گروه ها جستجو فایل ها تماس با ما پرداخت اینترنتی قبض ورود
  تبلیغات
لینک یادداشت
manisa
manisa یکشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۳
نقد و بررسی داستان کوتاه (حاجی مراد)
معرفی نویسنده:

صادق هدایت پسر اعتضاد الملک در 28 بهمن 1281 شمسی در تهران متولد شد.درسال 1330 برای تحصیل به فرانسه رفت.او در پاریس داستانهای مشهور:سه قطره خون،افسانه آفرینش،زنده به گور،نمایشنامه پروین،فواید گیاهخواری و... نوشت.پس از مراجعت به ایران در سال 1315 به شهرهای بمبیی و تاشکند و چند شهر دیگر ازبکستان سفر کرد و زبان پهلوی را یاد گرفت.در سال 1309 دوباره به پاریس رفت و 4 ماه بعد در همانجا خودکشی کرد.هدایت به زبانهای انگلیسی و فرانسه آشنایی داشت.علاوه بر نوشتن مقالات،داستانها و سفرنامه ها،چند کتاب از جمله:گجسته ابالش،کارنامه اردشیر بابکان،یادگار جاماسب و شهرستانهای ایران را از زبان پهلوی به فارسی برگردانید.همچنین داستانهایی مانند:دیوار،میخ و... از زبان فرانسه به فارسی ترجمه نمود.

هدایت از نویسندگان معروف ادبیات فارسی معاصر است.آثار او بارها به چاپ رسیده و تاثیر زیادی در ادبیات فارسی گذاشته و نیز به زبانهای بیگانه ترجمه شده است.(نقل از فرهنگ معین جلد 6)



خلاصه داستان:

حاجی مراد دکانداری پرفیس و افاده با ظاهری آراسته همراه شاگردش دکان برنج فروشی را میبندد و در بازار به راه می افتد.او که شهرت و اسم و رسمی یافته،با غرور بسیار به سلام و ادای احترام دکاندارهای بازار جواب میدهد.در کودکی پدرش فوت نمود و مادرش طبق وصیت شوهر تمام اموالشان را فروخت و همراه او و خواهرش به کربلا رفت.در آنجا پولها را که خرج کردند به گدایی افتادند.حاجی با زحمت به همدان نزد عمویش بازگشت.بعد از مرگ عمو چون حاجی تنها وارث او بود،همه دارایی از جمله دکان برنج فروشی و حتی لقب حاجی را از عمویش به ارث برد.او بعدها چند بار سراغ مادر و خواهرش را گرفت ولی آنان را نیافت.

اکنون حاجی مراد که در بازار شهرتی دارد،ازدواج میکند ولی همیشه با زنش شهربانو در جنگ و جدال است و او را کتک میزند.

بیشتر عصبانیتش از بچه دار نشدن است.دوستانش به او توصیه میکنند که مجددا ازدواج کند اما او که خودش جوان و زنش هم زیباست چنین کاری نمیکند.با این حال جنگ و زخم زبان زنش و کتک کاری ها ادامه دارد.افکار حاجی همیشه مشغول دعوا و درگیری با زنش است.گاهی فکر میکند برای گریز از آن همراه دوستانش به تفریح برود.او یک روز که از بازار به طرف منزل میرود و در راه صحنه های جدال و نیش زبان زنش را از خاطر میگذراند که مشهدی حسین صراف خواستگار قبلی خود را به رخ حاجی میکشاند،یکمرتبه احساس میکند زنش بدون توجه به او از کنارش عبور کرد.حاجی که افکارش سخت پریشان است از دیدن حاشیه سفید چادر زن مشهدی حسین او را اشتباها همسر خود میپندارد.درمقابل بی توجهی آن زن و بیرون آمدنش بدون اجازه از منزل،به رگ غیرت حاجی بر میخورد.زن را تعقیب میکند و حتی یک سیلی به او میزند. مردم دورشان جمع میشوند و کار آنان به آژان(پلیس) و نظمیه(کلانتری) میکشد.سرانجام حاجی مراد به اشتباه خود پی میبرد.او با پرداخت جریمه نقدی و تحمل پنجاه ضربه تازیانه در حضور مردم با آبروی بر باد رفته،سرافکنده و شرمسار به خانه باز میگردد و دو روز بعد زنش را طلاق میدهد.



شخصیتهای داستان:

حاجی مراد تنها شخصیت اصلی داستان است که نماینده تیپ یا گروهی از دکاندارهای بازاری کم سواد یا بی سواد در اواخر قاجاریه یا اوایل پهلوی میباشد.اینگونه افراد غرور و افاده ای فراوان دارند.به شهرت کاذب و مال و ثروت باد آورده مینازند.مایلند در اجتماع و حتی منزل همه چاکر و خدمت گزارشان باشند و قدمی از اطاعت آنان بیرون نگذارند.

