یا مقلب القلوب و الابصار … یا مدبر اللیل و النهار … یا محول الحول و الاحوال … حول حالنا الی احسن الحال …
به نام خدای من … خدای سال نو … خدای همهء چیزهای تازه … خدای خوب لحظهء تحویل سال … خدای ماهی قرمزهای توی تنگ سفرهء هفت سین امسال … خدایی که به اندازهء من پاپیون های صورتی تورتوری سفره هفت سین مان را دوست میدارد …
(( تو نزدیکی که ماهی ها به سمت خونه برگشتن ، به عشقت راه دریا رو بازم وارونه برگشتن
تو این دنیا یه آدم هست که دنیاشو تو می بینه ، کسی که پای هفت سینت یه عمره سیب می چینه
کنار سبزه و سکه کنار آب و آیینه ، تموم لحظه های شب سکوتت هفتمین سینه
تو هم درگیر تشویشی مثه حالی که من دارم ، برای دیدنت امشب تموم سال بیدارم
هوای خونه برگشته تموم جاده بارونه ، یه حسی تو دلم میگه تو نزدیکی به این خونه … ))
امروز نیمه های شب اول فروردین ماه سال هزار و سیصد و هشتاد و نه …. هشتاد و نه … توی دهنم هنوز سخت میچرخد … این اولین باری است که سالم را به این عدد مینویسم … سلام هشتاد و نه … سلام …
گاهی وقتها سلام فقط یک کلمهء ساده نیست … سلام گاهی وقتها یعنی … یعنی … نه معنی کردنی نیست … مثل خیلی از جمله ها و کلمه های دیگر که هرکسی یک جور معنایشان میکند … توی فرهنگ لغت من همه چیز طور دیگریست … کلمه ها حق دارند آزادانه هر کدام خودشان را معنی کنند … و اکثر جمله ها بدون توجه به چشم های گوینده معنای کاملی ندارند … سلام ، فهمیدی ؟!! …
امسال باید سال عجیبی باشد … من درست از روز عید سرما خورده ام … یک اتفاق جدید که حسابی به فال نیک گرفتمش … این عطسه های مدام و پشت سر هم یعنی صبر کن مهسا ، امسال کلی خوشبختی توی راه است … امسال سفرهء هفت سین مان هم صورتی بود … من خیلی دختر خوشبختی هستم چون رنگ دارم … رنگی که مال خودم شده …
سال که تحویل میشود انگار خیلی چیزها به ته میرسند و دیگر لزومی ندارد که آدم خودش را مسئول ادامه دادن خیلی چیزها بداند … سال که تحویل میشود انگار خدا به آدم دوباره یک حق انتخاب بزرگ میدهد … هشتاد و هشت خیلی اتفاق ها توی خودش داشت … من همهء این اتفاق ها را با تمام وجودم تجربه کردم ، چیزی از قلم نیفتاد ، من به هیچ حس تازه ای نه نگفتم … هشتاد و هشت توی مه شروع شد ، انگار خواب و بیدار بودم که رسید ، بعد خیلی اتفاق ها افتاد ، قهر ، آشتی ، اسباب کشی ، نفرت ، عشق ، جنگ ، صلح … برای خیلی چیزها گریه کردم ، برای خیلی چیزها ذوق کردم … اما امروز اینجا نشستم و به همهء هشتاد و هشت ، ریز ریز میخندم … من خیلی بهترم ، خیلی بهتر از پارسال ، همه چیز دست به دست هم داد که من بزرگ شوم … مثل کرم ابریشمی که توی پیله دست و پا میزد ، باید پروانه میشدم … شدم ، خوب نگاهم کن ، گفتم که من زیادی اهلی شده ام رفیق … و پرچم سفیدم را به نشانهء دوستی با هشتاد و هشت بالا میبرم … آخیش …
