مشترک پیشه شوید!

Bishe RSS Feed
پیوند

-+ (+3)
Loading ... Loading ...

نوروز از دیدگاه امام خمینی(رحمه الله)

به سوى قبله عاشق نماز باید کرد
نسیم قدس به عشاق باغ مژده دهد
که دل ز هردو جهان بى نیاز باید کرد
کنون که دست به دامان سرو مى نرسد
به بید عاشق مجنون، نیاز باید کرد
غمى که در دلم از عشق گلعذاران است
دوا به جام مى چاره ساز باید کرد
کنون که دست به دامان بوستان نرسد
نظر به سرو قدى سرفراز باید کرد(١)
این عید سعید عید حزب الله است
دشمن زشکست خویشتن آگاه است
چون پرچم جمهورى اسلامى ما
جاوید به اسم اعظم الله است(٢)
پی نوشت:دیوان شعر امام خمینى(ره)، ص ٨٠و٩۶، چاپ ششم، دفتر نشر آثار حضرت امام(ره)، سال ۱۳۷۴ شمسى

-+
Loading ... Loading ...

صدای خنده هایت را به من عیدی بده

یا مقلب القلوب و الابصار … یا مدبر اللیل و النهار … یا محول الحول و الاحوال … حول حالنا الی احسن الحال …

به نام خدای من … خدای سال نو … خدای همهء چیزهای تازه … خدای خوب لحظهء تحویل سال … خدای ماهی قرمزهای توی تنگ سفرهء هفت سین امسال … خدایی که به اندازهء من پاپیون های صورتی تورتوری سفره هفت سین مان را دوست میدارد …

(( تو نزدیکی که ماهی ها به سمت خونه برگشتن ، به عشقت راه دریا رو بازم وارونه برگشتن

تو این دنیا یه آدم هست که دنیاشو تو می بینه ، کسی که پای هفت سینت یه عمره سیب می چینه

کنار سبزه و سکه کنار آب و آیینه ، تموم لحظه های شب سکوتت هفتمین سینه

تو هم درگیر تشویشی مثه حالی که من دارم ، برای دیدنت امشب تموم سال بیدارم

هوای خونه برگشته تموم جاده بارونه ، یه حسی تو دلم میگه تو نزدیکی به این خونه … ))

امروز نیمه های شب اول فروردین ماه سال هزار و سیصد و هشتاد و نه …. هشتاد و نه … توی دهنم هنوز سخت میچرخد … این اولین باری است که سالم را به این عدد مینویسم … سلام هشتاد و نه … سلام …

گاهی وقتها سلام فقط یک کلمهء ساده نیست … سلام گاهی وقتها یعنی … یعنی … نه معنی کردنی نیست … مثل خیلی از جمله ها و کلمه های دیگر که هرکسی یک جور معنایشان میکند … توی فرهنگ لغت من همه چیز طور دیگریست … کلمه ها حق دارند آزادانه هر کدام خودشان را معنی کنند … و اکثر جمله ها بدون توجه به چشم های گوینده معنای کاملی ندارند … سلام ، فهمیدی ؟!! …

امسال باید سال عجیبی باشد … من درست از روز عید سرما خورده ام … یک اتفاق جدید که حسابی به فال نیک گرفتمش … این عطسه های مدام و پشت سر هم یعنی صبر کن مهسا ، امسال کلی خوشبختی توی راه است … امسال سفرهء هفت سین مان هم صورتی بود … من خیلی دختر خوشبختی هستم چون رنگ دارم … رنگی که مال خودم شده …

سال که تحویل میشود انگار خیلی چیزها به ته میرسند و دیگر لزومی ندارد که آدم خودش را مسئول ادامه دادن خیلی چیزها بداند … سال که تحویل میشود انگار خدا به آدم دوباره یک حق انتخاب بزرگ میدهد … هشتاد و هشت خیلی اتفاق ها توی خودش داشت … من همهء این اتفاق ها را با تمام وجودم تجربه کردم ، چیزی از قلم نیفتاد ، من به هیچ حس تازه ای نه نگفتم … هشتاد و هشت توی مه شروع شد ، انگار خواب و بیدار بودم که رسید ، بعد خیلی اتفاق ها افتاد ، قهر ، آشتی ، اسباب کشی ، نفرت ، عشق ، جنگ ، صلح … برای خیلی چیزها گریه کردم ، برای خیلی چیزها ذوق کردم … اما امروز اینجا نشستم و به همهء هشتاد و هشت ، ریز ریز میخندم … من خیلی بهترم ، خیلی بهتر از پارسال ، همه چیز دست به دست هم داد که من بزرگ شوم … مثل کرم ابریشمی که توی پیله دست و پا میزد ، باید پروانه میشدم … شدم ، خوب نگاهم کن ، گفتم که من زیادی اهلی شده ام رفیق … و پرچم سفیدم را به نشانهء دوستی با هشتاد و هشت بالا میبرم … آخیش …