شخصیتهای فرعی داستان:

1-شهربانو زن حاجی مراد،نمونه ای از زنان کاسبهای بازاری دهه های گذشته است.اینگونه زنان بدلیل کم آگاهی از فنون زندگی و شوهر داری همیشه به جای فراهم نمودن محیطی آرام در منزل،سعی میکنند در مقابل شوهرانشان با یستند و هرگونه بگو مگو و موضوع کوچکی را به جنگ و دعوا تبدیل کنند و مدام با زخم زبانهای تندشان شوهرانشان را عصبانی نمایند.

2-زن مشهدی حسین صراف،نمونه زنانی است که بدون متانت و دور اندیشی به جای حفظ آبرو و احترام خود و دیگران،در برخورد با هر موضوع کوچک فورا شروع به داد و فریاد و جاروجنجال میکنند و احترام خود و دیگران را زیر سوال میبرند و زمینه جنگ و دعوا های بعدی را فراهم میسازند.

3-دکاندارهای بازار،نماینده افرادی عامی و کم دانش اند که همه چیز زندگی را در ثروت و شهرت خلاصه میبینند و در مقابل ثروتمندان و افراد معروف به القاب دهن پرکن و کاذب خود را حقیر و ناچیز نشان میدهند.

4-مردم عادی کوچه و بازار،در هر جنگ و جدال اکثرا تماشاگر صحنه هستند و گاهی از روی دلسوزی یا غرض و مرض به عنوان میانجی یا شاهد ماجرا مداخله میکنند.

5-آژان یا پلیس،نمایندگان اجرای قانون و عدالت در دهه های گذشته که با تظاهر به وظیفه شناسی ضمن گرفتن رشوه از طرف یا طرفین دعوا به عنوان جریمه قانونی و بدون محاکمه عادلانه در انظار عمومی اقدام به تنبیه بدنی و خورد کردن شخصیت دیگران و رفع مسوولیت از خود میشدند.

6-حسن شاگرد دکان حاجی مراد،نمونه گروهی از شاگرد دکان ها و پادو های بازار های قدیم است که به خاطر مبلغی ناچیز جهت گذران زندگی از صبح تا غروب در خدمت ارباب خود است

7-مشهدی حسین صراف،در داستان حضور غیرمستقیم دارد و رقیب حاجی مراد در خواستگاری از شهربانو است که حاجی قلبا بسیار از او تنفر دارد البته این حالت رقابت اکنون هم در بین خواستگاران قبلی و بعدی دختران یا زنان وجود دارد.



راوی(زاویه دید) داستان:

سوم شخص مفرد (دانای کل) است زیرا در کنار شخصیت اصلی داستان یعنی حاجی مراد و شانه به شانه او در همه صحنه ها حضور دارد و علاوه بر آن اغلب به احوال و افکار شخصیت های فرعی داستان نیز آگاه است.



نقد و بررسی داستان:

داستان مربوط به مقطعی از زمان در دهه های گذشته از اواخر قاجاریه یا اوایل پهلوی است.در میان کسبه بازار آن زمان افرادی نظیر حاجی مراد یافت میشدند و شاید اکنون هم در بعضی از بازارهای سرپوشیده شهرهای قدیمی ایران بتوان نمون چنین افرادی را یافت که با مرگ پدر یا یکی از بستگان نزدیک به عنوان تنها وارث یک روزه راه صد ساله میپیمایند و به مال و ثروتی باد آورده میرسندو حتی بدون داشتن استحقاق و صلاحیت لقبی از گذشتگان خود را بر اسم خویش میافزایند و در بین مردم کسب شهرت و اعتبار میکنند.

طبعا ثروت و شهرت در انسان ایجاد غرور و قدرت میکند و اغلب عقل و عاطفه را از او میگیرد.ظاهر و باطن حاجی مراد بیانگر این مطلب است چنان که او با یکی دوبار سراغ گرفتن و نیافتن مادر و خواهرش آنان را به فراموشی سپرد.او با سر و وضعی آراسته و احساس برتری و غرور دوست دارد خود را به رخ دیگران بکشد و همه در مقابلش کرنش و احترام کنند.

منطق نادرست اینگونه افراد آنست که در همه جا و حتی منزل سالار و حاکم مطلق باشند.هیچکس در مقابلشان نایستد بلکه تسلیم خواسته ها و اموال آنان باشند و اگر مخالفتی ببینند متوسل به سرکوبی و کتک کاری میشوند غافل از آنکه چنین حالاتی برای دیگران قابل تحمل نیست و اطرافیان بخصوص اعضای خانواده را به سرپیچی و عکس العمل وا می دارد.