کاش فقط یک چیز اتفاق نمی افتاد … خاکم … خاکم حیف شد … مردمم حیف شدند … انگار گرد مرگ پاچیدند … یادم که می افتد گریه ام میگیرد … به من خیلی خوش گذشت توی روزهایی که با هم توی شلوغی ها خودمان را ، حقمان را داد میزدیم … ولی … ولی بد کردند …
بی خیال رفیق … باید از اول شروع کرد … مهم نیست خاکمان کجاست … مهم نیست کجای دنیا زندگی میکنیم … مهم من و توییم که دلمان کجاست … دل من پیش تو … دل من پیش خیلی ها که دوستشان دارم …آخ دل من … دل تو کجاست گلکم …. رفیقم ، مثل پارسال … مثل پارسال هیچ چیزی جز دلم برای عیدی دادن به تو ندارم … دلم … دلم مال تو … مال تو که دلت دریاست …
کلی تشکر توی دلم جمع کرده ام … یک سال تشکر … ممنونم … دوست دارم بعضی جمله های قشنگ را بدزدم … پس میدزدم … یک دنیا ممنونم … با لحن خودم مینویسم … ممنونم بابت … بابت یک سال که کنارم با بد و خوبم ساختی … رفیق ممنونم که من و این همه سر به هوایی هایم را تاب آوردی … ممنونم از … مهشیدم ، سارایم ، سپیدم … نسترنم و مصطفی یش … نیلوفرم … بابت بهار و زمستان … که اصلا برایم خوب نبود … و توی این ناخوشی همراهم بودند … بابت تابستان از خودم تشکر میکنم که تنهایی بزرگ شدم … بابت بهار هم که قبلا توی همان روزها نوشته بودم و تشکرها را کرده بودم از سه تا رفیق خوبم که خودشان میدانند و نباید به دلایل امنیتی اسم بیاورم …
آخیش … خیلی راحتم … هشتاد و نه انگار جای لم دادن شده برای من … منی که یک سال بی وقفه دویده ام … جایی که الان هستم خیلی آب و هوای بهتری دارد … خوشحالم … زیادی توی راه بودم … خیلی وقتها بین راه زیادی ایستادم … اما مهم امروز بود ، اینجا که به موقع رسیدم … درست اول بهار … نگاه کن این روزها به بهانهء بهار حسابی پشت پلکم را سایهء سبز میزنم … سبز و صورتی خیلی به من میاید … و به تو شاید آبی کم رنگ …
عادتم شده … با این که توی دلم خبری نیست اما توی خیلی از جمله هایی که مینویسم ردپای یک نفر هست … من عاشق نبودم ، نیستم … من فقط تصمیم گرفته بودم کسی را دوست داشته باشم … شاید انتخابم اشتباه بود … اتفاق ساده ای توی دل من افتاد و آن قدر یکهویی بود که هیچ کس باور نکرد …
همیشه دلم میخواست توی بیست سالگی ام عاشق شوم ، توی مدرسه عین قصه ها دل ببندم به بغل دستی ام ، به بهانهء خوش خطی اش جزوه اش را قرض بگیرم و لابلای برگه هایش نقاشی کنم ، توی راهروها هی جلوی هم سبز شویم ، من از خوراکی هایم تعارفش کنم ، توی کیفش نامه بندازم ، لای دفترم نامه بگذارد ، روی تخته در و دیوار و صندلی برای هم شعر بنویسیم … شاید به نظر خیلی از آدم بزرگها این قصه ها بی نمک باشد اما برای من آرزو بود … سعی کردم اما نشد … من عاشق نبودم … او حوصله نداشت … و از ما گذشته بود …