کاش فقط یک چیز اتفاق نمی افتاد … خاکم … خاکم حیف شد … مردمم حیف شدند … انگار گرد مرگ پاچیدند … یادم که می افتد گریه ام میگیرد … به من خیلی خوش گذشت توی روزهایی که با هم توی شلوغی ها خودمان را ، حقمان را داد میزدیم … ولی … ولی بد کردند …

بی خیال رفیق … باید از اول شروع کرد … مهم نیست خاکمان کجاست … مهم نیست کجای دنیا زندگی میکنیم … مهم من و توییم که دلمان کجاست … دل من پیش تو … دل من پیش خیلی ها که دوستشان دارم …آخ دل من … دل تو کجاست گلکم …. رفیقم ، مثل پارسال … مثل پارسال هیچ چیزی جز دلم برای عیدی دادن به تو ندارم … دلم … دلم مال تو … مال تو که دلت دریاست …

کلی تشکر توی دلم جمع کرده ام … یک سال تشکر … ممنونم … دوست دارم بعضی جمله های قشنگ را بدزدم … پس میدزدم … یک دنیا ممنونم … با لحن خودم مینویسم … ممنونم بابت … بابت یک سال که کنارم با بد و خوبم ساختی … رفیق ممنونم که من و این همه سر به هوایی هایم را تاب آوردی … ممنونم از … مهشیدم ، سارایم ، سپیدم … نسترنم و مصطفی یش … نیلوفرم … بابت بهار و زمستان … که اصلا برایم خوب نبود … و توی این ناخوشی همراهم بودند … بابت تابستان از خودم تشکر میکنم که تنهایی بزرگ شدم … بابت بهار هم که قبلا توی همان روزها نوشته بودم و تشکرها را کرده بودم از سه تا رفیق خوبم که خودشان میدانند و نباید به دلایل امنیتی اسم بیاورم …

آخیش … خیلی راحتم … هشتاد و نه انگار جای لم دادن شده برای من … منی که یک سال بی وقفه دویده ام … جایی که الان هستم خیلی آب و هوای بهتری دارد … خوشحالم … زیادی توی راه بودم … خیلی وقتها بین راه زیادی ایستادم … اما مهم امروز بود ، اینجا که به موقع رسیدم … درست اول بهار … نگاه کن این روزها به بهانهء بهار حسابی پشت پلکم را سایهء سبز میزنم … سبز و صورتی خیلی به من میاید … و به تو شاید آبی کم رنگ …

عادتم شده … با این که توی دلم خبری نیست اما توی خیلی از جمله هایی که مینویسم ردپای یک نفر هست … من عاشق نبودم ، نیستم … من فقط تصمیم گرفته بودم کسی را دوست داشته باشم … شاید انتخابم اشتباه بود … اتفاق ساده ای توی دل من افتاد و آن قدر یکهویی بود که هیچ کس باور نکرد …

همیشه دلم میخواست توی بیست سالگی ام عاشق شوم ، توی مدرسه عین قصه ها دل ببندم به بغل دستی ام ، به بهانهء خوش خطی اش جزوه اش را قرض بگیرم و لابلای برگه هایش نقاشی کنم ، توی راهروها هی جلوی هم سبز شویم ، من از خوراکی هایم تعارفش کنم ، توی کیفش نامه بندازم ، لای دفترم نامه بگذارد ، روی تخته در و دیوار و صندلی برای هم شعر بنویسیم … شاید به نظر خیلی از آدم بزرگها این قصه ها بی نمک باشد اما برای من آرزو بود … سعی کردم اما نشد … من عاشق نبودم … او حوصله نداشت … و از ما گذشته بود …

همیشه یک پای قضیه میلنگد … نه من بچه مدرسه ای بودم ، نه بغل دستی ای در کار بود … من اشتباه انتخاب کردم … خیلی عجیب است ، من هیچ وقت توی انتخاب همبازی اشتباه نمیکردم … اما مشکل اینجا بود که توی دنیای آدم بزرگها رسم نشده بود که دخترهای خوب انتخاب کنند … تا صد سال بعد هم اجازه نمیدهم که من پشت ویترین باشم و تماشاچی ها انتخابم کنند … نه من مردتر از اینم که پای حرفم نباشم … بخدا قسم که پای حرفهایم جمله به جمله کلمه به کلمه هستم اما … زمان ، زمان بعضی احساسها را خیلی کمرنگ میکند و من آدمم … بهانه جور نمیکنم ، دارم آدم بودنم را به رخ خودم میکشم … من آدمم ، آدمی که حق دارد دوست داشته باشد و نداشته باشد … من شروع نکرده تمام کردم …