چنان که در داستان میبینیم،شهربانو زن حاجی مراد در مقابل بد رفتاری های شوهرش می ایستد و با پرخاش،توهین و زخم زبان های تند از شوهرش انتقام میگیرد.امثال حاجی مراد از یکسو سعی در یافتن بهانه برای توجیه بد اخلاقی های خود در منزل هستند و از سوی دیگر چون حاضر به کم شدن از ثروت باد آورده و شهرت و اعتبار خود نیستند،از پذیرفتن برخی امور که شرعی و جایز هم باشد خودداری مینمایند.

در متن داستان بجه دار نشدن عمده ترین بهانه بد خلقی حاجی مراد نسبت به زنش است در حالیکه توصیه دوستانش در مورد ازدواج مجدد را که صرف هزینه و ثروت به دنبال دارد نمی پذیرد.بسیاری از مردان هنگامی که اسمی از خواستگار قبلی زنشان را میشنوند،فطرتا غیرتشان تحریک میگردد و در درون خود نسبت به طرف احساس تنفر و حتی انتقام جویی میکنند بویژه اگر چنین اسمی را همراه با تعنه و زخم زبان از زن خود بشنوند.چنین حالتی آشکارا در حاجی مراد دیده میشود.او از شنیدن نام مشهدی حسین صراف خواستگار قبلی شهربانو،بسیار خشمگین و متنفر است. از متن داستان تا حدودی چنین احساس میشود که حاجی مراد علیرغم دیدن حاشیه سفید چادر زن رهگذر،اگرچه کفش و جوراب او با همسر خودش تفاوت دارد،شاید در درونش زن مشهدی حسین صراف را شناخته و عمدا به خاطر انتقام جویی از خواستگار قبلی شهربانو تظاهر به اشتباه و ندانم کاری میکند.دلیل دیگر این ظن آنست که چرا در بین تمام زنان شهر،حاجی، زن مشهدی حسین صراف را به جای زن خود اشتباه میگیرد!.

در جامعه بسیاری از زنان یا مردان کم ظرفیت و شتاب زده هستند که در برخورد با اشتباه یا سوء تفاهمی کوچک از سوی دیگران به جای حفظ آرامش،حل متین موضوع و حفظ احترام و آبروی خود و دیگران، مثل ترقه از جا میپرند و با صدای بلند به داد و فریاد و تهدید و پرخاش می پردازند و با گرد آوردن مردم به دور خود علاوه بر آبرو ریزی خویش و دیگران،زمینه جنگ و درگیریهای پیامد آن را نیز فراهم میسازند.زن مشهدی حسین صراف نمونه ای بارز است که به جای توقف محترمانه و متوجه کردن حاجی مراد به اشتباهش میتوانست مانع از سیلی خوردن خودش هم بشود.اما با جاروجنجال باعث آبرو ریزی خود و حاجی مراد میشود و سیلی زدن عجولانه حاجی به صورت زن از طرفی بیانگر خشم شدید او و از طرف دیگر شاید نشان ارضای حس انتقام جویی اوست که اگر شوهر زن یعنی مشهدی حسین صراف موضوع را بفهمد جنگ و دعوای اصلی آغاز میگردد.

در حکومت های فاسد گذشته ماموران اجرای قانون هم اغلب از آب گل آلود ماهی میگرفتند و با تظاهر به اجرای عدالت و انجام وظیفه ضمن گرفتن رشوه از طرف یا طرفین دعوا بعنوان جریمه قانونی بدون محاکمه عادلانه افراد ر در حضور عامه تنبیه میکردند و خوار و ذلیل می ساختند.چنانکه در مقطع زمانی داستان میبینیم رییس آزان ها بدون هیچگونه محاکمه عادلانه علاوه بر گرفتن پول نقد از حاجی مراد به عنوان جریمه قانونی دستور میدهد تا او را در حضور مردم تازیانه بزنند و آبرو و احترامش را در جامعه میبرند.

نتیجه درگیریهای بی مورد،کتک کاری ها و زخم زبان های زن و شوهر منجر به فروپاشی بنیان خانواده میگردد همانگونه که حاجی مراد همسرش را طلاق داد.

درون مایه(محتوی) داستان:

ثروت بدون رنج و باد آورده و شهرت و معروفیت کاذب موجب ایجاد غرور و تکبر در انسان میگردد.عقل سالم و احساس و عواطف انسانی را از بین میبرد و به جای خوشبختی موجب درگیری،انحراف،گمراهی و سرانجام متلاشی شدن زندگی میگردد.



