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺑﺎﻻﺗﺮ ﺍﺳﺖ،
ﻭ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺷﻬﻮﺗﺶ ﺑﺮ ﺷﻌﻮﺭﺵ ﻏﻠﺒﻪ ﮐﻨﺪ ﺍﺯ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﭘﺴﺖ ﺗﺮ
ﭘﺲ ﺍﯼ ﺍﻧﺴﺎﻥ ؛ ﺩﺭﯾﺎﺏ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﺪﺍﻣﯿﻦ ﺳﺮﺯﻣﯿﻨﯽ ؟❤

 
لینک یادداشت
wonderer
wonderer چهارشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۴
میز شطرنج در گوشه ای از پارک. رها نشسته، سر در گوشی اش دارد. شایان با دو لیوان یک بار مصرف کاغذی که دارد چک و چوله می شود و از آن چای می ریزد و دستش می سوزد به سمت رها می رود. بی مقدمه شروع به صحبت می کند و می نشیند. انگار مهم تر از حرفی که می خواهد بزند پرت کردن حواس رها از گوشی و آوردنش در دنیایی واقعی است. دنیایی که در آن چایی داغی دست های شایان را سوزانده.

شایان: کلا هر کسی تو زندگی باهات مواجه شد دنبال این بگرد که این چی میگه؟ یعنی فلسفه وجودی اینکه اومدی تو زندگیت چیه؟

رها: الان فلسفه وجودی تو چیه؟

شایان: فلسفه وجودی خودم یا فلسفه وجودی اینکه اومدم تو زندگی تو؟

رها: اومدی تو زندگی من ...

شایان: من که نمی دونم اونو. خودت باید بفهمی. من فلسفه وجودی اومدن تو توی زندگیمو می دونم.

رها: خب اون چیه؟

رها دیگه بیخیال گوشی میشه و اونو وارونه میذاره روی میز. شایان که به هدفش رسیده موضوع گفتگو رو عوض می کنه

شایان: تو کلا اومدی که من یه چیزیو خوب بفهمم. اینکه من یه آدم شاخی ام. تو که اومدی تازه قدر خودمو دونستم. بالاخره دختری به خوشگلی تو با هر پسری که نمی پره.

رها دوباره گوشی اش را بر می دارد و به ادامه ی حرف های شایان بی توجهی می کند. شایان که منتظر پاسخی شایسته برای این شیرین زبانی دو نبشه است نبات را داخل لیوان هم می زند.

رها: حالا که اینو فهمیدی پس دیگه موندن من فلسفه ای نداره.

شایان که چایی اش را می خورد با شنیدن این حرف سوزش را در دهانش حس می کند.

شایان: اجازه بده. فلسفه بودن هر آدمی تو زندگیت قابل تغییره. مثلا فلسفه وجودی پدرت تو زندگیت توی هر دوره ای فرق می کنه. حتی موقعی که بابات بمیره یه فلسفه خاصی می تونه داشته باشه برات. سالها بعد مرگش این باز عوض می شه.

رها: پاشو بیا دنبالم می خام برم دستشویی

شایان: چیزی شده؟

هر دو از روی صندلی ها پا شده اند و به سمت دستشویی می روند. رها شبیه کسی است که نیاز به کمک دارد و به بازوی شایان آویزان است. لیوان چایی رها پر است و شایان اندکی بیشتر از آن چایی نخورده.

 
 رویایی نویس ها (37 یادداشت)
این گروه به اشعار وداستان ها رویایی میپردازد