نشد و نباید میشد … وقتش نبود ، من به اندازهء دوست داشتن بزرگ نبودم … اما بزرگ شدم … یاد گرفتم … برای دوست داشته شدن وقت دارم اما مهم دوست داشتن بود که یادش گرفتم … دلم میخواهد از همین جا دهن کجی کنم به همهء اتفاقهایی که افتاد و من محکمتر از آنها بودم …

بعضی اسم ها خوب توی دهن میچرخند … عادتم شده … خیلی کارها و حرفها عادتم شده … مهم توی قلبم است که خیال همه راحت ، خبری نیست که نیست …

نمیخواهم پیش پیش حرف بزنم … اما ته دلم حس خوبی هست … وقتش که بشود همه چیز یکهو جفت و جور میشود … من خوشبخت به دنیا آمدم … شک ندارم که خیلی اتفاق های خوب توی راه هست و این سال نو رسیده هیچ ربطی به سال قبل نخواهد داشت … وقتی قرار باشد آدم یک اسم را فراموش کند ، طوری فراموشش میشود که انگار هیچ وقت نبوده … همین چند روز پیش داشتم نوشته های هشتاد و ششم را میخواندم هیچ کدامشان را یادم نبود … ما آدمها به طرز عجیبی فراموش کاریم … وقتی هم که قرار به دوست داشتن باشد ، هیچ چیز نمیتواند جلوی اتفاق افتادنش را بگیرد …

آدمی که دوست میدارد هرگز نمیمیرد … من توی دوست داشتن همیشه به طرز فوق العاده ای ولخرجی میکنم و این خیلی خوب است … خوشحالم که زیادی گرمم … خوشحالم که بلند میخندم ، که بی خیالم ، که بلند حرف میزنم ، که جیغ جیغو ام ، که لوسم … خوشحالم که هستم … اگر خدا دوستم نداشت هیچ وقت مهسایش را این طوری نمی آفرید … حالا که هستم یعنی همین طوری میخواهدم … و خدای من آن قدر خوب و مهربان هست که هیچ آدمی را روی زمین بدون همبازی نگذارد … من همبازی ام را بالاخره پیدا میکنم … مطمئنم … شاید او هم همین الان دارد دنبال من میگددد … همهء آدمها دنبال یکی هستند … استثنا ندارد … و همهء ما ارزش گشتن داریم … دنبالم باش … دنبالت هستم …

قصهء ماهی کوچولو جهانی شده … من ماهی کوچولوی یک اقیانوس بزرگم … حق با تو بود رفیق ، من با این همه شادی و انرژی به درد قصه های غم انگیز نمیخورم … هه ، منی که به گریه های خودم میخندم … برای دوست داشتن ، برای عاشق بودن توی دنیای کودکانهء من حتی ، گریه لازم نیست … من ته همهء قصه ها را بلدم شاد شاد تمام کنم … بخند ، میخندم … من عاشق خندیدنم … دیدی به همین راحتی همهء قصه های تلخمان را شاد تمام کردیم …

من مطمئنم یک نفر هست توی این دنیا که فقط و فقط دنبال مهساست … دنبال دختری که از ته ته قلبش مینویسد و دوست میدارد … دنبال یک ماهی کوچولوی صورتی که خیلی خیلی بلند میخندد …

دنیا به اندازهء خوشبختی همهء ما جا دارد … نمیفهمم چرا آدم بزرگها این قدر همه چیز را سخت میگیرند … حتی داشتن هم سخت نیست ، کافیست از ته ته دلت بخواهی … اگر نداریم حتما نخواستیم … فکر نمیکنم هیچ چیز توی این دنیا بیشتر از دوست داشتن ارزش داشته باشد … و دلم به حال آدمهایی که با غرور و ترس و هزار تا بهانهء دیگر فرصت دوست داشتن را از خودشان میگیرند میسوزد … دلم به حال آدمهای بد اخلاق و عصبانی و تنها و بدجنس و بی تفاوت و دروغگو خیلی خیلی میسوزد …

نفس راحتی میکشم … خوشبختی ام را ها میکنم توی هوا … کاش این خوشبختی هم مثل سرماخوردگی واگیردار بود … شاید هم باشد … بیا ، بیا آدم بزرگ جان ، بیا یک مدت هم که شده توی هوای دنیای من نفس بکش … توی قاشق دهنی من غذا بخور … رفیق ، من فهمیدم من و تو از هم گرفتیم ، این مریضی عجیب غریب کودکانگی را از هم گرفتیم ، قاشق دهنی همیشه کار خودش را میکند … پس تف به بهداشت و این جور چیزها … هه ، من از روی زمین زیر پای تو قاشق بستنی ام را برمیدارم ، باید بستنی بخوریم ، باید بخندیم … به هر بهانه ای … اصلا به من بخند … به من که دارم دیوانه وار زندگی را سر میکشم تا ته … تا ته …