منابع مورد استفاده:

۱-کتاب زنده بگور (صادق هدایت) انتشارات نگاه ۱۳۸۲

۲-فرهنگ معین (دکتر محمد معین) انتشارات امیرکبیر چاپ یازدهم ۱۳۷۶

۳-بر سمند سخن (دکتر نادر وزین پور) انتشارات فروغی چاپ اول ۱۳۶۶

۴-تاملی دیگر در باب داستان (ترجمه محسن سلیمانی) انتشارات حوزه هنر سازمان تبلیغات اسلامی چاپ چهارم ۱۳۶۸

 radin: عالی بود
 reza: درود
 
لینک یادداشت
abden
abden چهارشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۳

زهی عشق ، زهی عشق که ما راست خدایا ! / چه نغزست و چه خوبست چه زیباست خدایا !

از آن آب حیاتست که ما چرخ زنانیم / نه از کف و نه از نای نه دف‌هاست خدایا !

یقین گشت که آن شاه در این عرش نهانست / که اسباب شکرریز مهیاست خدایا !

به هر مغز و دماغی که درافتاد خیالش / چه مغزست و چه نغزست چه بیناست خدایا !

تن ار کرد فغانی ز غم سود و زیانی / ز تست آنک دمیدن نه ز سرناست خدایا !

نی تن را همه سوراخ چنان کرد کف تو / که شب و روز در این ناله و غوغاست خدایا !

نی بیچاره چه داند که ره پرده چه باشد / دم ناییست که بیننده و داناست خدایا !

که در باغ و گلستان ز کر و فر مستان / چه نورست و چه شورست چه سوداست خدایا !

ز تیه خوش موسی و ز مایده عیسی / چه لوتست و چه قوتست و چه حلواست خدایا !

از این لوت و زین قوت چه مستیم و چه مبهوت / که از دخل زمین نیست ز بالاست خدایا !

ز عکس رخ آن یار در این گلشن و گلزار / به هر سو مه و خورشید و ثریاست خدایا !

چو سیلیم و چو جوییم همه سوی تو پوییم / که منزلگه هر سیل به دریاست خدایا !

بسی خوردم سوگند که خاموش کنم لیک / مگر هر در دریای تو گویاست خدایا !

خمش ای دل که تو مستی مبادا به جهانی / نگهش دار ز آفت که برجاست خدایا !

ز شمس الحق تبریز دل و جان و دو دیده / سراسیمه و آشفته سوداست خدایا !
..

 
لینک یادداشت
dashakol
dashakol جمعه ۳۰ فروردین ۱۳۹۲
چوب دو سر گهی
له ولورده شده بود روی زمین مانند گهی که روی آن شاشیده باشند و دیگر قابل جمع شدن نباشد.مشخص نبود که سرش کدام طرف است و پایش کجا.سروته یکی شده بود.موجودیتش نامشخص بود.انگار دیگر درد هم به دردش نمی خورد،نه غمی نه غمگساری!شاید از درد بینهایت به نهایت درد رسیده بود.نه خانه ای نه لانه ای.گوشه ای پرت شده بود کنار خیابان پست و حقیر زندگی.

زندگی!

چه خوب بود همینجور که افتاده بود روی زمین می افتاد گوشه اتاق اون شب.....

انگاردنیا با یک قوه پستی پرتش کرده بود در بی آبان سیاه زندگی .نه تولدش را کسی جشن گرفته بود وحتما در مرگش هم کسی اشکی نمی ریخت.

هیچ کس نمی دانست چه کسی به اواجازه ورود به ویرانه تاریک دنیا راداده بود؟!

هرکسی که از کنارش رد میشد یا خودش را کنار میزد یا جلو دماغش را میگرفت بعضی ها هم مانند جنازه رویش پول پرت میکردند :شایدم جنازه بود.

کسی نمی داند چرا روی جنازه ها پول میریزند!!!.

یکی پول پرت میکرد ،بعضی ها هم بودند انگار پولها را جمع میکردند.یکی هم بدون هیچ توجه از کنارش رد میشد و یکی هم به دوستش گفت:عجب دوره و زمانه ای !!و مردم چه بیرحمند!چرا کسی نمی رود کمکش !دوستش با صدایی که انگار از ته قوطی بلند میشد یواش گفت:خوب برو کمکش کن!در حالی که شانه اش را بالا می انداخت گفت:« بیا بریم منظورم بقیه مردم بود.»

تاریکی هوا سایه سردوساکن و سنگین خودرا بر سرنوشتش انداخته بود..شاید مرده بود یا....

شاید هم مرگ باهاش لج بود. مانند چوب دوسر گهی .از اینجا رانده و ازآنجا مانده.

 
 متل (3 یادداشت)
داستان کوتاه و نقد آن