همیشه یک پای قضیه میلنگد … نه من بچه مدرسه ای بودم ، نه بغل دستی ای در کار بود … من اشتباه انتخاب کردم … خیلی عجیب است ، من هیچ وقت توی انتخاب همبازی اشتباه نمیکردم … اما مشکل اینجا بود که توی دنیای آدم بزرگها رسم نشده بود که دخترهای خوب انتخاب کنند … تا صد سال بعد هم اجازه نمیدهم که من پشت ویترین باشم و تماشاچی ها انتخابم کنند … نه من مردتر از اینم که پای حرفم نباشم … بخدا قسم که پای حرفهایم جمله به جمله کلمه به کلمه هستم اما … زمان ، زمان بعضی احساسها را خیلی کمرنگ میکند و من آدمم … بهانه جور نمیکنم ، دارم آدم بودنم را به رخ خودم میکشم … من آدمم ، آدمی که حق دارد دوست داشته باشد و نداشته باشد … من شروع نکرده تمام کردم …
نشد و نباید میشد … وقتش نبود ، من به اندازهء دوست داشتن بزرگ نبودم … اما بزرگ شدم … یاد گرفتم … برای دوست داشته شدن وقت دارم اما مهم دوست داشتن بود که یادش گرفتم … دلم میخواهد از همین جا دهن کجی کنم به همهء اتفاقهایی که افتاد و من محکمتر از آنها بودم …
بعضی اسم ها خوب توی دهن میچرخند … عادتم شده … خیلی کارها و حرفها عادتم شده … مهم توی قلبم است که خیال همه راحت ، خبری نیست که نیست …
نمیخواهم پیش پیش حرف بزنم … اما ته دلم حس خوبی هست … وقتش که بشود همه چیز یکهو جفت و جور میشود … من خوشبخت به دنیا آمدم … شک ندارم که خیلی اتفاق های خوب توی راه هست و این سال نو رسیده هیچ ربطی به سال قبل نخواهد داشت … وقتی قرار باشد آدم یک اسم را فراموش کند ، طوری فراموشش میشود که انگار هیچ وقت نبوده … همین چند روز پیش داشتم نوشته های هشتاد و ششم را میخواندم هیچ کدامشان را یادم نبود … ما آدمها به طرز عجیبی فراموش کاریم … وقتی هم که قرار به دوست داشتن باشد ، هیچ چیز نمیتواند جلوی اتفاق افتادنش را بگیرد …
آدمی که دوست میدارد هرگز نمیمیرد … من توی دوست داشتن همیشه به طرز فوق العاده ای ولخرجی میکنم و این خیلی خوب است … خوشحالم که زیادی گرمم … خوشحالم که بلند میخندم ، که بی خیالم ، که بلند حرف میزنم ، که جیغ جیغو ام ، که لوسم … خوشحالم که هستم … اگر خدا دوستم نداشت هیچ وقت مهسایش را این طوری نمی آفرید … حالا که هستم یعنی همین طوری میخواهدم … و خدای من آن قدر خوب و مهربان هست که هیچ آدمی را روی زمین بدون همبازی نگذارد … من همبازی ام را بالاخره پیدا میکنم … مطمئنم … شاید او هم همین الان دارد دنبال من میگددد … همهء آدمها دنبال یکی هستند … استثنا ندارد … و همهء ما ارزش گشتن داریم … دنبالم باش … دنبالت هستم …
قصهء ماهی کوچولو جهانی شده … من ماهی کوچولوی یک اقیانوس بزرگم … حق با تو بود رفیق ، من با این همه شادی و انرژی به درد قصه های غم انگیز نمیخورم … هه ، منی که به گریه های خودم میخندم … برای دوست داشتن ، برای عاشق بودن توی دنیای کودکانهء من حتی ، گریه لازم نیست … من ته همهء قصه ها را بلدم شاد شاد تمام کنم … بخند ، میخندم … من عاشق خندیدنم … دیدی به همین راحتی همهء قصه های تلخمان را شاد تمام کردیم …
من مطمئنم یک نفر هست توی این دنیا که فقط و فقط دنبال مهساست … دنبال دختری که از ته ته قلبش مینویسد و دوست میدارد … دنبال یک ماهی کوچولوی صورتی که خیلی خیلی بلند میخندد …