یک راز بزرگ … ماهی ها عاشق نمیشوند … ماهی ها فقط بلدند دوست داشته باشند و قلبشان را تقسیم کنند بین دوست داشتنی هایشان … ماهی ها خیلی کم حافظه اند … خیلی … توی امروز زندگی میکنم و میتوانم امروز را به اندازهء تمام سالهایی که زندگی کرده ای دوستت داشته باشم … فردا مال ساکنانش … تو اینجایی توی امروز و من روبه روی تو … این قدر قدرت دارم که هزار بار هم که قصد رفتن کنی ، خنده خنده برت گردانم و اگر برنگرداندم یعنی …

پشت سرم بیا … خودم را میزنم به نفهمی … نه من نمیفهمم که تو به هوای من این راه طولانی را داری میایی … آخ که چه حالی دارد نفهمی … من دیگر هیچ چیز را نمیخواهم که حدس بزنم … غافلگیر خواهیم شد رفیق … میدانم میدانم …

سال نو مبارک … شاید این آخرین عید زندگی من باشد پس … پس دوستت دارم خیلی زیاد … من فقط مینویسم که زنده باشم ، ما جزء بزرگی از تاریخ خواهیم شد … دست کم نگیر این دختر کوچولو را ، دارم ثبت میکنم خودم و تو را که ماندنی باشیم …

مهم نیست کی هستیم و کجا ، چیزی که به ما ارزش میدهد دوست داشتن است و باور کن که من و تو هم اگر فراموش کنیم قانون جعبهء مداد رنگی ها را دیگر ارزش ماندن نداریم … یادت هست ؟! … قانون جعبهء ما اهلی کردن و اهلی شدن بود و ایستادن پای آنچه که اهلی می کنیم ، و این که با چشم دلمان ببینیم … میدانم و فراموش نمیکنم هرگز و هرگز که دستهای من وقتی قدرتمندند که به دستهای تو زنجیر باشند … مشت گره شده هیچ وقت هیچ کس را نجات نخواهد داد ولی دستهای گره شده دنیا را نجات میدهد …

دوستت دارم ، تو را ، او را و کسی را … صدای خنده هایت را به من عیدی بده …

مهسا

-+
Loading ... Loading ...

نوروز آریایی تان پیروز

به نام او که خود بهاریست و بهار و بهاری ها را دوست دارد

دوباره بهاره و باغ دل هر عاشق
پر شده از سوسن و یاس و شقایق
دوباره بهاره و میزنه بارون پشت شیشه
خدا کنه بهار بمونه پیشمون تا همیشه
میخواستم عید رو به همه ی دوستانم تبریک بگم از بهترین دوست هام گرفته تا اون دوست هایی که چند ساله منو فراموش کردن ولی یادشون توی خاطرات من هست و حتی دوستانی که تا به حال ندیدمشان ولی حکم یک دوست رو برام دارند
سایه حق
سلام عشق
سعادت روح
سلامت تن
سرمستی بهار
سکوت دعا
سرور جاودانه
این است هفت سین آریایی
نوروز مبارک

هر روزتان نوروز فالتون و حالتون همیشه پیروز
سرزمین دلتان سبز سبز سبز بهاری بهاری بهاری باشه
=============================================
پ.ن دوباره بهاره رو خودم گفتم
پ.ن سال هشتادو هشت از اول تا آخرش برام خوب نبود ولی این ساعت ها و لحظه های آخرش برعکس بقیه روزاش خیلی شیرین و دلچسبه خدا کنه هشتاد و نه مثل لحظه های آخر هشتاد و هشت باشه
باز هم عید آریایی رو بهتون تبریک میگم

-+ (+1)
Loading ... Loading ...

نوروز مبارک

ییلاق، کرانه ای است تا تازه شویم

لبخند، ترانه ای است تا تازه شویم

در دفتر روزهای پیوسته به هم

نوروز، بهانه ای است تا تازه شویم

-+
Loading ... Loading ...

هفت سین …

هفت سین …
عطردل انگیز سبزی هفت سین خونه ی مادر ، ما دیگه تموم و کمال از یادمون رفته …
گره ی سبزه ای که به این زودی ها وا نشه سختیش هم برا اونی که گرهش زده و هم برا اون سبزه …
خدا به داد دل اونهایی برسه که سر سفره ی عیدانه جای خالی عزیزی رو دارند …