دنیا به اندازهء خوشبختی همهء ما جا دارد … نمیفهمم چرا آدم بزرگها این قدر همه چیز را سخت میگیرند … حتی داشتن هم سخت نیست ، کافیست از ته ته دلت بخواهی … اگر نداریم حتما نخواستیم … فکر نمیکنم هیچ چیز توی این دنیا بیشتر از دوست داشتن ارزش داشته باشد … و دلم به حال آدمهایی که با غرور و ترس و هزار تا بهانهء دیگر فرصت دوست داشتن را از خودشان میگیرند میسوزد … دلم به حال آدمهای بد اخلاق و عصبانی و تنها و بدجنس و بی تفاوت و دروغگو خیلی خیلی میسوزد …
نفس راحتی میکشم … خوشبختی ام را ها میکنم توی هوا … کاش این خوشبختی هم مثل سرماخوردگی واگیردار بود … شاید هم باشد … بیا ، بیا آدم بزرگ جان ، بیا یک مدت هم که شده توی هوای دنیای من نفس بکش … توی قاشق دهنی من غذا بخور … رفیق ، من فهمیدم من و تو از هم گرفتیم ، این مریضی عجیب غریب کودکانگی را از هم گرفتیم ، قاشق دهنی همیشه کار خودش را میکند … پس تف به بهداشت و این جور چیزها … هه ، من از روی زمین زیر پای تو قاشق بستنی ام را برمیدارم ، باید بستنی بخوریم ، باید بخندیم … به هر بهانه ای … اصلا به من بخند … به من که دارم دیوانه وار زندگی را سر میکشم تا ته … تا ته …
یک راز بزرگ … ماهی ها عاشق نمیشوند … ماهی ها فقط بلدند دوست داشته باشند و قلبشان را تقسیم کنند بین دوست داشتنی هایشان … ماهی ها خیلی کم حافظه اند … خیلی … توی امروز زندگی میکنم و میتوانم امروز را به اندازهء تمام سالهایی که زندگی کرده ای دوستت داشته باشم … فردا مال ساکنانش … تو اینجایی توی امروز و من روبه روی تو … این قدر قدرت دارم که هزار بار هم که قصد رفتن کنی ، خنده خنده برت گردانم و اگر برنگرداندم یعنی …
پشت سرم بیا … خودم را میزنم به نفهمی … نه من نمیفهمم که تو به هوای من این راه طولانی را داری میایی … آخ که چه حالی دارد نفهمی … من دیگر هیچ چیز را نمیخواهم که حدس بزنم … غافلگیر خواهیم شد رفیق … میدانم میدانم …
سال نو مبارک … شاید این آخرین عید زندگی من باشد پس … پس دوستت دارم خیلی زیاد … من فقط مینویسم که زنده باشم ، ما جزء بزرگی از تاریخ خواهیم شد … دست کم نگیر این دختر کوچولو را ، دارم ثبت میکنم خودم و تو را که ماندنی باشیم …
مهم نیست کی هستیم و کجا ، چیزی که به ما ارزش میدهد دوست داشتن است و باور کن که من و تو هم اگر فراموش کنیم قانون جعبهء مداد رنگی ها را دیگر ارزش ماندن نداریم … یادت هست ؟! … قانون جعبهء ما اهلی کردن و اهلی شدن بود و ایستادن پای آنچه که اهلی می کنیم ، و این که با چشم دلمان ببینیم … میدانم و فراموش نمیکنم هرگز و هرگز که دستهای من وقتی قدرتمندند که به دستهای تو زنجیر باشند … مشت گره شده هیچ وقت هیچ کس را نجات نخواهد داد ولی دستهای گره شده دنیا را نجات میدهد …
دوستت دارم ، تو را ، او را و کسی را … صدای خنده هایت را به من عیدی بده …
مهسا